تبليغاتX
چهل و هشت

چهل و هشت

هدایت اله امینیان


 

1

سال ها پیش دانشجویی داشتم ... با دوست دیگرش ، گاه گاهی به اتاق من می آمدند و فارغ از دروس دانشگاهی ، گفتگویی داشتیم از همه چیز و از همه جا ... روزی از شعر و شاعری صحبت شد و رشته ی سخن به شعرهای خود من کشید و طالب خواندن اشعار من شدند ... قراری گذاشتیم و دفتر شعر چاپ نشده ام را برای ایشان آوردم و آنها هم به خوابگاه دانشجویی شان بردند و پس از مدتی به من بازگرداندند!

چند وقتی گذشت ... شاید یک سال ، و شاید هم کمی بیشتر ... مدیر گروه بودم و کمی کارهای اجرایی و اداری دانشگاه ... نمایشگاهی از آثار خط و نقاشی و هنرهای دستی دانشجویان برپا بود و از ما هم دعوت کردند که برای دیدن آثارشان برویم ... رفتیم و آثار هنری آنها را دیدیم و در این میان ، دانشجویی که دستی در خط - نقاشی داشت ، تابلوهایی آماده کرده بود از اشعار برخی شاعران و نویسندگان به خط خود همراه با تصاویری به قلم خود ، تا به نوعی بیانگر آن اشعار و عبارات باشند ... همگی زیبا و مزین به نام شاعر و نویسنده ... در آن میان ، نوشته ای دیدم بر تابلویی ... بدون نام شاعر یا نویسنده ... با لبخند به وی گفتم ، شما که برای همه ی این اشعار و عبارات ، نام شاعر یا نویسنده را نوشتی ، چه خوب بود برای این شعر هم ، نام شاعر را ضمیمه می کردی ... شعر این بود:

 

عشق در نرسیدن است

چون رسیدی وصل است ، نه عشق

پایانی نیست بر آن

جز مرگ عاشق

یا وصل معشوق

 

در جواب گفت ، شاعرش را نمی شناسم ، ولی چون از این شعر خیلی خوشم آمده بود و با حال و هوای من نیز سازگاری داشت ، آن را نوشتم و نقاشی کردم ... گفتم شاعرش را می شناسی؟ ... گفت نه! ... گفتم ، پس کجا این شعر را خوانده ای؟! ... گفت یکی از دوستان هم اتاقی من در خوابگاه ، دفتر شعری داشت ، من آن را خواندم و در بین اشعار آن دفتر ، از این شعر خوشم آمد و نوشتم و کار به این جا کشید که ملاحظه می کنید! ... به وی گفتم شاعر آن شعر کیست و همانند تمامی آدم هایی که در چنین شرایطی قرار می گیرند ، کمی خیره نگاهم کرد و چیزی نگفت ، علیرغم تمام نشانه هایی که دادم و اسم آن دوست هم خوابگاهی و رنگ جلد آن دفتر و حدود زمانی حضور آن دفتر در خوابگاه ایشان ... با این حال مبهوت بود و نمی توانست تصمیم بگیرد ... فکر نمی کنم ، هنوز هم پس از گذشت حدود 10 سال از آن تاریخ ، دستی بر آن خط نقاشی کشیده باشد و اسم ما را به آن افزوده باشد! ... متأسفانه ، هنگام چاپ کتاب چهل و هشت نیز ، بنا به سفارش دوستی شفیق ، این شعر در فهرست اشعار چاپ شده قرار نگرفت و هنوز هم سرگردان است ، تا به امشب که در اینجا نوشتم و امیدوارم مثل داستانی که در پی خواهد آمد مورد مهر و لطف شما عزیزان قرار نگیرد.

 

2

دوست رفیق و شفیق و عزیزی داریم ، نزدیک به بیست و هشت سال ... سی و اندی ساله! ... می گویند سه چیز کهنه اش خوب است ، دوست و فرش و جنس عتیقه و تمبر و شراب ... و این آخری را باید مراقب بود تا سرکه نشود که مجبور می شوی چشم را ببندی و سرت را تکان بدهی و بگویی حیف از شرابی که سرکه شد! ... هر چند می توان در سرکه هم سیر انداخت و سیر ترشی جانانه ای آماده کرد ، که آن هم ، باز ، کهنه اش خوب است!

این دوست شفیق و مهربان و عزیز ، پستی زد که ما نفهمیدیم چه گفت ، بس پر از گوشه و کنایه و استعاره و تشبیه بود! ... روزی دیگر ، پستی دیگر ، تا شاید این گنگ خواب رفته ، بیدار شود! ... باز هم نشد! ... و باز طعنه ای دیگر! ... با همان علامت تمسخر همیشگی! ... ولی این خاله خو رفته ، بیدار نشد که نشد! ... تا سرانجام ، اس ام اسی رسید و هر آنچه دشمنان من و ایشان لایقش بودند ، نثار ما فرمودند! ... تلفنی زدم و جویای حال ایشان شدم ... با همان غضب و البته ناراحت و گرفته ، موضوع را روشن فرمودند و ما تازه متوجه شدیم ، مخاطب تمامی پست های پیشین ایشان ، اینجانب بوده اند! ... فریب کار ، دروغ گو ، سارق ادبی و عباراتی از این قبیل! ... سهراب شدیم و زخم برداشتیم از همانی که  نباید! ... بماند! ... که هر آن چه از این پس برسد ، نوشدارو است پس از مرگ سهراب!

 

3

پستی داشتم به تاریخ 31 مرداد 1387 ... عرق ... این پست در همان زمان خودش هم سروصدایی به پا کرد ... در بالاترین گذاشته شد و برای وبلاگ ناشناخته ای چون من ، بیش از 500 بازدید در عرض 24 ساعت به همراه آورد و بیش از 300 رای مثبت ... بالاترینی ها خوب می دانند ، برای وبلاگ نویس بدون زد و بندی چون من ، این امتیاز یعنی چه! ... در همان زمان ، این پست ، به صورت ای میل در گروه های مختلف اینترنتی منتشر شد و از طریق اس ام اس ، پخش شد! ... یک روز هم دوستی به من خبر داد ، وبلاگ نویسی که از خوانندگان وبلاگ ایشان است ، این پست را بدون ذکر نام نویسنده در وبلاگش قید کرده است و او هم به وی گوشزد کرده است که این نوشته صاحب دارد! ... او هم طی چند ساعت ، یک بار ذکر منبع فرمودند و دوباره پشیمان شدند و علیرغم صحبت اینجانب ، نه تنها ، حذف نام اینجانب فرمودند ، بلکه ، عین عبارت را در پروفایل وبلاگ شان نیز قرار دادند! و مدعی شدند که اصلن از کجا معلوم که برای شما باشد و من این عبارت را از طریق ای میل دریافت کرده ام و فردا ممکن است ، کس دیگری مدعی شود که این عبارت از آن من است؟! ... من از کجا بدانم این عبارت از چه کسی است؟! ... به ایشان گفتم ، دوست من ، تاریخ ای میل شما ، اس ام اس شما ، پست وبلاگی من ، کامنت های ارسالی به این پست و تاریخ بارگذاری در بالاترین ، همگی معترف به این موضوع هستند که هیچ کس پیش از تاریخ پست من  ،چنین عبارتی را نه شنیده است و نه خوانده است! حال شما مدعی چه هستید؟! ... بگذریم! ... متأسفانه ، مدت ها بعد در وبلاگ هایی دیگر و نیز در پروفایل های ایشان ، عین این عبارت را دیدم! ... که این مشکل جامعه ی وبلاگی ماست و گویا نمی توان کاری هم کرد!

از آن زمان ، بیش از یک سال گذشت! ... تا هفته ی پیش که این دوست شفیق و عزیز و دوست داشتنی ما را مورد لطف و عنایت خویش قرار دادند و تازه دیروز ، پنج شنبه ، متوجه داستان شدیم! ... علت این همه مقدمه چینی هم نه سرفت این عبارت ، که ذکر آن همراه با نام نویسنده و اندیشمند بزرگی است که نسبت به ایشان ، همگی ارادت داریم ... دکتر علی شریعتی!

از محتوای سخنان دوست مان متوجه شدیم که در اینترنت جستجو کرده است و هر جا گشته است ، این عبارت همراه با نام دکتر علی شریعتی قید شده است و ما متهم به سرقت این عبارت شدیم! ... بیش از 7500 صفحه اینترنتی ، این پست را به نام دکتر علی شریعتی منتشر کرده اند و چاره ای نداریم جز آن که باید بگوییم ، متأسفم! ... در این میان ، یکی از همه جالب تر بود ... در سایتی با تصاویر شریعتی و صادق هدایت و مصدق ، در پایان این عبارت نوشته شده بود ، منقول از رز صورتی!!!

 

به هر حال ، ما نیز دلایل مان را آوردیم ، ولی کجا بود گوش شنوا!

- هیچ پستی به تاریخی قدیمی تر از پست من نبود که هیچ ، قدیمی ترین آنان متعلق به اواسط شهریور امسال (1388) بود!

- این عبارت همراه با دو عبارت دیگر بود که احتمالن آنها هم به سرنوشت ما دچار شده بودند ، در حالی که هیچ گونه سنخیتی با هم ندارند!

- تکثیر عین جمله ، حتی با نقطه و ویرگول و علامت تعجب! ... با این تفاوت که سارق و جاعل محترم ، در هنگام کپی پیست اولیه ، به خوبی تمامی عبارت را برنمی دارد و واژه ی "گاهی" در ابتدای جمله به صورت "هی" ، همراه با علائم "؟!" در آخر جمله ، در این تکثیر از قلم می افتند و بقیه ی عبارت عینن منتشر می شود! ... جالب آن که ، اینجانب ، در نوشته هایم مقید به رعایت برخی از اصول نگارشی هستم که در کمتر متن دیگری قابل رویت است و آن استفاده از "..." به جای "." در پایان عبارات برای نمایش ادامه دار بودن مطلب ضمن بستن عبارت ، و استفاده از "!" به جای "." در پایان عبارات برای بستن مطلب ... متأسفانه ، سارق محترم ، حتی به این نکته توجه نکرده است و این آیین نگارشی خودساخته را در کنار عباراتی قرار داده است که هیچ گونه سنخیت نگارشی با این تکنیک ندارد!

- گشتن در کتاب های دکتر شریعتی در حد توان و نیافتن این عبارت در آنها

- تماس با دوست شریعتی خوانده ای و اعلام عدم آگاهی از چنین جمله ای و احتمال وجود در "هبوط در کویر" یا "بازگشت به خویشتن"

- تماسی چندباره با استادی شریعتی شناس و سرانجام ، یافتن ایشان و اعلام ، "من تاکنون چنین جمله ای از ایشان نه دیده ام و نه خوانده ام ، ممکن است ایشان جایی گفته باشد که من خبر ندارم ، ولی در کتبی که من تاکنون از ایشان خوانده ام و در نوارهایی که تاکنون از ایشان شنیده ام ، چنین جمله ای ندیده ام"

- تماس با وب سایت رسمی دکتر علی شریعتی و ارسال پیامی برای ایشان جهت پاسخی مناسب و عدم دریافت پاسخی تاکنون در این خصوص ... که به نظر این حقیر ، شاید شبیه یک جوک می نماید ، انتساب چنین جمله ای به شخصی چون دکتر شریعتی ... آن هم در چنین زمانه ای ... که باید گریه کرد ، چقدر جاهل و نادان در این جامعه وجود دارد که به دست خویش ، هر آن چه مجعول است و مجهول ، تکثیر و پراکنده می کنند به نام بزرگان و سخن از اصلاح و روشنفکری و مزایا و بلایای آن می زنند!

 

با تمام این تفاصیل ، از این دوست عزیز خواستم تا در وبلاگ خود و دوست دیگری که وبلاگ شان پر بازدیدتر از وبلاگ اینجانب است ، این پرسش را مطرح کنند تا شاید بتوانیم نویسنده ی این عبارت را با کمک از دنیای مجازی بیابیم! ... ولی نشد! ... و این دو دوست عزیز ، علیرغم تمامی علاقه ای که به ایشان دارم و در عین تمام قول هایی که یکی از ایشان داده بود ، پست خود را حذف کردند! ... شاید شما عزیزان ، آن پست ها را خوانده باشید ... یکی از آن دو پست ، کامنت دانیِ باز داشت و می شد نتایج این همه پرسی را دید ... دومی، متأسفانه ، کامنت دانیِ بسته داشت و در همان شبانگاه ، زمانی که همه خواب بودند ، به آرامی پاک شد و نتایج این همه پرسی ، نه به بصر کسی رسید و نه به سمع ما!

 

4

داستان ما ، تا بدین جا ختم به خیر شد! ... چیزی بیشتر از این هم نمی خواهیم! ... باقی کارها بر عهده ی شما خوانندگانی که فقط تماشاچی هستید! ... شناخت ، اعتماد ، باور ، یقین و ایمان ، چیزهایی نیستند که به این سادگی بدست آیند ... حتی نمی توان اینان را در کسی به وجود آورد ... باید خواست!

 

 

گاهی با خود فکر می کنم ، چگونه است که ما ، در این سر دنیا ، عرق می ریزیم  وضع مان این است و آنها ، در ان سر دنیا ، عرق می خورند و وضع شان آن است! ... نمی دانم ، مشکل در نوع عرق است یا در نوع ریختن و خوردن؟!       31/5/1387

 

 

 

 

پی نوشت 1: من آدم بسیار تندی هستم که در این گونه موارد به هیچ وجه حانب احتیاط را رعایت نمی کنم و بسیار بد برخورد می کنم ... خوش بختانه ، امشب در هنگام جستجوی اینترنتی ، خیل عظیمی از وبلاگ نویسان را دیدم که همگی جوان بودند و جویای نام ... به شدت دلم گرفت! ... تمامی آدرس ها اینترنتی مربوط به وبلاگ های منتشر کننده این عبارت مجعول را پاک کردم! ... امیدوارم مرا ببخشید!

 

پی نوشت 2: شاید هیچ وقت ، پستی پس از پست پیشین نمی نوشتم ... بهانه ای شد برای حضور مجددم در وبلاگ خودم ... از شما سپاسگزارم!

 

پی نوشت 3: هر جمله ، شعر ، داستان یا نوشته ای را می خواهید بردارید ، بجنبید ، که شاید تا چندی دیگر ، این وبلاگ نباشد ، تا شما چیزی به سرقت ببرید!

 

پی نوشت 4: "نوشتن در اینترنت ، مثل ... است که در هوا رها می شود" ... اگر حافظه یاری دهد و اشتباه نکنم ، به نقل از عمران صلاحی به روایت از م. ص.

 

 

   +
        2:30 قبل از ظهر شنبه 30 آبان1388  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

یکی از آهنگ های مورد علاقه ام ، موسیقی بدون کلامی است به نام A Man With A harmony از آهنگ سازی بزرگ به نام ، انیو موریکونه ... کمتر آهنگی دارد که ناشنیدنی باشد ... بسیاری از فیلم های بزرگ تاریخ سینما ، موفقیت به یادماندنی شان را مدیون این آهنگ ساز بزرگ هستند.

با این اهنگ ، مدت های مدیدی پست نوشته ام و شعر گفته ام ... حس غریبی به من می دهد ... امشب به طور اتفاقی در یک رادیوی اینرنتی آن را شنیدم و دوباره هوس نوشتن پستی ، شعری ، چیزی به سرم زد ... ساعت ها نشستم ... تایپ کردم و پاک کردم ... هیچی نوشته نشد ... به جز همین چند سطری که خواندید ... گویا تمام شده ام ... ته کشیده ام ... فقط می اندیشم ، اگر تو را از دست بدهم ، چه تنهایم.

   +
        2:52 قبل از ظهر دوشنبه 13 مهر1388  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

و این هم ترانه ی بسیار زیبایی از The Babys

 

 

Everytime I think of you
It always turns out good
Everytime I've held you
I thought you understood
People say a love like ours
Will sure pass
But I know a love like ours
Will last and last
And baby I was wrong
Not knowing how
Our love should go
(How our love)
(How our love should go)
But then I wasn't wrong
In knowing how our love would grow
(How our love)
(How our love would grow)
And everytime I think of you
Everytime
Everytime I think of you
Every single time
It always turns out good
Seasons come and seasons go
But our love will never die
Let me hold you darling
So you won't cry
Cause people say that our love affair
Will never last
But we know a love like ours
Will never pass
And baby I was wrong
Not knowing how our love should go
(How our love)
(How our love should go)
But then I wasn't wrong
In knowing how our love would grow
(How our love)
(How our love would grow)
And everytime I think of you
Everytime
Everytime I think of you
Every single time
It always turns out good
People say a love like ours
Will surely pass
But I know a love like ours
Will last and last
And baby I was wrong
Not knowing how our love should go
(How our love)
(How our love should go)
But I wasn't wrong
In knowing how our love would grow
(How our love)
(How our love would grow)
Everytime I think of you
Everytime I think of you
Everytime I think of you
It always turns out good
Everytime I think of you
Everytime I think of you
Everytime I think of you
Everytime
Everytime I think of you
Everytime I think of you (everytime)
Everytime I think of you
Everytime I think of you
Everytime I think of you (everytime)
Everytime I think of you
Everytime I think of you
Everytime I think of you (everytime)
Everytime I think of you

 

 

   +
        2:11 قبل از ظهر شنبه 11 مهر1388  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

مهم نیست ، چه کسی اول می آید ... مهم آن است ، چه کسی آخر می رود (می ماند).

 

 

 

پی نوشت ۱: به منظور جلوگیری از هر گونه کپی برداری ، ناگزیر از نوشتن این پست شدیم ... تا دوستان گرامی بدانند این جمله ، صاحب دارد.

پی نوشت ۲: آره ... خودمم! ... اگر این جمله به نظرتان آشنا است و جایی دیگر آن را دیده اید ، لطفن به روی خودتان نیاورید ... آره ... آن یکی دیگر هم خودمم!

 

 

   +
        0:21 قبل از ظهر شنبه 11 مهر1388  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

تحمل غروب آخرین روز تعطیل بسیار سخت است ... به ویژه ، زمانی که ، تمام تعطیلات را با جمعی از دوستان به خوبی و خوشی گذرانده باشید ... هر چه غروب به شب نزدیک تر و شب به خواب ، دردش بیشتر ... سندرم غروب آخرین روز تعطیل!

 

   +
        0:57 قبل از ظهر دوشنبه 30 شهریور1388  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

گاهی اوقات آدم کارهایی می کند که در سن و سال خودش هم شک می کند ... شاید ، گاهی ، انجام برخی از رفتارها ، برای آرام کردن این کودک درون لازم باشد ، ولی نه دیگر این قدر!

 

   +
        8:10 بعد از ظهر دوشنبه 23 شهریور1388  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

و این هم ترانه ی بسیار زیبای She از الویس کاستلو ، یکی از همان آدم هایی که بد نیست ، بشناسید ، بشنوید و بخوانید.

 

She

May be the face I can't forget

The trace of pleasure or regret

May be my treasure or the price I have to pay

She
May be the song that summer sings

May be the chill that autumn brings

May be a hundred different things

Within the measure of a day


She

May be the beauty or the beast

May be the famine or the feast

May turn each day into a heaven or a hell

She may be the mirror of my dreams

The smile reflected in a stream

She may not be what she may seem

Inside her shell


She

Who always seems so happy in a crowd

Whose eyes can be so private and so proud

No one's allowed to see them when they cry

 

She

May be the love that cannot hope to last

May come to me from shadows of the past

That I'll remember till the day I die


She

May be the reason I survive

The why and wherefore I'm alive

The one I'll care for through the rough in ready years

 

Me

I'll take her laughter and her tears

And make them all my souvenirs

For where she goes I've got to be

The meaning of my life is

She … She

Oh She

   +
        11:3 بعد از ظهر چهارشنبه 18 شهریور1388  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

وقتی می خواهید یک میخی را در دیوار فرو کنید ، بسته به اندازه ی بلندی و کلفتی و جنس میخ و نوع دیوار ، ممکن است با یک ضربه ی چکش ، میخ وارد دیوار شود ، ممکن است با چند ضربه ... گاهی ممکن است ، بسته به نوع دیوار و ضربات هر چند محکم شما ، میخ نه تنها وارد نشود ، بلکه کج شود و بدون استفاده بر روی زمین بیافتد ... در چنین شرایطی باید از پیچ استفاده کنید ... اول با دریل به جان دیوار می افتید ... بعد یک رول پلاک و یا یک تکه چوب مناسب در سوراخ ایجاد شده در دیوار می گذارید ... سپس ، یک رول پلاک هم اندازه با پیچ مورد نظر در سوراخ گذاشته و چند ضربه آرام به آن می زنید تا رول پلاک در سوراخ محکم شود ... سپس پیچ را در رول پلاک می گذارید ، چند دور می چرخانید و سپس با چکش به ترکیب پیچ - رول پلاک ضرباتی محکم تر می زنید ... و سپس ، پیچ را با پیچ گوشتی در دیوار می چرخانید تا در دیوار فرو رود و محکم شود ... هر چه دیوار محکم تر و پیچ بزرگ تر ، دریل قوی تر و زمان بیشتر ... هر دیواری از خودش مقاومت نشان می دهد ، ولی هیچ دیواری نیست که نرود پیچ مناسب با مته و دریل و رول پلاک متناسب ، در آن سنگ ... از دریل زدن نترسید ... از پیچاندن پیچ خسته نشوید ... زمان بگذارید و صبر کنید!

   +
        2:14 بعد از ظهر جمعه 13 شهریور1388  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

پیرمرد از خواب افتاده بود ... هر روز بعد ازظهر ، حدود ساعت 2 بعد از ظهر ، تا بچه های محل ناهارشان را می خوردند ، می پریدند وسط خیابان و دروازه ها را می گذاشتند و فوتبال شان شروع می شد ... سروصدای شان که بماند ، وقتی توپ شان به داخل منزل مردم می افتاد ، زنگ هم می زدند ... توپ هم که وسط یک خیابان 20 متری با خانه های ویلایی در دو طرف ، مرتب می خورد به در و دیوار و پنجره ...

پیرمرد ، بازنشسته ی ارتش بود ... یکی دو ساعت که از بازی می گذشت ، می آمد جلوی در و کلی ناراحتی می کرد که چرا نمی گذارید ما بخوابیم ... چرا این قدر سروصدا می کنید ... بابا ، وقت استراحتِ ...

بچه های محل هم دروازه ها را جمع می کردند و می رفتند سه تا در پایین تر ... آنجا هم همین آش و همین کاسه و باز هم سه تا در پایین تر ... پس کجا بازی کنیم؟!

 

کج می گیریم ... همیشه همین طور بوده است و الان هم همین طور است ... به جای تغییر زمان بازی ، جای بازی را عوض می کنیم ... به جای تغییر رویه ، محل انجام رویه را عوض می کنیم!

   +
        2:0 قبل از ظهر پنجشنبه 12 شهریور1388  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

به دنبال پست پیشین چند خطی لازم شد ...

اینجا یک وبلاگی است که نویسنده اش ناسلامتی مرد است و ناخودآگاه ، مطالبی هم که نوشته می شود از دید یک مرد نوشته می شود ... هر چند ممکن است بشود دید یک زن را هم وارد قضیه کرد ، ولی وقتی هیچ عمدی در کار نباشد ، ناگزیر فقط از دید یک مرد نوشته می شود.

 

داستان های این چنین ، مرد و زن ندارد ... پدیده ای است که برای هز فردی اتفاق می افتد ... ممکن است به خانمی متلکی گفته شود ... ممکن است تنه ای زده شود ... ممکن است شماره ای داده شود و یا بوقی ... ممکن است حتی خانمی سوار ماشینی شود ، به اشتباه ... و یا سر میز شامی بنشیند با مردی یرون ... و یا تمامی اتفاقات مشابه با آن چه در پست پیشین گفته شد ... درچنین شرایطی به دنبال مقصر نمی گردیم ... ولی چرا این گونبرداشت می شود؟

 

پیش از این هم گفته ام ... هنگام بحث در ارتباط با موضوعی به خصوص ، نگاه های متفاوتی وجود دارد ... نگاه خود شما به قضیه ، نگاه دیگران به قضیه ، نگاه عرفی جامعه ، نگاه اخلاقیات و دینی ، نگاه قانون ، نگاه عقلانی و منطقی فارغ از هر گونه احساس و امثالهم ... شاید یکی نتواند ، ولی ، شاید یکی بتواند در آن واحد ، بسته به شرایط ، از تمامی این نگاه ها استفاده کند ... ممکن است یکی بتواند نگاه های مختلف را برای شما بازگو کند ، ولی الزامن نگاه خودش نباشد ... به عبارتی ، فردی ممکن است نگاه دیگران را دریابد ... بیان نقطه نظرات دیگران و یا نگاه دیگران به قضیه ای خاص ، اشتباه است؟ ... آیا باید در ابتدای هر جمله عنوان کرد ، این از نگاه فلان و این یکی از نگاه فلان است؟ ... در یک بحث ، ممکن است جای طرح چنین جملاتی نباشد ... شاید فردی اصل را بر این می گذارد که دیگران می دانند نگاه او چنین نیست و او فقط نگاه دیگران را می گوید ... شاید اشتباهی مرتکب می شود و آن قدر از نظر دیگران می گوید که نظر غالب جمع می شود و همگان می پندارند که نظر خودش است

 

گاهی ، به دلیل شرایط مردسالارانه ی کشور ، فرهنگ مردسالارانه ی رایج ، آموزش های مردسالارانه ی مرسوم و صدها اما و شاید دیگر ، ممکن است ، هر مردی ، ناخواسته ، بسیاری از حقوق طبیعی زنان را به عنوان یک انسان نبیند ... فرصتی لازم است تا یک مرد بتواند در شرایط مختلفی قرار گیرد و فهم درستی از خواسته های زنان داشته باشد ... فرصتی لازم است تا مردان بتوانند آموزه های جدید را با شرایط فرهنگی و محیطی شان تطبیق دهند ... نقل مردان بی تعهد ، مردان بی مسئولیت و مردان بی توجه نیست ... باید این آموزه ها را در مردانی نهادینه کرد که نسبت به زنان پیرامون شان ( مادر ، همسر ، خواهر ، دختر ، نامزد ، نسب و سبب ، دوست و ... ) تعهد دارند ، احساس مسئولیت می کنند و نسبت به ایشان توجه می کنند ... در غیر این صورت ، هر حرفی ، روشنفکر نمایی است که قلم فرسایی در باب آن کار چندان پیچیده ای نیست ... نوعی فریب کاری است.

 

در خصوص پست پیشین ، در ابتدا باید دید ، روی سخن گوینده به کدام است ... زن خودی یا مرد ناخودی ... اگر روی سخن به سمت مرد ناخودی باشد ، مشکلی نیست ... شما چرا به خود می گیرید؟ ... اگر روی سخن به گوشه و کنایه و اشاره ، زن خودی است ، دو حالت وجود دارد ... یا مقصر بوده اید یا نبوده اید ... اگر مقصر شما نبوده اید ، چه اشکالی دارد ، بگذارید تا صبح حرف بزند ... ولی اگر اندکی فکر می کنید حق با اوست ، چرا این چنین به شدت موضع می گیرید؟ ... چاره اش یک کلمه است ... "فهمیدم" یا "باشه" ... در بسیاری از موارد با یک صحبت کوچک ، مشکل حل خواهد شد ... عادت برخی از مردان است که در چنین مواردی ، زیاد حرف می زنند ... به چه علت ، نمی دانم (ولی شما باور نکنید!) ... بگذارید حرفش را بزند ... خیلی وقت است که متوجه شده ام ، در جمعی از شنوندگان ، همه می فهمند و متوجه هستند ، بجز همانی که دارد سخنرانی می کند! ... زیاد به دل نگیرید ... مردان خیلی ساده تر از این حرف ها هستند ... با یک داد خالی می شوند و با یک لبخند و نوازش ، نرم!

