تبليغاتX
چهل و هشت

چهل و هشت

هدایت اله امینیان


فصل اول                                                                                                                            فرا رسيدن انكيدو (ENKIDU) – قسمت سوم

اين بار دام گذار همراه يك روسپي بازگشت.

پس از يك سفر سه روزه به كنار چشمه رسيدند و آنجا نشستند.

روسپي و دام گذار روبروي هم نشستند و در انتظار آمدن وحوش ماندند.

روز اول و روز دوم در انتظار گذشت اما روز سوم گله رسيد.

آنها براي نوشيدن آب پايين آمدند و انكيدو در ميان شان بود.

آفريدگان كوچك وحشي دشت ها و نيز انكيدو كه با غزالان علف مي خورد و در كوه ها چشم به دنيا گشوده بود از نوشيدن آب مسرور بودند.

وقتي روسپي مرد وحشي را ديد او داشت از راه دور به تپه ها نزديك مي شد.

دام گذار به او گفت:

« او اينجاست. اينك اي زن ، سينه هايت را برهنه ساز ، شرمگين مباش. عشق او را پذيرا باش و آن را به تأخير ميفكن. بگذار او تو را آماده ببيند و بگذار مالك وجود گردد. وقتي او نزديك شد پوشش از خود برافكن و با وي آرام گير. به او ، اين مرد وحشي ، هنر زنانه ات را بياموز. زيرا هنگامي كه عشق او بسوي تو ميل كند ، چارپاياني كه در زندگي تپه ها با وي شريك بودند  او را خواهند راند.»

 

                                                             ن. ك. ساندارز -  حماسه گيلگمش

                                                       ترجمه دكتر محمد اسماعيل فلزي – 1383

   +
        1:46 قبل از ظهر جمعه 22 اردیبهشت1385  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



فصل اول

فرا رسيدن انكيدو (ENKIDU) - قسمت دوم

 

خصلت خداي جنگ ،‌خودِ نين اورتا (NINURTA) در او بود.

بدني نتراشيده داشت.

موهاي دراز چون زنان داشت كه چين و شكن آن مانند موي نيسابا (NISABA) ايزدبانوي غله بود.

بدنش ،‌چون بدن ساموكان (SAMUQUAN) خداي گله ، از موهاي درهم بافته پوشيده بود.

از انسان ها چيزي نمي دانست.

از سرزمين هاي مزروع بي خبر بود.

انكيدو با غزالان در پاي تپه ها علف مي خورد و با چارپايان هنگام نوشيدن از مانداب ها رقابت مي كرد.

در شادي نوشيدن آب با گله هاي وحوش سهيم بود.

 

اما دام گذاري كه گله هاي وحوش وارد قلمرو او شده بودند روزي بر سر ماندابي با او روبرو شد.

سه روز با او روبرو شد و دام گذار از شدت ترس گنگ و بي حس شده بود. چهره اش چون چهره كساني كه راه درازي پيموده باشند دگرگون شده بود.

با دلی پر هراس به پدر گفت :

« پدر ،‌ مردي است كه به ديگران شباهتي ندارد و از تپه ها به زير مي آيد. قويترين مرد جهان است. گويي موجودي ناميراست كه از آسمان آمده است. با چارپايان وحشي بر فراز تپه ها در گشت و گذار است و علف مي خورد. در سرزمين شما مي گردد و بسوي چشمه ها مي آيد. من مي ترسم و جرأت نزديك شدن بدو را ندارم. او چاله هايي را كه كنده ام پر مي كند و تله هايي را كه براي جانوران گذاشته ام پاره مي كند. او به چارپايان كمك مي كند تا فرار كنند و اينك آنها از چنگم مي گريزند.»

 

پدرش زبان به سخن گشود و به دام گذار گفت :

« پسرم گيلگمش در اوروك مي زيد. تاكنون كسي بر وي غالب نگشته است. او چون ستاره اي از ملكوت نيرومند است. به اوروك برو. گيلگمش را بياب و قدرت اين انسان وحشي را نزد وي بستاي. از او بخواه تا از معبد عشق يك روسپي – نوباوه لذت – به تو سپارد. با او بازگرد و بگذار تا قدرت زن بر اين مرد چيره گردد. هنگامي كه وي بار ديگر براي نوشيدن آب از چشمه ها به زير مي آيد او را در آغوش خواهد گرفت و آن گاه چارپايان وحشي او را خواهند راند.»

 

از اين رو دام گذار عازم سفر اوروك شدو خود را به گيلگمش معرفي كرد و گفت :

« مردي بي مانند اينك در چراگاه در تكاپوست. چون ستاره اي از ملكوت نيرومند است و من بيمناكم از آن كه بدو روي نمايم. او به جانوران وحشي كمك مي كند تا فرار كنند. چاله هايي را كه كنده ام پر مي كند و تله هايم را خراب مي كند.»

 

گيلگمش گفت :

« دام گذار برگرد و با خود يك روسپي – نوباوه لذت – همراه ببر ، او در كنار چشمه وي را در آغوش خواهد گرفت و گله وحوش بي گمان او را از خود خواهند راند.»

 

                                                            ن. ك. ساندارز -  حماسه گيلگمش

                                                       ترجمه دكتر محمد اسماعيل فلزي – 1383

 

   +
        2:54 قبل از ظهر جمعه 8 اردیبهشت1385  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



فصل اول

فرا رسيدن انكيدو (ENKIDU) - قسمت اول

 

گيلگمش به جهان برون رفت.

اما كسي را كه در برابر بازوان او ياراي ايستادن داشته باشد نيافت.

تا به اوروك بازگشت ،‌ اما مردمان اروك در خانه خود زمزمه كردند:

« گيلگمش ناقوس خطر را براي خويش مي نوازد. خشم او روز و شب نمي شناسد. پسري نزد پدر نمانده است. زيرا گيلگمش همه را مي برد. ليكن پادشاه مي بايست چوپان مردم خويش باشد. شهوت باكره اي را به معشوقش خواه دختر جنگاور يا همسر اعيان ،‌ وا نمي گذارد. با اين همه او خردمند ،‌ خوبرو ، ‌مصمم و چوپان شهر است»

خدايان نوحه آنها را شنيدند. خداي آسمان بسوي خداوندگار اوروك ، بسوي آنو ،‌ خداي اوروك فرياد زدند:

« ايزدبانويي او را ساخت. قوي چون گاو وحشي. كسي تاب ايستادن در برابر بازوانش را ندارد. پسري نزد پدر نمانده است. زيرا گيلگمش همه را مي برد و اينچنين است پادشاه ، چوپان مردم خويش. شهوت او باكره اي را به معشوقش ، خواه دختر جنگاور يا همسر اعيان وا نمي گذارد»

وقتي انو نوحه آنها را شنيد ، خدايان بسوي ارورو (ARURU) ايزدبانوي آفرينش بانگ برداشتند:

« آه ، ارورو ، تو او را آفريدي ، اينك هماورد او را خلق كن. بگذار مانند او باشد چون بازتابي از وي. همزاد خودش. قلبي پرطوفان در برابر قلبي پرطوفان. بگذار با يكديگر خوش باشند و اوروك را آسوده بگذارند»

از اينرو ايزد بانو صورت خيالي در ذهن خويش پنداشت و آن از مايه انوي افلاك بود. دستان خود را در آب فرو برد و پاره اي گِل بر گرفت و آن را در بيابان انداخت و انكيدوي نجيب آفريده شد.

 

                                                            ن. ك. ساندارز -  حماسه گيلگمش

                                                       ترجمه دكتر محمد اسماعيل فلزي – 1383

   +
        11:44 بعد از ظهر شنبه 2 اردیبهشت1385  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



پيش درآمد

گيلگمش (GILGAMESH) پادشاه اوروك (URUK)

 

آه ، گيلگمش ،‌ خداوندگار كولاب (KULLAB) درود بسيار بر تو باد.

او مردي بود كه همه چيزها بر وي آشكار بود.

او پادشاهي بود كه تمام كشورهاي جهان را مي شناخت.

مردي خردمند بود.

درون رازها را مي ديد و از چيزهاي نهان آگاه بود.

او براي ما حكايتي از روزهاي پيش از طوفان به ارمغان آورد.

به سفري دراز رفت و زار و فرسوده از دشواري ها به هنگام بازگشت تمام داستان خود را بر سنگي نقر كرد.

خدايان در هنگام آفرينش گيلگمش به او بدني بي عيب دادند.

شمش (SHAMASH) خورشيد پرشكوه به وي زيبايي بخشيد.

اداد (ADAD) خداي طوفان او را از شجاعت برخوردار ساخت.

خدايان بزرگ زيبايي او را از كاستي پيراستند و در جايگاهي برتر از ديگران نهادند.

آنها دو سوم وجود او را از خدا و يك سوم آن را از انسان آفريدند.

در اوروك ديوار و برج و بارويي عظيم و معبد اِآنا (EANNA) متبرك را براي خداي افلاك انو (ANO) و نيز ايشتر      ((ISHTAR ايزدبانوي عشق ساخت.

اينك ،‌ بدان بنگر.

ديوار خارجي كه بر فراز آن كنگره هاست درخششي چون مس تابان دارد و ديوار داخلي بي همتاست.

درگاه آن را لمس كن ،‌متعلق به عهد باستان است.

به اِآنا ، جايگاه ايشتر، بانوي عشق و جنگ ما كه هيچ يك از پادشاهان آينده و مردان امروز مانند او نبوده اند ‌روي كن.

بر فراز ديوار اوروك صعود كن و در مسير آن گام زن.

به تو مي گويم :

بر ايوان آن نظر افكن و معماري آن را بيازماي.

آيا از آجر پخته و خوب بنا نشده است؟

همان هفت خردمند آن را پي نهادند.

 

                                                            ن. ك. ساندارز -  حماسه گيلگمش

                                                         ترجمه دكتر محمد اسماعيل فلزي - 1383

   +
        1:2 قبل از ظهر پنجشنبه 31 فروردین1385  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin