1
سال ها پیش دانشجویی داشتم ... با دوست دیگرش ، گاه گاهی به اتاق من می آمدند و فارغ از دروس دانشگاهی ، گفتگویی داشتیم از همه چیز و از همه جا ... روزی از شعر و شاعری صحبت شد و رشته ی سخن به شعرهای خود من کشید و طالب خواندن اشعار من شدند ... قراری گذاشتیم و دفتر شعر چاپ نشده ام را برای ایشان آوردم و آنها هم به خوابگاه دانشجویی شان بردند و پس از مدتی به من بازگرداندند!
چند وقتی گذشت ... شاید یک سال ، و شاید هم کمی بیشتر ... مدیر گروه بودم و کمی کارهای اجرایی و اداری دانشگاه ... نمایشگاهی از آثار خط و نقاشی و هنرهای دستی دانشجویان برپا بود و از ما هم دعوت کردند که برای دیدن آثارشان برویم ... رفتیم و آثار هنری آنها را دیدیم و در این میان ، دانشجویی که دستی در خط - نقاشی داشت ، تابلوهایی آماده کرده بود از اشعار برخی شاعران و نویسندگان به خط خود همراه با تصاویری به قلم خود ، تا به نوعی بیانگر آن اشعار و عبارات باشند ... همگی زیبا و مزین به نام شاعر و نویسنده ... در آن میان ، نوشته ای دیدم بر تابلویی ... بدون نام شاعر یا نویسنده ... با لبخند به وی گفتم ، شما که برای همه ی این اشعار و عبارات ، نام شاعر یا نویسنده را نوشتی ، چه خوب بود برای این شعر هم ، نام شاعر را ضمیمه می کردی ... شعر این بود:
عشق در نرسیدن است
چون رسیدی وصل است ، نه عشق
پایانی نیست بر آن
جز مرگ عاشق
یا وصل معشوق
در جواب گفت ، شاعرش را نمی شناسم ، ولی چون از این شعر خیلی خوشم آمده بود و با حال و هوای من نیز سازگاری داشت ، آن را نوشتم و نقاشی کردم ... گفتم شاعرش را می شناسی؟ ... گفت نه! ... گفتم ، پس کجا این شعر را خوانده ای؟! ... گفت یکی از دوستان هم اتاقی من در خوابگاه ، دفتر شعری داشت ، من آن را خواندم و در بین اشعار آن دفتر ، از این شعر خوشم آمد و نوشتم و کار به این جا کشید که ملاحظه می کنید! ... به وی گفتم شاعر آن شعر کیست و همانند تمامی آدم هایی که در چنین شرایطی قرار می گیرند ، کمی خیره نگاهم کرد و چیزی نگفت ، علیرغم تمام نشانه هایی که دادم و اسم آن دوست هم خوابگاهی و رنگ جلد آن دفتر و حدود زمانی حضور آن دفتر در خوابگاه ایشان ... با این حال مبهوت بود و نمی توانست تصمیم بگیرد ... فکر نمی کنم ، هنوز هم پس از گذشت حدود 10 سال از آن تاریخ ، دستی بر آن خط نقاشی کشیده باشد و اسم ما را به آن افزوده باشد! ... متأسفانه ، هنگام چاپ کتاب چهل و هشت نیز ، بنا به سفارش دوستی شفیق ، این شعر در فهرست اشعار چاپ شده قرار نگرفت و هنوز هم سرگردان است ، تا به امشب که در اینجا نوشتم و امیدوارم مثل داستانی که در پی خواهد آمد مورد مهر و لطف شما عزیزان قرار نگیرد.
2
دوست رفیق و شفیق و عزیزی داریم ، نزدیک به بیست و هشت سال ... سی و اندی ساله! ... می گویند سه چیز کهنه اش خوب است ، دوست و فرش و جنس عتیقه و تمبر و شراب ... و این آخری را باید مراقب بود تا سرکه نشود که مجبور می شوی چشم را ببندی و سرت را تکان بدهی و بگویی حیف از شرابی که سرکه شد! ... هر چند می توان در سرکه هم سیر انداخت و سیر ترشی جانانه ای آماده کرد ، که آن هم ، باز ، کهنه اش خوب است!
این دوست شفیق و مهربان و عزیز ، پستی زد که ما نفهمیدیم چه گفت ، بس پر از گوشه و کنایه و استعاره و تشبیه بود! ... روزی دیگر ، پستی دیگر ، تا شاید این گنگ خواب رفته ، بیدار شود! ... باز هم نشد! ... و باز طعنه ای دیگر! ... با همان علامت تمسخر همیشگی! ... ولی این خاله خو رفته ، بیدار نشد که نشد! ... تا سرانجام ، اس ام اسی رسید و هر آنچه دشمنان من و ایشان لایقش بودند ، نثار ما فرمودند! ... تلفنی زدم و جویای حال ایشان شدم ... با همان غضب و البته ناراحت و گرفته ، موضوع را روشن فرمودند و ما تازه متوجه شدیم ، مخاطب تمامی پست های پیشین ایشان ، اینجانب بوده اند! ... فریب کار ، دروغ گو ، سارق ادبی و عباراتی از این قبیل! ... سهراب شدیم و زخم برداشتیم از همانی که نباید! ... بماند! ... که هر آن چه از این پس برسد ، نوشدارو است پس از مرگ سهراب!
3
پستی داشتم به تاریخ 31 مرداد 1387 ... عرق ... این پست در همان زمان خودش هم سروصدایی به پا کرد ... در بالاترین گذاشته شد و برای وبلاگ ناشناخته ای چون من ، بیش از 500 بازدید در عرض 24 ساعت به همراه آورد و بیش از 300 رای مثبت ... بالاترینی ها خوب می دانند ، برای وبلاگ نویس بدون زد و بندی چون من ، این امتیاز یعنی چه! ... در همان زمان ، این پست ، به صورت ای میل در گروه های مختلف اینترنتی منتشر شد و از طریق اس ام اس ، پخش شد! ... یک روز هم دوستی به من خبر داد ، وبلاگ نویسی که از خوانندگان وبلاگ ایشان است ، این پست را بدون ذکر نام نویسنده در وبلاگش قید کرده است و او هم به وی گوشزد کرده است که این نوشته صاحب دارد! ... او هم طی چند ساعت ، یک بار ذکر منبع فرمودند و دوباره پشیمان شدند و علیرغم صحبت اینجانب ، نه تنها ، حذف نام اینجانب فرمودند ، بلکه ، عین عبارت را در پروفایل وبلاگ شان نیز قرار دادند! و مدعی شدند که اصلن از کجا معلوم که برای شما باشد و من این عبارت را از طریق ای میل دریافت کرده ام و فردا ممکن است ، کس دیگری مدعی شود که این عبارت از آن من است؟! ... من از کجا بدانم این عبارت از چه کسی است؟! ... به ایشان گفتم ، دوست من ، تاریخ ای میل شما ، اس ام اس شما ، پست وبلاگی من ، کامنت های ارسالی به این پست و تاریخ بارگذاری در بالاترین ، همگی معترف به این موضوع هستند که هیچ کس پیش از تاریخ پست من ،چنین عبارتی را نه شنیده است و نه خوانده است! حال شما مدعی چه هستید؟! ... بگذریم! ... متأسفانه ، مدت ها بعد در وبلاگ هایی دیگر و نیز در پروفایل های ایشان ، عین این عبارت را دیدم! ... که این مشکل جامعه ی وبلاگی ماست و گویا نمی توان کاری هم کرد!
از آن زمان ، بیش از یک سال گذشت! ... تا هفته ی پیش که این دوست شفیق و عزیز و دوست داشتنی ما را مورد لطف و عنایت خویش قرار دادند و تازه دیروز ، پنج شنبه ، متوجه داستان شدیم! ... علت این همه مقدمه چینی هم نه سرفت این عبارت ، که ذکر آن همراه با نام نویسنده و اندیشمند بزرگی است که نسبت به ایشان ، همگی ارادت داریم ... دکتر علی شریعتی!
از محتوای سخنان دوست مان متوجه شدیم که در اینترنت جستجو کرده است و هر جا گشته است ، این عبارت همراه با نام دکتر علی شریعتی قید شده است و ما متهم به سرقت این عبارت شدیم! ... بیش از 7500 صفحه اینترنتی ، این پست را به نام دکتر علی شریعتی منتشر کرده اند و چاره ای نداریم جز آن که باید بگوییم ، متأسفم! ... در این میان ، یکی از همه جالب تر بود ... در سایتی با تصاویر شریعتی و صادق هدایت و مصدق ، در پایان این عبارت نوشته شده بود ، منقول از رز صورتی!!!
به هر حال ، ما نیز دلایل مان را آوردیم ، ولی کجا بود گوش شنوا!
- هیچ پستی به تاریخی قدیمی تر از پست من نبود که هیچ ، قدیمی ترین آنان متعلق به اواسط شهریور امسال (1388) بود!
- این عبارت همراه با دو عبارت دیگر بود که احتمالن آنها هم به سرنوشت ما دچار شده بودند ، در حالی که هیچ گونه سنخیتی با هم ندارند!
- تکثیر عین جمله ، حتی با نقطه و ویرگول و علامت تعجب! ... با این تفاوت که سارق و جاعل محترم ، در هنگام کپی پیست اولیه ، به خوبی تمامی عبارت را برنمی دارد و واژه ی "گاهی" در ابتدای جمله به صورت "هی" ، همراه با علائم "؟!" در آخر جمله ، در این تکثیر از قلم می افتند و بقیه ی عبارت عینن منتشر می شود! ... جالب آن که ، اینجانب ، در نوشته هایم مقید به رعایت برخی از اصول نگارشی هستم که در کمتر متن دیگری قابل رویت است و آن استفاده از "..." به جای "." در پایان عبارات برای نمایش ادامه دار بودن مطلب ضمن بستن عبارت ، و استفاده از "!" به جای "." در پایان عبارات برای بستن مطلب ... متأسفانه ، سارق محترم ، حتی به این نکته توجه نکرده است و این آیین نگارشی خودساخته را در کنار عباراتی قرار داده است که هیچ گونه سنخیت نگارشی با این تکنیک ندارد!
- گشتن در کتاب های دکتر شریعتی در حد توان و نیافتن این عبارت در آنها
- تماس با دوست شریعتی خوانده ای و اعلام عدم آگاهی از چنین جمله ای و احتمال وجود در "هبوط در کویر" یا "بازگشت به خویشتن"
- تماسی چندباره با استادی شریعتی شناس و سرانجام ، یافتن ایشان و اعلام ، "من تاکنون چنین جمله ای از ایشان نه دیده ام و نه خوانده ام ، ممکن است ایشان جایی گفته باشد که من خبر ندارم ، ولی در کتبی که من تاکنون از ایشان خوانده ام و در نوارهایی که تاکنون از ایشان شنیده ام ، چنین جمله ای ندیده ام"
- تماس با وب سایت رسمی دکتر علی شریعتی و ارسال پیامی برای ایشان جهت پاسخی مناسب و عدم دریافت پاسخی تاکنون در این خصوص ... که به نظر این حقیر ، شاید شبیه یک جوک می نماید ، انتساب چنین جمله ای به شخصی چون دکتر شریعتی ... آن هم در چنین زمانه ای ... که باید گریه کرد ، چقدر جاهل و نادان در این جامعه وجود دارد که به دست خویش ، هر آن چه مجعول است و مجهول ، تکثیر و پراکنده می کنند به نام بزرگان و سخن از اصلاح و روشنفکری و مزایا و بلایای آن می زنند!
با تمام این تفاصیل ، از این دوست عزیز خواستم تا در وبلاگ خود و دوست دیگری که وبلاگ شان پر بازدیدتر از وبلاگ اینجانب است ، این پرسش را مطرح کنند تا شاید بتوانیم نویسنده ی این عبارت را با کمک از دنیای مجازی بیابیم! ... ولی نشد! ... و این دو دوست عزیز ، علیرغم تمامی علاقه ای که به ایشان دارم و در عین تمام قول هایی که یکی از ایشان داده بود ، پست خود را حذف کردند! ... شاید شما عزیزان ، آن پست ها را خوانده باشید ... یکی از آن دو پست ، کامنت دانیِ باز داشت و می شد نتایج این همه پرسی را دید ... دومی، متأسفانه ، کامنت دانیِ بسته داشت و در همان شبانگاه ، زمانی که همه خواب بودند ، به آرامی پاک شد و نتایج این همه پرسی ، نه به بصر کسی رسید و نه به سمع ما!
4
داستان ما ، تا بدین جا ختم به خیر شد! ... چیزی بیشتر از این هم نمی خواهیم! ... باقی کارها بر عهده ی شما خوانندگانی که فقط تماشاچی هستید! ... شناخت ، اعتماد ، باور ، یقین و ایمان ، چیزهایی نیستند که به این سادگی بدست آیند ... حتی نمی توان اینان را در کسی به وجود آورد ... باید خواست!
پی نوشت 1: من آدم بسیار تندی هستم که در این گونه موارد به هیچ وجه حانب احتیاط را رعایت نمی کنم و بسیار بد برخورد می کنم ... خوش بختانه ، امشب در هنگام جستجوی اینترنتی ، خیل عظیمی از وبلاگ نویسان را دیدم که همگی جوان بودند و جویای نام ... به شدت دلم گرفت! ... تمامی آدرس ها اینترنتی مربوط به وبلاگ های منتشر کننده این عبارت مجعول را پاک کردم! ... امیدوارم مرا ببخشید!
پی نوشت 2: شاید هیچ وقت ، پستی پس از پست پیشین نمی نوشتم ... بهانه ای شد برای حضور مجددم در وبلاگ خودم ... از شما سپاسگزارم!
پی نوشت 3: هر جمله ، شعر ، داستان یا نوشته ای را می خواهید بردارید ، بجنبید ، که شاید تا چندی دیگر ، این وبلاگ نباشد ، تا شما چیزی به سرقت ببرید!
پی نوشت 4: "نوشتن در اینترنت ، مثل ... است که در هوا رها می شود" ... اگر حافظه یاری دهد و اشتباه نکنم ، به نقل از عمران صلاحی به روایت از م. ص.