 

مشکل اصلی جای دیگر است ... زمانی است که مردی در این شرایط قرار می گیرد ... ماجرای مرد خودی و زن ناخودی ... در این شرایط ، مبارزه معمولن به جنگی انتقام جویانه تبدیل می شود ... روزها طول می کشد تا آتش این جنگ خاموش شود ... مرد باید مرتب بر طبل بی گناهی بکوبد ... ده ها امتیاز بدهد و منت کشی کند ... در چنین شرایطی ، نه لبخند کارساز است و نه نوازش و فروکش کردن خشم ... آیا انتقام سال های سال ظلم و ستم و جور نهادینه شده در ذهن خود از ظلم مردسالارانه تاریخی را در همین یک وجب می جویید؟ ... آیا باید درس عبرتی برای تمامی مردان تاریخ ساخت؟ ... آیا این همه ، ارزش دارد؟ ... مردی که نفهمد ، هر آن چه تلاش کنید هم نمی فهمد و اگر بفهمد ، خیلی زودتر از آن چه تصور کنید ، او فهمیده است ... فقط باید باور داشته باشید ... باور داشته باشید که او هم می فهمد و آن گونه که می پندارید ، کند ذهن نیست! ... همواره ، راهی برای بازگشت باز بگذارید ...

هنوز ناگفته های بسیاری در راه است ... با این چند سطر هم تمام نشد!

 

   +
        2:59 قبل از ظهر سه شنبه 10 شهریور1388  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

دنیای عجیب و غریبی است ...

فرض بگیرید ، کنار خیابانی ایستاده اید و یک موتور به شما می زند و شما باید پاسخگو باشید که چرا موتور به شما زده است؟ ... چرا شما آنجا ایستاده اید! ... اصلن شما چکاره اید؟

فرض بگیرید ، جیب شما را می زنند و باید پاسخگو باشید که چرا پول تان را در جیب تان گذاشته بودید؟ ... چرا کیف پول نداشتید که در جیب بغل تان بگذارید؟ ... اصلن شما با دزد همکار بودید؟ ... و شاید هم خود دزد!

فرض بگیرید ، در مجلسی مهمانی نشسته اید و بی هوا (واقعن بی هوا و بدون هیچ گونه غرض و مرضی) ، خانمی برای شما چای یا شربتی بیاورد و یا میوه ای پوست بکند و یا دست تان را برای رقصی بگیرد و شما باید پاسخگو باشید که چرا برای تو چای آورد و یا برای چه دستت را گرفت و برد وسط مجلس و چرا برای تو میوه پوست کند؟

فرض بگیرید ، دخترخانمی از کنار شما رد شد و یا از دوستان قدیمی شما بود و بالاخره پس از 4 سال دل به دریا زد! ... و حلا شما باید جواب پس بدهید که چرا این خانم به شما گفته است ، قاشقتم!

 

گاهی اوقات هم اتفاقات جالبی رخ می دهد ...

یک بار ، یک جوک اس ام اسی را به اشتباه فرستادم برای یکی از خانم های آشنا ... هیچ گونه رفتار عجیب و غریبی هم پیش از آن بین ما نبود ... به ناگهان جوابی از سوی ایشان دریافت کردم که چهار شاخ ماندم ... تازه می خواستم برای ایشان اس ام اس عذرخواهی بفرستم!

 

از این داستان ها و مشابهات آن زیاد رخ می دهد ... مهم آن است ، اگرچنین اتفاقی برای هر یک از ما پیش بیاید  ، تا چه میزان بخشنده ایم ... قصد تنبیه داریم و آدم سازی ، یا دنبال بهانه ای هستیم و زندگی سوزی؟!

   +
        1:57 قبل از ظهر دوشنبه 9 شهریور1388  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

دست خسته است ... دیگر آن قلم همیشگی نیست ... آن واژگان گذشته در کنار یکدیگر قرار نمی گیرند ... وقت خواندن ، واژه ی زیبایی نیست ، تا چه رسد به حسی زیبا ... اگر هم گاهی داستان یا خاطره ای زیبا و شیرینی هم یافت می شود ، گرمی وجود است و حس حضور همانی که باید باشد و الانش که نیست ، همه اش در همه اش پیچیده ... واژگان در کنار یکدیگر به درستی ننشسته اند ... واژگان ناتوان از انتقال حسی شایسته و بایسته ، و نیز پسندیده ... واژگان مرده اند ... خاکستر کینه و نفرت و انتقام به هر سوی پاشیده اند.

 

زمان دوست خوبی است ... چون مرهم ، هر زخمی را می بندد  ... شکیبا است و حل کننده ... فقط ، گاهی کُند است و کشنده ... آرام آرام ، شعله های آتش برافروخته ، فرو خواهد نشست و گرما ، حاصلش ... انتظار ، واژه ی ساده ای است ، ولی چاره چیست؟ ... شنیدن دشنامی هر روزه ، کار ساده ای نیست ... گاو نر می خواهد و مرد کهن ... باید این زمانه ی تحقیر را بر دوش کشید ، تا شاید این نیز بگذرد ... بی تو اما هرگز ، بی من اما شاید ...

 

گاهی ، یک درنگ هم بد نیست ... وقت نوشیدن آب ... وقت بازی با لیوانی چای داغ ... روبروی آتشی گرم ، شاید هم شومینه ای ... سر میز شامی ساده ، شاید هم رنگارنگ ، فرصتی می شماریم غنیمت ... آهنگ خاطره ها هم ، ای بد نیست ... نور مهتاب و لب پله ها هم شاید ، جایی باشند دلنشین ... هر گوشه ای ، فرصتی است برای درنگ ... برای شستن چشم ... و برای هر آن چه مهر ...

 

زنده هستیم ، هنوز ... به امید!

 

   +
        10:5 بعد از ظهر یکشنبه 8 شهریور1388  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

دوستي دارم به من مي گويد چرا ديگران هم چون بچه ها با من رفتار مي كنند؟ ... اين دوست من مي  گويد چرا ديگران هم چون كودكان با من رفتار مي كنند؟ ... به اين دوست من مي گويند چرا تو چشمت به دهان ديگران است؟ ... به اين دوست من مي گويند چرا ديگران حرف در دهانت مي گذارند؟ ... به اين دوست من مي گويند چرا ديگران به جاي تو حرف مي زنند و يا تصميم مي گيرند؟ ... به اين دوست من مي گويند چرا فكر مي كني فقط يك فرد خاص هميشه درست مي گويد؟ ... به اين دوست من مي گويند اصلن مي داني داري چكار مي كني؟

 

باور كنيد گيجي يك بيماري است ... گيج حتي نمي داند ، بقيه چه تاواني براي گيجي وي مي پردازند! ... دوستي دارم آخر گيجي! ... دوستي دارم آخر بي حواسي! ... و دوست ديگري دارم آخر بي حافظه ها! ... ولي هيچ كدام از شما ، به يقين ، دوستي نداشته ايد ، گيج و بي حواس و بي حافظه!

 

دوستي دارم كه وقتي به وي مي گويي ، سرت را بدزد ، اول مي گويد برای چی؟ و وقتي ضربه به وي خورد می گوید چرا نگفتی؟ ... به او مي گويي گاز را خاموش كن ، مي گويد براي چي؟ وقتي پرده ي كنار گاز آتش مي گيرد ، مي گوید چرا نگفتي؟ ... دوستي دارم وقتي به او مي گويي يادت باشد ، مي گويد براي چي؟ و وقتي كه ازش مي پرسي ، مي گويد براي چي؟ ... اين دوست من هنوز ياد نگرفته است ، به سوالي كه مي شود فقط جواب دهد ... به رفتاري كه از او خواسته مي شود فقط پاسخ دهد ... اين دوست من براي هر كاري اول علت مي خواهد ، غافل از آن که بسیاری از کارها فرصتی برای بیان علت ندارند.

 

 برخي از افراد هنگامي كه مورد پرسش قرار مي گيرند ، به جاي پاسخ به پرسش ، اول از همه مي پرسند ، چرا اين سوال را پرسيدي؟ ... اول از همه فكر مي كنند ، چه جوابي بايد بدهند تا خوشايند فرد پرسشگر باشد ... اول از همه فكر مي كنند ، اصلن جه جوابي بايد بدهند ... در حالي كه فقط يك كار بايد بكنند ... پاسخ دهند! ... بي هيچ سوالي ... بي هيچ كنجكاوي اضافي!

 

برخي نمي دانند با اين همه گيجي ، چه صدماتي به ديگران مي زنند! ... از هرگونه آدم گيج بايد پرهيز كرد ... گيجي ، نوعي بيماري مسري است! ... از راه روح و روان منتقل مي شود! ... بايد مراقب بود!

 

گیج ، گیج است و دیگر هیچ

   +
        3:7 قبل از ظهر جمعه 6 شهریور1388  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

دست در دست هم دادیم و میهن خویش کردیم آباد!

 

   +
        1:3 قبل از ظهر جمعه 6 شهریور1388  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

علیرغم بی خوابی دیشب ... علیرغم جلسات مکرر دیروز و امروز ... علیرغم فعالیت های مرتبط با تعمیرات منزل و جابجایی وسایل ... علیرغم تمامی خستگی ها و خیز ها و خزش ها و ترک ها و شکستن ها ... امشب به طرز عجیبی شادم ... این شادمانی به هیچ چیزی ربط ندارد و به هیچ چیزی هم ربط ندهید ... فقط خواهش می کنم این شادمانی را برهم نزنید ... به ویژه شمایی که می دانید چرا!

 

   +
        11:19 بعد از ظهر پنجشنبه 5 شهریور1388  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin