تبليغاتX
چهل و هشت

چهل و هشت

آتوسا

 

می گویند ، پشت سر هر مرد موفقی ، زنی ایستاده است! ... تا چه اندازه این جمله درست باشد ، بماند! ... در سفری که به شیراز داشتم ، متوجه یک نکته ی تاریخی شدم که شاید سندی تاریخی برای تایید این جمله باشد!

در دوران حکومت هخامنشیان ، از سه پادشاه مقتدر نام برده شده است و دو نام دیگر از این سلسله را هم همگی شما شنیده اید و یا می شناسید! ... سه پادشاه مقتدر ، کوروش بزرگ ، داریوش بزرگ و خشایارشاه هستند و دو نام دیگر که یکی پادشاهی کوتاه مدتی داشت و دیگری شاهزاده بود ، کمبوجیه و بردیا ، دو برادر و فرزندان کوروش بزرگ! ... از سوی دیگر ، در تاریخ هخامنشیان به نام زنی برمی خوریم ... آتوسا یا آتُسا!

چه نسبتی بین آتوسا و این بزرگ مردان هخامنشی وجود دارد؟! ... آتوسا ، فرزند کوروش بزرگ و خواهر کمبوجیه و بردیا است! ... بنا به روایتی ، کمبوجیه ، با قانونی کردن ازدواج خواهر و بردار ، با آتوسا ازدواج می کند! (راست و دروغش بر عهده ی راوی!) ... پس از مرگ کمبوجیه ، آتوسا به عقد داریوش بزرگ در می آید! ... از آنجایی که آتوسا ، همسر اول داریوش بزرگ نبوده است ، در نتیجه ، با توجه به وجود فرزندان پسر از زنان دیگر داریوش ، پسر وی نمی توانسته است فرزند اول و یا ولیعهد داریوش بزرگ باشد ، ولی نفوذ و اقتدار آتوسا را چه دیدید؟! ... آتوسا با توجه به قدرتی که داشته است ، پسرش را ولیعهد و پس از پدر بر تخت می نشاند و پسرش کسی نبوده است جز ، خشایارشاه!

اگر در پادشاهی هخامنشی ، چهار کشورگشا وجود داشته است ، کوروش بزرگ ، کمبوجیه ، داریوش بزرگ و خشایارشاه ، فقط یک زن ، در تمامی این چهار نفر مشترک بوده است ، یعنی به ترتیب ، دختر ، خواهر – همسر ، همسر و مادر این چهار نفر ... آتوسا!

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 فروردین1389ساعت 1:50 قبل از ظهر  توسط   | 

و اما شیراز ...

 

ما یک تیم چهار خانواری هستیم که این سه سال اخیر در تمامی مسافرت های گروهی ، از جمله مسافرت عید نوروز را با هم بوده ایم ... مسافرت شمال ، مسافرت مشهد و این مسافرت اخیر ... سفر به شیراز ... شهر عشق و شراب! ... چقدر شین!

سفر بسیار خوبی بود ، همراه با دیدن جاهای ندیدنی بسیار و تجریبات فراوان! ... ره آورد ما هم از سفر شیراز ، همین چند خط است و بس!

شیراز ، شهری با یک و نیم میلیون نفر جمعیت است که پذیرای حدود شش میلیون نفر مسافر در ایام عید بود ، با این حال ، هیچ ترافیکی در سطح شهر دیده نمی شد ، بجز در برخی از ساعات محدود و آن هم به دلیل تخلفات رانندگی! ... پراکنش جمعیت در این شهر به نحوی طراجی شده است که شما اصلن احساس یک شهر بزرگ را ندارید!

شیرازی ها ، خیلی خونسرد هستند و شاید هم بی حال! ... فرضیه های بسیاری برای این بی حالی آنها وجود دارد! ... آب و هوای مطبوع؟ ... مواد شیمیایی خاصی که در آب و هوای آنجا پراکنده است؟ ... ثروتمند بودن افراد آنجا در مقایسه با سایر شهرها! ... مستی شراب؟! ... کسب درآمد راحت از طریق کشاورزی ، توریست فراوان در منطقه ، نزدیکی به جنوب و قاچاق کالا و یا بازی های مالی کسب درآمد؟! ...می دانستید که بخش عمده ای از شبکه های هرمی و بازاریابی های شبکه ای از شیراز شروع می شود و یا در دست شیرازی ها است؟! ... در هر حال ، هر دلیلی داشته باشد ، مردم خونسردی دارد!

معماری بسیار زیبای منازل مسکونی که هر یک به تنهایی چیزی از آثار باستانی این شهر کم نداشتند! ... حتی بناهای نوساز این شهر هم از معماری خاصی برخوردار بوده اند که آنها را از سایر شهرهای بزرگ کشور جدا می سازد! ... آیا در شهرهای دیگر معمار درست و حسابی نداریم؟! ... به نظر می رسد به دلیل بیابان های باز در اطراف این شهر و ارزانی زمین ، به زیباسازی منزل و معماری بیشتر توجه می شود تا به متراژ! ... آیا در سایر شهرهای کشور ، واقعن زمین این چنین گران است که نمی توان به معماری و فضای سبز توجه داشت؟! ... بیابان های اطراف اصفهان و مشهد به اندازه ی شیراز نیستند؟!

فضای سبز در این شهر جالب توجه است! ... شهری با بیابان های فراوان در اطرافش و این چنین باغ های زیبا! ... آیا شمالی های عزیز از کشاورزی و باغداری چیزی نمی دانند؟! ... آیا زیادی باران و گل و بوته و سبزه ، این شمالی های عزیز را بی توجه نکرده است؟!

نظافت در این شهر چیز عجیبی است! ... تمامی خیابان ها از پاکیزگی خوب و مناسبی برخوردارند! ... اصلن به شهرهای شمالی نگاه نکنید که از دریا تا جنگل شان ، زباله دانی هایی بزرگ محسوب می شوند! ... در این شهر ساختمان های در حال ساخت زیادی وجود دارد ، ولی دریغ از نخاله های ساختمانی در کنار خیابان! ... دریغ از یک خیابان با آسفالت خراب و وصله شده! ... دریغ از چاله و چوله! ... دریغ از پیاده روهای خاکی و بدون موزاییک یا سنگفرش! ... البته ، این قدر هم صاف و مرتب نیست ، ولی از شهرهای شمالی ما که خیلی بهتر بود!

از سرویس های بهداشتی عمومی شان بگویم که خیلی عالی است و البته ، سرویس های بهداشتی بین راهی قمی ها ، خیلی بهتر بود! ... شمالی ها بهتر است بروند نگاه کنند و کمی چیز یاد بگیرند تا شاید نصف ایمان شان را بدست آورند!

شیرازی ها در مقیاس و فاصله یابی مشکل اساسی دارند! ... مفهوم 100 متر ، می شود حدود 1000 متر! ... کمی جلوتر ، یعنی حدود 10 دقیقه پیاده روی! ... پیرمرد مغازه داری می گفت ، این خیابان را برو به امان خدا! ... در آدرس گرفتن از آنها دقت کنید که شاید سر از دروازه کازرون در بیاورید!

چه درآمدی! ... شش میلیون نفر که هر یک حداقل از 10 مرکز باستانی و تفریحی و باغی دیدن می کنند! ... هر مرکز هم 500 تومان بلیط ورودی! ... حساب کنید پرتقال فروش را؟! ... حدود 30 میلیارد تومان فقط ورودی در مراکز دیدنی! ... درآمد میراث فرهگی و گردشگری فقط در ایام عید! ... معلوم نیست ، این همه درآمد صرف چه کاری در میراث فرهنگی این شهر می شود؟! ... مراکز دیدنی شهر ، به ویژه بناهای مربوط به هخامنشیان و ساسانیان و زندیان ، تخریب شده و یا در حال تخریب است ، بدون ترمیم و بازسازی مناسب! ... گویی یک عناد دسته جمعی نسبت به این شهر وجود دارد! ... آثار باستانی این شهر بیشتر شبیه بازار مکاره شده اند تا مراکز فرهنگی! ... حیف از این همه زیبایی!

چه مغازه داران و چه کالاهایی! ... قیمت ها به دلیل نزدیکی به بنادر جنوبی ، بسیار مناسب هستند و برخلاف شمالی ها ، از این ایام سوءاستفاده نمی کنند تا جیب مسافران را خالی کنند! ... شیرازی ها خیلی اهل چانه زدن نیستند و قیمت شان تقریبن یک کلام است! ... مغازه داران شان به شدت بدخلق هستند! ... بهتر است همان جنسی را که می خرید ، حدود 10% خودتان تخفیف بدهید و پول را بپردازید! ... هم آنها راضی می شوند . هم شما!

پالوده و بستنی وقتی می خرید ، خیلی خوش حال خواهید شد! ... آن قدر پیاله های شان پر و پیمان است که از خوردن سیر می شوید! ... شاید به خاطر سرمای نسبی هوا در ابتدای بهار باشد ، ولی خیلی منصفانه است! ... از عرقیات و ترشیجات نگو! ... چقدر ارزان! ... چقدر ندید بدید! ... این شمالی ها ، ما رو خراب کردند!

و در نهایت ... زیبایی ، دوستی و عشق! ... چیزی که در این شهر به شدت موج می زند! ... از این شهر حتمن دیدن کنید و البته کمی هم دقت! ... شهر ریشه داری است!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 فروردین1389ساعت 2:29 بعد از ظهر  توسط   | 

دلی مانجو

 

-          چند وقت پیش ، از متروی کرج به تهران برمی گشتم ... شب بود و دستگاه شیرینی سازی دلی مانجو هم مشغول بود ... هر وقت از این مسیر رد می شدم ، بوی خوش شیرینی آن را حس می کردم و گاهی وسوسه می شدم امتحانی داشته باشم ... تصمیم خودم را گرفتم و یک جعبه خریدم ... 16 عدد دلی مانجو به قیمت 2500 تومان ... تقریبن کیلویی 7000 تومان ... به نظر من ، با توجه به طعمی که دارد و فرآیند ساخت و نوع مواد ، قیمت زیادی است و شاید این همان علت خلوت بودن غرفه ی دلی مانجو باشد! ... کمی کاهش هزینه و یا افزایش تعداد شیرینی ها ، می تواند در فروش بیشتر آن موثر باشد!

-          این بِرَند هم داستان عجیبی شده است ... از آنجایی که در کشور ما هر چیزی به صورت غلط وارد می شود ، این بِرَند هم دچار همین مصیبت شده است ... بیشتر شبیه کلاهبرداری است تا کسب اعتبار ... به آیس پک توجه کنید! ... امیدوارم دلی مانجو ، بخشی از این داستان بلند نباشد!

-          این غرفه های درون متروها هم چیز جالبی هستند! ... بیشتر شبیه به یک امتیاز انحصاری هستند تا کاسبی! ... ساندویچ انحصاری ، روزنامه ی انحصاری ، عطرفروشی انحصاری ، تبلیغات انحصاری و دلی مانجوی انحصاری!

 

+ نوشته شده در  جمعه 14 اسفند1388ساعت 2:44 بعد از ظهر  توسط   | 

جلب مخاطب برای وبلاگ

 

چند وقتی است که وبلاگ نویسی می کنم … نه خیلی قدیمی و نه خیلی جدید … یک چیزی میانه … تجربیات زیادی هم بدست آورده ام و به یقین شما هم!

یکی از بزرگ ترین دل مشغولی های وبلاگ نویسان ، جلب مخاطب است … وبلاگ نویسان بسیار زیادی دیده ام که برای جلب مخاطب تلاش زیادی دارند … تکنیک های متعدد و متنوعی نیز وجود دارد ... نوشتن مرتب و روزانه ، روزمره نویسی ، فرهنگی و هنری (سینمایی و موسیقی) و ورزشی و سیاسی نویسی ، هرزه نویسی ، استفاده از عکس ، استفاده از اسامی خاص به ویژه آدم های معروف ، کامنت دونی فعال ، پاسخ گویی به خوانندگان ، اسم وبلاگ جالب و توجه برانگیز ، قالب زیبا ، اندازه و نوع و رنگ قلم مناسب برای نوشتار ، لینکدونی پربار ، حضور در لینکدونی سایر دوستان ، حضور وبلاگ در گوگل ریدر و سایر فیدخوان ها ، حضور مطالب وبلاگ در بالاترین و سایر سایت های مشابه ، ذکر نام وبلاگ در سایر رسانه های عمومی و ده ها تکنیک ریز و درشت دیگر!

بسیاری از این روش ها را آزموده ام و یا آزموده اید! ... ولی هیچ یک به اندازه ی کافی در تثبیت شما به عنوان یک وبلاگ نویس یا وبلاگ موفق موثر نیست! ... به اعتقاد من ، مهم ترین چیزی که ضمن رعایت تمامی اصول اولیه ی وبلاگ نویسی ، باعث موفقیت وبلاگ شما خواهد شد ، فقط یک نکته است!

شما باید سبک خود را در وبلاگ نویسی داشته باشید! ... مخاطب شما باید بداند با چه کسی روبرو است! ... مخاطب باید بداند با مراجعه به وبلاگ شما ، چه نوع مطلبی در انتظارش خواهد بود! ... در این صورت ، وبلاگ شما هم مثل آب ، راه خودش را باز می کند و در جامعه ی وبلاگ نویسان منتشر خواهد شد! ... راستی ، یادتان باشد ، باید چیزی هم برای گفتن داشته باشید!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 بهمن1388ساعت 9:35 بعد از ظهر  توسط   | 

سایه

سایه ، چه معنای گسترده ای دارد! ... تصویر یا لکه ی که در اثر برخورد نور با جسمی ، بر روی زمین یا دیوار یا هر سطح دیگری تشکیل می شود ... نامی برای دختر خانوم ها ... نام یک روستا ، وادی یا قریه ... علاوه بر تمامی این معانی ، مفاهیم دیگری نیز در ذهن تداعی می شود ... تاریکی و سیاهی ، وهم و خیال ، شبح ، ترس و دلهره و هراس ، سردی ، سوء ظن و شک و تردید ، سکوت!

 

برای یحیی

"روزها در سایه ، هفته می شوند و هفته ها ماه و در سایه به سال می رسند و سالیان" ... مانا

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 بهمن1388ساعت 5:53 بعد از ظهر  توسط   | 

و امروز ...

 

خیلی وقت بود چیزی نمی نوشتم و یا شاید بهتر است بگویم خیلی کم می نوشتم! ... نمی دانم چرا؟! ... دوستی می گفت آن قدر سرگرم زندگی شده ای که فرصت نوشتن نداری! ... دوست دیگری می گفت ، خستگی وبلاگی است ، هر از چند گاهی گریبان یکی را می گیرد! ... یکی دیگر از دوستان می گفت از اثرات بازی تراوین است ، دل مشغولی جدید! ... دیگری می گفت دست به کاری زده ای که پول زیادی دارد و وقت نوشتن نداری! ... یکی هم می گفت ، داستان های تو هم بالاخره تمام شد ، ته کشیده ای داداش!

فقط یک نفر می داند چرا! ... شاید این نوشتن بازگردد از امروز!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 بهمن1388ساعت 5:4 بعد از ظهر  توسط   | 

گوجه فرنگی های سبز

 

کتابی ، خیلی اتفاق به دستم رسید ... گویا کتابی بوده است از خیل کتاب های اهدایی به مرکز که شاید به اتفاق بر روی میز اتاقم قرار گرفته بود ... تنها در اتاق نشسته بودم و کسی در مرکز نبود ، جز کارگر لوله کشی که لوله کشی بوفه را برای برنده ی مزایده بوفه انجام می داد ... ناگزیر بودم بمانم تا نگهبان برسد و بروم ... از ناچاری کتاب را برداشتم و ورقی زدم ... در صفحه ی اول آن نوشته بود:

 

برای یحیی

"روزها در سایه ، هفته می شوند و هفته ها ماه و در سایه به سال می رسند و سالیان" ... مانا

 

پرسش برانگیز بود و نگاه کنجکاو مرا به خود جلب کرد و آرام آرام آلوده شدم ... بعد از سال ها ، یک رمان عاشقانه خواندم ... خیلی سال بود که چنین چیزی را نخوانده بودم ... شاید بیش از بیست سال! ... همین الان تمام شد!

شاید وقتی 19 ساله بودم ، شاید وقتی 27 ساله بودم ، شاید وقتی 29 ساله بودم ، می توانستم ، ولی نه الان! ... تاب چنین انتظاری را ندارم! ... پیرتر از آن هستم که بتوانم!

 

گوجه فرنگی های سبز ... مینو کریم زاده!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 بهمن1388ساعت 5:17 قبل از ظهر  توسط   | 

A Man With A harmonica

 

یکی از آهنگ های مورد علاقه ام ، موسیقی بدون کلامی است به نام A Man With A harmonica از آهنگ سازی بزرگ به نام ، انیو موریکونه ... کمتر آهنگی دارد که ناشنیدنی باشد ... بسیاری از فیلم های بزرگ تاریخ سینما ، موفقیت به یادماندنی شان را مدیون این آهنگ ساز بزرگ هستند.

با این اهنگ ، مدت های مدیدی پست نوشته ام و شعر گفته ام ... حس غریبی به من می دهد ... امشب به طور اتفاقی در یک رادیوی اینرنتی آن را شنیدم و دوباره هوس نوشتن پستی ، شعری ، چیزی به سرم زد ... ساعت ها نشستم ... تایپ کردم و پاک کردم ... هیچی نوشته نشد ... به جز همین چند سطری که خواندید ... گویا تمام شده ام ... ته کشیده ام ... فقط می اندیشم ، اگر تو را از دست بدهم ، چه تنهایم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 مهر1388ساعت 2:52 قبل از ظهر  توسط   | 

؟!

 

مهم نیست ، چه کسی اول می آید ... مهم آن است ، چه کسی آخر می رود (می ماند).

 

 

 

پی نوشت ۱: به منظور جلوگیری از هر گونه کپی برداری ، ناگزیر از نوشتن این پست شدیم ... تا دوستان گرامی بدانند این جمله ، صاحب دارد.

پی نوشت ۲: آره ... خودمم! ... اگر این جمله به نظرتان آشنا است و جایی دیگر آن را دیده اید ، لطفن به روی خودتان نیاورید ... آره ... آن یکی دیگر هم خودمم!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 11 مهر1388ساعت 0:21 قبل از ظهر  توسط   | 

سندرم غروب آخرین روز تعطیل

 

تحمل غروب آخرین روز تعطیل بسیار سخت است ... به ویژه ، زمانی که ، تمام تعطیلات را با جمعی از دوستان به خوبی و خوشی گذرانده باشید ... هر چه غروب به شب نزدیک تر و شب به خواب ، دردش بیشتر ... سندرم غروب آخرین روز تعطیل!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 شهریور1388ساعت 0:57 قبل از ظهر  توسط   | 

کودک درون!

 

گاهی اوقات آدم کارهایی می کند که در سن و سال خودش هم شک می کند ... شاید ، گاهی ، انجام برخی از رفتارها ، برای آرام کردن این کودک درون لازم باشد ، ولی نه دیگر این قدر!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 شهریور1388ساعت 8:10 بعد از ظهر  توسط   | 

نرود پیچ آهنین در سنگ ، مگر با دریل بوش

 

وقتی می خواهید یک میخی را در دیوار فرو کنید ، بسته به اندازه ی بلندی و کلفتی و جنس میخ و نوع دیوار ، ممکن است با یک ضربه ی چکش ، میخ وارد دیوار شود ، ممکن است با چند ضربه ... گاهی ممکن است ، بسته به نوع دیوار و ضربات هر چند محکم شما ، میخ نه تنها وارد نشود ، بلکه کج شود و بدون استفاده بر روی زمین بیافتد ... در چنین شرایطی باید از پیچ استفاده کنید ... اول با دریل به جان دیوار می افتید ... بعد یک رول پلاک و یا یک تکه چوب مناسب در سوراخ ایجاد شده در دیوار می گذارید ... سپس ، یک رول پلاک هم اندازه با پیچ مورد نظر در سوراخ گذاشته و چند ضربه آرام به آن می زنید تا رول پلاک در سوراخ محکم شود ... سپس پیچ را در رول پلاک می گذارید ، چند دور می چرخانید و سپس با چکش به ترکیب پیچ - رول پلاک ضرباتی محکم تر می زنید ... و سپس ، پیچ را با پیچ گوشتی در دیوار می چرخانید تا در دیوار فرو رود و محکم شود ... هر چه دیوار محکم تر و پیچ بزرگ تر ، دریل قوی تر و زمان بیشتر ... هر دیواری از خودش مقاومت نشان می دهد ، ولی هیچ دیواری نیست که نرود پیچ مناسب با مته و دریل و رول پلاک متناسب ، در آن سنگ ... از دریل زدن نترسید ... از پیچاندن پیچ خسته نشوید ... زمان بگذارید و صبر کنید!

+ نوشته شده در  جمعه 13 شهریور1388ساعت 2:14 بعد از ظهر  توسط   | 

فوتبال در ظهر تابستان یا سه در پایین تر؟

 

پیرمرد از خواب افتاده بود ... هر روز بعد ازظهر ، حدود ساعت 2 بعد از ظهر ، تا بچه های محل ناهارشان را می خوردند ، می پریدند وسط خیابان و دروازه ها را می گذاشتند و فوتبال شان شروع می شد ... سروصدای شان که بماند ، وقتی توپ شان به داخل منزل مردم می افتاد ، زنگ هم می زدند ... توپ هم که وسط یک خیابان 20 متری با خانه های ویلایی در دو طرف ، مرتب می خورد به در و دیوار و پنجره ...

پیرمرد ، بازنشسته ی ارتش بود ... یکی دو ساعت که از بازی می گذشت ، می آمد جلوی در و کلی ناراحتی می کرد که چرا نمی گذارید ما بخوابیم ... چرا این قدر سروصدا می کنید ... بابا ، وقت استراحتِ ...

بچه های محل هم دروازه ها را جمع می کردند و می رفتند سه تا در پایین تر ... آنجا هم همین آش و همین کاسه و باز هم سه تا در پایین تر ... پس کجا بازی کنیم؟!

 

کج می گیریم ... همیشه همین طور بوده است و الان هم همین طور است ... به جای تغییر زمان بازی ، جای بازی را عوض می کنیم ... به جای تغییر رویه ، محل انجام رویه را عوض می کنیم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 شهریور1388ساعت 2:0 قبل از ظهر  توسط   | 

به نام هر آن چه مهر

 

دست خسته است ... دیگر آن قلم همیشگی نیست ... آن واژگان گذشته در کنار یکدیگر قرار نمی گیرند ... وقت خواندن ، واژه ی زیبایی نیست ، تا چه رسد به حسی زیبا ... اگر هم گاهی داستان یا خاطره ای زیبا و شیرینی هم یافت می شود ، گرمی وجود است و حس حضور همانی که باید باشد و الانش که نیست ، همه اش در همه اش پیچیده ... واژگان در کنار یکدیگر به درستی ننشسته اند ... واژگان ناتوان از انتقال حسی شایسته و بایسته ، و نیز پسندیده ... واژگان مرده اند ... خاکستر کینه و نفرت و انتقام به هر سوی پاشیده اند.

 

زمان دوست خوبی است ... چون مرهم ، هر زخمی را می بندد  ... شکیبا است و حل کننده ... فقط ، گاهی کُند است و کشنده ... آرام آرام ، شعله های آتش برافروخته ، فرو خواهد نشست و گرما ، حاصلش ... انتظار ، واژه ی ساده ای است ، ولی چاره چیست؟ ... شنیدن دشنامی هر روزه ، کار ساده ای نیست ... گاو نر می خواهد و مرد کهن ... باید این زمانه ی تحقیر را بر دوش کشید ، تا شاید این نیز بگذرد ... بی تو اما هرگز ، بی من اما شاید ...

 

گاهی ، یک درنگ هم بد نیست ... وقت نوشیدن آب ... وقت بازی با لیوانی چای داغ ... روبروی آتشی گرم ، شاید هم شومینه ای ... سر میز شامی ساده ، شاید هم رنگارنگ ، فرصتی می شماریم غنیمت ... آهنگ خاطره ها هم ، ای بد نیست ... نور مهتاب و لب پله ها هم شاید ، جایی باشند دلنشین ... هر گوشه ای ، فرصتی است برای درنگ ... برای شستن چشم ... و برای هر آن چه مهر ...

 

زنده هستیم ، هنوز ... به امید!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 شهریور1388ساعت 10:5 بعد از ظهر  توسط   | 

گیجی!

 

دوستي دارم به من مي گويد چرا ديگران هم چون بچه ها با من رفتار مي كنند؟ ... اين دوست من مي  گويد چرا ديگران هم چون كودكان با من رفتار مي كنند؟ ... به اين دوست من مي گويند چرا تو چشمت به دهان ديگران است؟ ... به اين دوست من مي گويند چرا ديگران حرف در دهانت مي گذارند؟ ... به اين دوست من مي گويند چرا ديگران به جاي تو حرف مي زنند و يا تصميم مي گيرند؟ ... به اين دوست من مي گويند چرا فكر مي كني فقط يك فرد خاص هميشه درست مي گويد؟ ... به اين دوست من مي گويند اصلن مي داني داري چكار مي كني؟

 

باور كنيد گيجي يك بيماري است ... گيج حتي نمي داند ، بقيه چه تاواني براي گيجي وي مي پردازند! ... دوستي دارم آخر گيجي! ... دوستي دارم آخر بي حواسي! ... و دوست ديگري دارم آخر بي حافظه ها! ... ولي هيچ كدام از شما ، به يقين ، دوستي نداشته ايد ، گيج و بي حواس و بي حافظه!

 

دوستي دارم كه وقتي به وي مي گويي ، سرت را بدزد ، اول مي گويد برای چی؟ و وقتي ضربه به وي خورد می گوید چرا نگفتی؟ ... به او مي گويي گاز را خاموش كن ، مي گويد براي چي؟ وقتي پرده ي كنار گاز آتش مي گيرد ، مي گوید چرا نگفتي؟ ... دوستي دارم وقتي به او مي گويي يادت باشد ، مي گويد براي چي؟ و وقتي كه ازش مي پرسي ، مي گويد براي چي؟ ... اين دوست من هنوز ياد نگرفته است ، به سوالي كه مي شود فقط جواب دهد ... به رفتاري كه از او خواسته مي شود فقط پاسخ دهد ... اين دوست من براي هر كاري اول علت مي خواهد ، غافل از آن که بسیاری از کارها فرصتی برای بیان علت ندارند.

 

 برخي از افراد هنگامي كه مورد پرسش قرار مي گيرند ، به جاي پاسخ به پرسش ، اول از همه مي پرسند ، چرا اين سوال را پرسيدي؟ ... اول از همه فكر مي كنند ، چه جوابي بايد بدهند تا خوشايند فرد پرسشگر باشد ... اول از همه فكر مي كنند ، اصلن جه جوابي بايد بدهند ... در حالي كه فقط يك كار بايد بكنند ... پاسخ دهند! ... بي هيچ سوالي ... بي هيچ كنجكاوي اضافي!

 

برخي نمي دانند با اين همه گيجي ، چه صدماتي به ديگران مي زنند! ... از هرگونه آدم گيج بايد پرهيز كرد ... گيجي ، نوعي بيماري مسري است! ... از راه روح و روان منتقل مي شود! ... بايد مراقب بود!

 

گیج ، گیج است و دیگر هیچ

+ نوشته شده در  جمعه 6 شهریور1388ساعت 3:7 قبل از ظهر  توسط   |