تبليغاتX
چهل و هشت

چهل و هشت

هدایت اله امینیان


 

مهم نیست ، چه کسی اول می آید ... مهم آن است ، چه کسی آخر می رود (می ماند).

 

 

 

پی نوشت ۱: به منظور جلوگیری از هر گونه کپی برداری ، ناگزیر از نوشتن این پست شدیم ... تا دوستان گرامی بدانند این جمله ، صاحب دارد.

پی نوشت ۲: آره ... خودمم! ... اگر این جمله به نظرتان آشنا است و جایی دیگر آن را دیده اید ، لطفن به روی خودتان نیاورید ... آره ... آن یکی دیگر هم خودمم!

 

 

   +
        0:21 قبل از ظهر شنبه 11 مهر1388  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

تحمل غروب آخرین روز تعطیل بسیار سخت است ... به ویژه ، زمانی که ، تمام تعطیلات را با جمعی از دوستان به خوبی و خوشی گذرانده باشید ... هر چه غروب به شب نزدیک تر و شب به خواب ، دردش بیشتر ... سندرم غروب آخرین روز تعطیل!

 

   +
        0:57 قبل از ظهر دوشنبه 30 شهریور1388  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

وقتی می خواهید یک میخی را در دیوار فرو کنید ، بسته به اندازه ی بلندی و کلفتی و جنس میخ و نوع دیوار ، ممکن است با یک ضربه ی چکش ، میخ وارد دیوار شود ، ممکن است با چند ضربه ... گاهی ممکن است ، بسته به نوع دیوار و ضربات هر چند محکم شما ، میخ نه تنها وارد نشود ، بلکه کج شود و بدون استفاده بر روی زمین بیافتد ... در چنین شرایطی باید از پیچ استفاده کنید ... اول با دریل به جان دیوار می افتید ... بعد یک رول پلاک و یا یک تکه چوب مناسب در سوراخ ایجاد شده در دیوار می گذارید ... سپس ، یک رول پلاک هم اندازه با پیچ مورد نظر در سوراخ گذاشته و چند ضربه آرام به آن می زنید تا رول پلاک در سوراخ محکم شود ... سپس پیچ را در رول پلاک می گذارید ، چند دور می چرخانید و سپس با چکش به ترکیب پیچ - رول پلاک ضرباتی محکم تر می زنید ... و سپس ، پیچ را با پیچ گوشتی در دیوار می چرخانید تا در دیوار فرو رود و محکم شود ... هر چه دیوار محکم تر و پیچ بزرگ تر ، دریل قوی تر و زمان بیشتر ... هر دیواری از خودش مقاومت نشان می دهد ، ولی هیچ دیواری نیست که نرود پیچ مناسب با مته و دریل و رول پلاک متناسب ، در آن سنگ ... از دریل زدن نترسید ... از پیچاندن پیچ خسته نشوید ... زمان بگذارید و صبر کنید!

   +
        2:14 بعد از ظهر جمعه 13 شهریور1388  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

پیرمرد از خواب افتاده بود ... هر روز بعد ازظهر ، حدود ساعت 2 بعد از ظهر ، تا بچه های محل ناهارشان را می خوردند ، می پریدند وسط خیابان و دروازه ها را می گذاشتند و فوتبال شان شروع می شد ... سروصدای شان که بماند ، وقتی توپ شان به داخل منزل مردم می افتاد ، زنگ هم می زدند ... توپ هم که وسط یک خیابان 20 متری با خانه های ویلایی در دو طرف ، مرتب می خورد به در و دیوار و پنجره ...

پیرمرد ، بازنشسته ی ارتش بود ... یکی دو ساعت که از بازی می گذشت ، می آمد جلوی در و کلی ناراحتی می کرد که چرا نمی گذارید ما بخوابیم ... چرا این قدر سروصدا می کنید ... بابا ، وقت استراحتِ ...

بچه های محل هم دروازه ها را جمع می کردند و می رفتند سه تا در پایین تر ... آنجا هم همین آش و همین کاسه و باز هم سه تا در پایین تر ... پس کجا بازی کنیم؟!

 

کج می گیریم ... همیشه همین طور بوده است و الان هم همین طور است ... به جای تغییر زمان بازی ، جای بازی را عوض می کنیم ... به جای تغییر رویه ، محل انجام رویه را عوض می کنیم!

   +
        2:0 قبل از ظهر پنجشنبه 12 شهریور1388  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

به دنبال پست پیشین چند خطی لازم شد ...

اینجا یک وبلاگی است که نویسنده اش ناسلامتی مرد است و ناخودآگاه ، مطالبی هم که نوشته می شود از دید یک مرد نوشته می شود ... هر چند ممکن است بشود دید یک زن را هم وارد قضیه کرد ، ولی وقتی هیچ عمدی در کار نباشد ، ناگزیر فقط از دید یک مرد نوشته می شود.

 

داستان های این چنین ، مرد و زن ندارد ... پدیده ای است که برای هز فردی اتفاق می افتد ... ممکن است به خانمی متلکی گفته شود ... ممکن است تنه ای زده شود ... ممکن است شماره ای داده شود و یا بوقی ... ممکن است حتی خانمی سوار ماشینی شود ، به اشتباه ... و یا سر میز شامی بنشیند با مردی یرون ... و یا تمامی اتفاقات مشابه با آن چه در پست پیشین گفته شد ... درچنین شرایطی به دنبال مقصر نمی گردیم ... ولی چرا این گونبرداشت می شود؟

 

پیش از این هم گفته ام ... هنگام بحث در ارتباط با موضوعی به خصوص ، نگاه های متفاوتی وجود دارد ... نگاه خود شما به قضیه ، نگاه دیگران به قضیه ، نگاه عرفی جامعه ، نگاه اخلاقیات و دینی ، نگاه قانون ، نگاه عقلانی و منطقی فارغ از هر گونه احساس و امثالهم ... شاید یکی نتواند ، ولی ، شاید یکی بتواند در آن واحد ، بسته به شرایط ، از تمامی این نگاه ها استفاده کند ... ممکن است یکی بتواند نگاه های مختلف را برای شما بازگو کند ، ولی الزامن نگاه خودش نباشد ... به عبارتی ، فردی ممکن است نگاه دیگران را دریابد ... بیان نقطه نظرات دیگران و یا نگاه دیگران به قضیه ای خاص ، اشتباه است؟ ... آیا باید در ابتدای هر جمله عنوان کرد ، این از نگاه فلان و این یکی از نگاه فلان است؟ ... در یک بحث ، ممکن است جای طرح چنین جملاتی نباشد ... شاید فردی اصل را بر این می گذارد که دیگران می دانند نگاه او چنین نیست و او فقط نگاه دیگران را می گوید ... شاید اشتباهی مرتکب می شود و آن قدر از نظر دیگران می گوید که نظر غالب جمع می شود و همگان می پندارند که نظر خودش است

 

گاهی ، به دلیل شرایط مردسالارانه ی کشور ، فرهنگ مردسالارانه ی رایج ، آموزش های مردسالارانه ی مرسوم و صدها اما و شاید دیگر ، ممکن است ، هر مردی ، ناخواسته ، بسیاری از حقوق طبیعی زنان را به عنوان یک انسان نبیند ... فرصتی لازم است تا یک مرد بتواند در شرایط مختلفی قرار گیرد و فهم درستی از خواسته های زنان داشته باشد ... فرصتی لازم است تا مردان بتوانند آموزه های جدید را با شرایط فرهنگی و محیطی شان تطبیق دهند ... نقل مردان بی تعهد ، مردان بی مسئولیت و مردان بی توجه نیست ... باید این آموزه ها را در مردانی نهادینه کرد که نسبت به زنان پیرامون شان ( مادر ، همسر ، خواهر ، دختر ، نامزد ، نسب و سبب ، دوست و ... ) تعهد دارند ، احساس مسئولیت می کنند و نسبت به ایشان توجه می کنند ... در غیر این صورت ، هر حرفی ، روشنفکر نمایی است که قلم فرسایی در باب آن کار چندان پیچیده ای نیست ... نوعی فریب کاری است.

 

در خصوص پست پیشین ، در ابتدا باید دید ، روی سخن گوینده به کدام است ... زن خودی یا مرد ناخودی ... اگر روی سخن به سمت مرد ناخودی باشد ، مشکلی نیست ... شما چرا به خود می گیرید؟ ... اگر روی سخن به گوشه و کنایه و اشاره ، زن خودی است ، دو حالت وجود دارد ... یا مقصر بوده اید یا نبوده اید ... اگر مقصر شما نبوده اید ، چه اشکالی دارد ، بگذارید تا صبح حرف بزند ... ولی اگر اندکی فکر می کنید حق با اوست ، چرا این چنین به شدت موضع می گیرید؟ ... چاره اش یک کلمه است ... "فهمیدم" یا "باشه" ... در بسیاری از موارد با یک صحبت کوچک ، مشکل حل خواهد شد ... عادت برخی از مردان است که در چنین مواردی ، زیاد حرف می زنند ... به چه علت ، نمی دانم (ولی شما باور نکنید!) ... بگذارید حرفش را بزند ... خیلی وقت است که متوجه شده ام ، در جمعی از شنوندگان ، همه می فهمند و متوجه هستند ، بجز همانی که دارد سخنرانی می کند! ... زیاد به دل نگیرید ... مردان خیلی ساده تر از این حرف ها هستند ... با یک داد خالی می شوند و با یک لبخند و نوازش ، نرم!

 

مشکل اصلی جای دیگر است ... زمانی است که مردی در این شرایط قرار می گیرد ... ماجرای مرد خودی و زن ناخودی ... در این شرایط ، مبارزه معمولن به جنگی انتقام جویانه تبدیل می شود ... روزها طول می کشد تا آتش این جنگ خاموش شود ... مرد باید مرتب بر طبل بی گناهی بکوبد ... ده ها امتیاز بدهد و منت کشی کند ... در چنین شرایطی ، نه لبخند کارساز است و نه نوازش و فروکش کردن خشم ... آیا انتقام سال های سال ظلم و ستم و جور نهادینه شده در ذهن خود از ظلم مردسالارانه تاریخی را در همین یک وجب می جویید؟ ... آیا باید درس عبرتی برای تمامی مردان تاریخ ساخت؟ ... آیا این همه ، ارزش دارد؟ ... مردی که نفهمد ، هر آن چه تلاش کنید هم نمی فهمد و اگر بفهمد ، خیلی زودتر از آن چه تصور کنید ، او فهمیده است ... فقط باید باور داشته باشید ... باور داشته باشید که او هم می فهمد و آن گونه که می پندارید ، کند ذهن نیست! ... همواره ، راهی برای بازگشت باز بگذارید ...

هنوز ناگفته های بسیاری در راه است ... با این چند سطر هم تمام نشد!

 

   +
        2:59 قبل از ظهر سه شنبه 10 شهریور1388  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

دنیای عجیب و غریبی است ...

فرض بگیرید ، کنار خیابانی ایستاده اید و یک موتور به شما می زند و شما باید پاسخگو باشید که چرا موتور به شما زده است؟ ... چرا شما آنجا ایستاده اید! ... اصلن شما چکاره اید؟

فرض بگیرید ، جیب شما را می زنند و باید پاسخگو باشید که چرا پول تان را در جیب تان گذاشته بودید؟ ... چرا کیف پول نداشتید که در جیب بغل تان بگذارید؟ ... اصلن شما با دزد همکار بودید؟ ... و شاید هم خود دزد!

فرض بگیرید ، در مجلسی مهمانی نشسته اید و بی هوا (واقعن بی هوا و بدون هیچ گونه غرض و مرضی) ، خانمی برای شما چای یا شربتی بیاورد و یا میوه ای پوست بکند و یا دست تان را برای رقصی بگیرد و شما باید پاسخگو باشید که چرا برای تو چای آورد و یا برای چه دستت را گرفت و برد وسط مجلس و چرا برای تو میوه پوست کند؟

فرض بگیرید ، دخترخانمی از کنار شما رد شد و یا از دوستان قدیمی شما بود و بالاخره پس از 4 سال دل به دریا زد! ... و حلا شما باید جواب پس بدهید که چرا این خانم به شما گفته است ، قاشقتم!

 

گاهی اوقات هم اتفاقات جالبی رخ می دهد ...

یک بار ، یک جوک اس ام اسی را به اشتباه فرستادم برای یکی از خانم های آشنا ... هیچ گونه رفتار عجیب و غریبی هم پیش از آن بین ما نبود ... به ناگهان جوابی از سوی ایشان دریافت کردم که چهار شاخ ماندم ... تازه می خواستم برای ایشان اس ام اس عذرخواهی بفرستم!

 

از این داستان ها و مشابهات آن زیاد رخ می دهد ... مهم آن است ، اگرچنین اتفاقی برای هر یک از ما پیش بیاید  ، تا چه میزان بخشنده ایم ... قصد تنبیه داریم و آدم سازی ، یا دنبال بهانه ای هستیم و زندگی سوزی؟!

   +
        1:57 قبل از ظهر دوشنبه 9 شهریور1388  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

دست خسته است ... دیگر آن قلم همیشگی نیست ... آن واژگان گذشته در کنار یکدیگر قرار نمی گیرند ... وقت خواندن ، واژه ی زیبایی نیست ، تا چه رسد به حسی زیبا ... اگر هم گاهی داستان یا خاطره ای زیبا و شیرینی هم یافت می شود ، گرمی وجود است و حس حضور همانی که باید باشد و الانش که نیست ، همه اش در همه اش پیچیده ... واژگان در کنار یکدیگر به درستی ننشسته اند ... واژگان ناتوان از انتقال حسی شایسته و بایسته ، و نیز پسندیده ... واژگان مرده اند ... خاکستر کینه و نفرت و انتقام به هر سوی پاشیده اند.

 

زمان دوست خوبی است ... چون مرهم ، هر زخمی را می بندد  ... شکیبا است و حل کننده ... فقط ، گاهی کُند است و کشنده ... آرام آرام ، شعله های آتش برافروخته ، فرو خواهد نشست و گرما ، حاصلش ... انتظار ، واژه ی ساده ای است ، ولی چاره چیست؟ ... شنیدن دشنامی هر روزه ، کار ساده ای نیست ... گاو نر می خواهد و مرد کهن ... باید این زمانه ی تحقیر را بر دوش کشید ، تا شاید این نیز بگذرد ... بی تو اما هرگز ، بی من اما شاید ...

 

گاهی ، یک درنگ هم بد نیست ... وقت نوشیدن آب ... وقت بازی با لیوانی چای داغ ... روبروی آتشی گرم ، شاید هم شومینه ای ... سر میز شامی ساده ، شاید هم رنگارنگ ، فرصتی می شماریم غنیمت ... آهنگ خاطره ها هم ، ای بد نیست ... نور مهتاب و لب پله ها هم شاید ، جایی باشند دلنشین ... هر گوشه ای ، فرصتی است برای درنگ ... برای شستن چشم ... و برای هر آن چه مهر ...

 

زنده هستیم ، هنوز ... به امید!

 

   +
        10:5 بعد از ظهر یکشنبه 8 شهریور1388  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

دوستي دارم به من مي گويد چرا ديگران هم چون بچه ها با من رفتار مي كنند؟ ... اين دوست من مي  گويد چرا ديگران هم چون كودكان با من رفتار مي كنند؟ ... به اين دوست من مي گويند چرا تو چشمت به دهان ديگران است؟ ... به اين دوست من مي گويند چرا ديگران حرف در دهانت مي گذارند؟ ... به اين دوست من مي گويند چرا ديگران به جاي تو حرف مي زنند و يا تصميم مي گيرند؟ ... به اين دوست من مي گويند چرا فكر مي كني فقط يك فرد خاص هميشه درست مي گويد؟ ... به اين دوست من مي گويند اصلن مي داني داري چكار مي كني؟

 

باور كنيد گيجي يك بيماري است ... گيج حتي نمي داند ، بقيه چه تاواني براي گيجي وي مي پردازند! ... دوستي دارم آخر گيجي! ... دوستي دارم آخر بي حواسي! ... و دوست ديگري دارم آخر بي حافظه ها! ... ولي هيچ كدام از شما ، به يقين ، دوستي نداشته ايد ، گيج و بي حواس و بي حافظه!

 

دوستي دارم كه وقتي به وي مي گويي ، سرت را بدزد ، اول مي گويد برای چی؟ و وقتي ضربه به وي خورد می گوید چرا نگفتی؟ ... به او مي گويي گاز را خاموش كن ، مي گويد براي چي؟ وقتي پرده ي كنار گاز آتش مي گيرد ، مي گوید چرا نگفتي؟ ... دوستي دارم وقتي به او مي گويي يادت باشد ، مي گويد براي چي؟ و وقتي كه ازش مي پرسي ، مي گويد براي چي؟ ... اين دوست من هنوز ياد نگرفته است ، به سوالي كه مي شود فقط جواب دهد ... به رفتاري كه از او خواسته مي شود فقط پاسخ دهد ... اين دوست من براي هر كاري اول علت مي خواهد ، غافل از آن که بسیاری از کارها فرصتی برای بیان علت ندارند.

 

 برخي از افراد هنگامي كه مورد پرسش قرار مي گيرند ، به جاي پاسخ به پرسش ، اول از همه مي پرسند ، چرا اين سوال را پرسيدي؟ ... اول از همه فكر مي كنند ، چه جوابي بايد بدهند تا خوشايند فرد پرسشگر باشد ... اول از همه فكر مي كنند ، اصلن جه جوابي بايد بدهند ... در حالي كه فقط يك كار بايد بكنند ... پاسخ دهند! ... بي هيچ سوالي ... بي هيچ كنجكاوي اضافي!

 

برخي نمي دانند با اين همه گيجي ، چه صدماتي به ديگران مي زنند! ... از هرگونه آدم گيج بايد پرهيز كرد ... گيجي ، نوعي بيماري مسري است! ... از راه روح و روان منتقل مي شود! ... بايد مراقب بود!

 

گیج ، گیج است و دیگر هیچ

   +
        3:7 قبل از ظهر جمعه 6 شهریور1388  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

قسمت چیز عجیبی است ... همان سرنوشت ... آنهایی که به این موضوع اعتقادی ندارند ، به نظر من شاید درک درستی از موضوع ندارند ... شما برای کاری تلاش می کنید ... تمام کارهای مربوطه را انجام می دهید ... همه ی راه ها را مطالعه کرده اید ... تمامی هزینه ها را برآورد کرده اید ... با تمام اعتماد به نفس و تلاشی که می کنید ، در بین راه اتفاقی واقع می شود که عاملش شما نیستید ... در اینجاست که قسمت وارد میدان می شود ... حوصله ی توضیح بیشتر ندارم ... باقیش باشد برای بعد ...

فقط یادتان باشد ، زمانی که با سرنوشت می جنگید و برخلاف آن پیش می روید ، بیهوده خود را خسته نکنید ... وقتی قسمت نباشد ، وقتی سرنوشت جور دیگری رقم خورده باشد ، هر چیزی پیش می آید که نشود یا بشود ...

اطرافیانم من را می شناسند ... مسخره تر از آنچه که برای من پیش آمده است تاکنون ندیده ام ... همه چیز دست به دست هم داده اند و نمی دانم چرا ...دیگر کاری از دستم ساخته نیست ... توضیحی هم نمی دهم ، چون گویا سرنوشت در مسیر دیگری می رود.

Run Lola Run نمونه ی بسیار خوبی از این دست است.

 

   +
        1:31 بعد از ظهر چهارشنبه 4 شهریور1388  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

در مهندسی مکانیک دو اصطلاح داریم ... خزش و خستگی ... این دو اصطلاح ، هر دو مربوط به بارگذازی بر روی اجسام می شوند ... آهن ، شیشه ، لاستیک ، چوب و آدم.

یک قطعه چوب یا تخته را در نظر بگیرید ، مثلن ، قفسه کتابخانه یا کابینت و یا روح و روان تخته ای تان ... بر اثر قرار دادن کتاب یا ظروف بر روی هر یک از این قفسه ها  ، وزن آنها به تخته منتقل و اندکی خم می شود (فشارهای زندگی ، روحی و روانی) ... به وزن کتاب یا وسایل می گوییم ، بار (به اصطلاح عامیانه ، فشار) و به این خم شدن قفسه ها می گوییم ، خیز (به اصطلاح عامیانه ، تاب) ... فقط باید در نظر داشته باشید ، بار وارده باید بسیار کمتر از حد تحمل تخته باشد ، وگرنه در همان لحظه اول می شکند (شنیدید می گویند ، یک تخته اش کم است ... چون در اثر یک فشار اضافی ، یک تخته اش شکسته است و الان یکی کمتر از بقیه دارد ... در مثال فیوز پریده است هم به همین شکل است ... در اثر یک فشار اضافی ، یکی از فیوزها پریده و یا سوخته است).

شما می توانید ، این کتاب یا وسایل را برای مدت یک یا چند سال بر روی آن قفسه نگهدارید ، و یا به طور دوره ای ، از چند ساعت تا چند سال ، از روی قفسه بردارید و به طور مرتب ، دوباره بگذارید ... زمانی که ، برای مدت مدیدی ، بار بر روی قفسه می ماند ، قفسه به مرور زمان خیز (تاب) بر می دارد (آرام آرام می رود برای شکستن ، کم شدن تخته ، پریدن فیوز) ... این خیز تخته در مرور زمان را خزش می گویند.

بخشی از خیز خزشی ، در اثر برداشتن بار ، بازمی گردد (ترمیم ، درمان) ، ولی بخش کوچکی هیچ گاه باز نمی گردد ... بخشی از خیز که باز می گردد ، دو قسمت می شود ... بخشی که بلافاصله باز می گردد ، الاستیک آنی (درمان فوری) و بخشی که به مرور زمان باز می گردد ، الاستیک تأخیری (درمان تدریجی یا مدت دار یا همان که می گویند زمان می برد تا حالش خوب شود) ... و بخشی که هیچ گاه باز نمی گردد ، خیز ویسکوز (غیرقابل درمان).

در ابتدای بارگذاری ، بخش الاستیک آنی بزرگ ترین ، الاستیک تأخیری میانه و ویسکوز کوچکترین بخش از خیز محسوب می شوند ... به تدریج و با گذشت زمان ، بخش الاستیک تأخیری و ویسکوز بزرگ تر می شوند ، تا جایی که ، بخش عمده ای از خیز قفسه ، هیچ گاه باز نمی گردد (در سرطان ، اگر خیلی زود شناسایی شود ، خیلی خوب قابل پیش گیری است ولی اگر پیش روی کرده باشد ، کار زیادی نمی شود انجام داد ، اول عضو مربوطه بریده می شود (الاستیک آنی یا درمان فوری) ، سپس شیمی درمانی آغاز می شود (الاستیک تأخیری) و در پایان ، علیرغم تمامی تلاش ها ، پس از مدتی بیمار می میرد (ویسکوز ، غیرقابل درمان ، شکستن ، پریدن).

برخی از مواد ، الاستیک های خوبی هستند ، هر چند هیچ ماده ای کاملن الاستیک نیست ، مثل فنر و مواد لاستیکی ... همین جا خاطر نشان شوم ، هیچ ماده ای نباید زیادی کشیده شود ، که در می رود (فشار بیش از اندازه تحمل ، باعث پریدن یکی از فیوزها و یا کم شدن حداقل یکی از تخته ها می شود) ... برخی از مواد ، ویسکوز خوبی هستند ، مثل چسب ... زیادی برگشت ناپذیر است و اگر جاری شود دیگر باز نمی گردد (فقط کافی است جاذبه زمین بر آن تأثیر بگذارد) ... بر جاذبه لعنت! ... برخی از مواد ، هیچ خیزی نشان نمی دهند و به طور ناگهانی می شکنند ، آهن و شیشه (البته خیز دارند ولی منظور چشم مسلح است و دستگاه های قابل اندازه گیری) ... به آهن می گوییم چه محکم و به شیشه می گوییم چه سست عنصر ، ولی در هر حال ، هر دو ، در باری متناسب با ذات شان می شکنند.

حال ، اگر تعدادی کتاب را برای مدت چند ساعت بر روی قفسه بگذارید و سپس بردارید و پس از چند دقیقه دوباره بگذارید و این کار را به دفعات تکرار کنید ، هر چند دیرتر از حالت پیشین ، خیز برمی دارد ، ولی به هر حال ، این خیز رخ می دهد ... به این حالت ، که به تدریج و در پی بارگذاری و باربرداری های متناوب ، خیز ایجاد می شود ، می گویند ، خستگی (هر چند این خستگی فقط مربوط به بارهای فشاری نمی شود و مثل حالت قبل ممکن است کششی ، خمشی و ... باشد)

در هر دو حالت ، چه خزش و چه خستگی ، زمانی که میزان تحمل تخته (آهنی ، چوبی ، شیشه ای ، آدمی) از حد مجاز بگذرد ، به تلنگری کوچک می شکند  ... در خزش ، چون مقدار بار ثابت است ، روزی بیدار می شوید و می بینید تخته شکسته است ، بدون آن که بار کاهش یابد ... در خستگی ، یک روز بیدار می شوید و همان کار بارگذاری – باربرداری همیشگی را انجام می دهید و می بینید تخته شکسته است ،  ولی این بار ممکن است ، حتی به مقدار بار کمتری هم بشکند ، بسیار کمتر از باری که شاید هر روز وارد می کردید!

 

خستگی ، آرام آرام در روحم می خزد ، تا همان دیروز که شکستم

 

   +
        6:1 بعد از ظهر یکشنبه 25 مرداد1388  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

اگر حوصله داشتيد بخوانيد ، وگرنه ، بگذاريد براي بعد!

 

سوم راهنمایی بودم ... یکی از دوستان ، ما را به خانه اش دعوت کرد ... با برادرم ، عنایت ، به منزل ایشان رفتیم و کمی بازی و پینگ پونگ و صحبت ... سه دوست دیگرم نیز در آنجا حضور داشتند ... نیما ، حسین و فرجام ... قرار بود ساعت 5 بعد از ظهر برویم تالار فخرالدین اسعد گرگانی برای تماشای فیلم ... نزدیک به زمان رفتن که شد ، دوست صاحب خانه ی ما گفت ، از سینما رفتن پشیمان شدیم و باشد برای یک روز دیگر ... مهمانی دیگر تمام شد و من و عنایت آمدیم بیرون ... از آنجایی که ، ما اجازه ی سینما را گرفته بودیم و پول رفتنش را هم ، پس دو نفری رفتیم ... بلیط خریدیم و رفتیم داخل سالن تالار و منتظر شروع فیلم شدیم ... نزدیک شروع فیلم شد که یک دفعه دیدیم دوستان ما با عجله دارند می دوند و به سمت تالار می آیند ... حتی بلیط هم نخریدند ، گویا ، بلیط شان را از قبل خریده بودند ... وقتی وارد سالن تالار شدند ، قیافه شان دیدنی بود ... قال گذاشتن دوستان و پیچاندن ، در گرگان و به ویژه در بچه های گرگان پارس امری رایج بود ... این دوست صاحب خانه ، بعدها و در زمان دانشگاه ، مدتی با برادر من ، هم خانه شد ... امید!

 

شهود چیز عجیبی است ... نمی دانم آیا به حس ششم هم ربطی دارد یا نه ... امیدوارم یکی از این دوستان دانشمندم همین الان پاسخش را بنویسد و به نحوی ، در همین جا هم اعلام کند که انسان بسیار دانشمندی است ... به هر حال ، اگر درک شهودی نیرومندی دارید ، به یقین متوجه شده اید ، پذیرش تمامی آن چه که می فهمید چقدر سخت است ، به ویژه ، زمانی که دیگران خیلی طبیعی رفتار می کنند و حتی مثلن همه چیز را با شما در میان می گذارند ... گاهی ، تحمل فهمیدن بسیار سخت تر از نفهمیدن است!

 

خیلی سال پیش بود ... حدود 15 سال پیش ... در تهران بودم و پس از حدود 10 سال ، به یاد دوستی قدیمی افتادم که شنیده بودم در تهران است ... خیلی اتفاقی ، به دیدنش رفتم ... داییش برجی می ساخت در حوالی پارک ساعی و خودش هم مسوول فروش واحدهای آن برج بود ... از چیزهای زیادی صحبت کردیم که بجز یکی ، بقیه اش بماند برای بعد ... از مرد جهودی در همان حوالی گفت به نام اسکندر که قراضه جمع کن بود ... اسکندر ، در کنار این شغل قراضه جمع کنی ، یک استعداد ویژه نیز داشت ... قیافه شناسی!

 

مدت ها پیش ، حدود 10 سال پیش ، با یکی از همین دوستان ، زمانی را در تهران گذراندیم ... این دوست ما از دوست پیری می گفت که ماجرای آشنایی وی با آن دوست پیرش خود داستانی طولانی دارد ... یک شب در خیابان بلوار قدم می زدیم و به واسطه ی نزدیکی به کوی دانشگاه و خاطرات این دوست ما با آن دوست پیرش ، یادی از او کرد ... این پیرمرد ، در دوران جوانیش در مطبوعات و سینما بُر و بیایی داشت و با همه ی آن چه که از کافه نادری و لاله زار و بهارستان شنیده ایم ، زندگی کرده بود ... رسیدیم به پارک لاله و آن قسمت خوراکی فروشیش ... یک دفعه دیدیم ، آن دوست پیرش با یکی از همان کراوات های شیکش در کنار جوانی نشسته است و مشغول صحبت هستند ... یکی از همین دوستان ، همیشه می گفت و الان هم می گوید ، آخر عاقبت من شبیه این پیرمرد خواهد شد ... آقای کاظمی!

 

دوستی دارم ، وبلاگ نویس ... حدود دو سال پیش برای من صحبت می کرد که دختر خانمی از طریق وبلاگش با او آشنا شده بود و به راهنمایی او وبلاگی راه انداخت ... پس از دو سال که میانه ایشان به هم خورده بود ، به وی گفته بود تمام این دو سال فقط برای تو می نوشته ام و تو هیچ نفهمیدی که تمام پست هایم برای تو بود ... از من خواست پست های وبلاگ آن دختر خانم را بررسی کنم و نظرم را بگویم ... بنده خدا راست می گفت ... طی یک سال ، 45% از پست های ارسالی آن خانم را می شد با چسب دوقلو به این دوست عزیزمان بچسبانیم و فقط 55% از پست های ارسالی مربوط به دیگران بود ... مشکل آنجا بود که 10% از آن 45% ، با یک نگاه مثبت و خوش بینانه و با آگاهی از تمامی معانی و استعارات و تشبیهات و از این جور چیزها ، با دیدی از امید و دوست داشتن به دوست ما می چسبید و 35% آن تمامن پست هایی از شک و تردید و بدبینی که "آیا این دوست عزیز ما را دوست دارد یا نه؟" و یا "باید او را ترک کند!" و پستی هایی از این دست ... به دوستم گفتم ، خیلی ال.اغ بودی که تا الان نفهمیده بودی تمام پست هایش برای تو بوده است!

 

در بحث های متعددی که با دوستان داشته ام به نکته ی بسیار جالبی برخورده ام ... چندین بار گفته ام و باز هم می گویم ، جمله ی "هر چیزی ممکن است باشد" ، نه تنها کمکی به حل یک مسئله نمی کند ، بلکه بحث را عقیم و صورت مسئله را حذف می کند ... به نظر می رسد ، گوینده ی چنین جمله ای ، یا در راستای فرار از بحث پیش می رود ، یا قصد دارد چیزی را مخفی کند ... به خاطر خودتان هم شده است ، باور داشته باشید ، دیگران به سادگی می فهمند ، چیزی را مخفی می کنید!

 

دوستی ها این گونه شناخته می شوند و دوستان نیز ... نیازی نیست حرفی بزنید ... زمانی که هیچ نمی گویید ، خود هزار معنا دارد و از این میان ، معنای درست را به خوبی می گیریم ... هر کسی ، در قاموس خود ، تعریفی از هر چیزی دارد ... برخی از تعاریف اشتباه هستند و برخی درست ... برخی را می پذیرید و برخی را نه ... اگر کسی ، از چیزی ، تعریفی ارائه داده باشد ، حتی اگر بزرگ ترین اندیشمند روزگار نیز باشد ، تعریفش فقط می تواند همسو با تعریف شما باشد و نه ، تنها تعریف درست ... و در تعریف ما ، هیچ تعارفی ، یعنی نه!

 

در همان 15 سال پیش که گفتم خدمت تان و در همان اثنای صحبت ، خود اسکندر نیز در خیابان پیدایش شد ... این دوست ما ، اسکندر را صدا کرد تا به دفتر بیاید ... شرح این ماجرا را به برخی از شما دوستان در همان زمان و سال های بعد گفته ام ... اسکندر آمد و در حالی که رویش به دوست ما بود ، با من دست داد و در همان حالت ، با رویی برگشته به سمت دوست ما ، به کنار او رفت و بر روی صندلی کنار او نشست ... من هم به تعارفات آنها گوش می کردم که یک دفعه دیدم اسکندر دارد چیزهایی می گوید که نظرم آشنا می آید ... اسکندر با گرفتن انگشتانش در برابر چشمانش ، اندازه های صورت من را از آن سوی اتاق سانت می زد و هر چه از گذشته ی ما می دانست و از شخصیت ما ، یک دفعه ریخت روی دایره ... خنده ام گرفته بود ، که این بابا ، از کجا این چیزها را می داند ... یک دفعه زد به هدف و گفت با توجه به قیافه ات و چند تا چیز دیگر که خاطرم نیست ، اسمت هدایت است! ... کم مانده بود ، شاخ در بیاورم ... یک چیز خیلی مهمی را در چهره ام دید و نگفت ... هر چه گفتیم بگو ، نگفت ... فقط گفت ، خیلی فکر می کنی ، بهتر است هیچ وقت فکر نکنی ، خسته نمی شوی این قدر به همه چیز فکر می کنی ... و به دوستم هم گفت ، با این رفیقت زیاد حرف نزن ، هر جمله ای که تو بگویی ، او یک داستان برایش می سازد ، مغز این دوستت فقط دنبال موضوع می گردد تا به آن بچسبد و درباره ی آن فکر کند و متأسفانه آن قدر به داخل موضوع و از یک لایه به لایه دیگر می رود که یک دفعه می بینی گیر افتاده ای و دیگر نمی توانی از آن فرار کنی! ... مواظب خودت باش! ... خرچنگ!

 

خوشم می آید ... زمانی که صحبت از فهمیدن و نفمیدن می شود ، تمامی ما و شما عزیزان دوست داشتنی ، باورمان شده است که در دسته ی فهمیده ها هستیم و بقیه ی این تمامی ، یعنی تمامی شماها و ماها ، در دسته ی نفهم ها! ... مبارک است!

 

با یکی از همان دوستان که چند سال پیش رفته بودیم پارک لاله ، پچ پچی کردیم و قرار شد من بروم خدمت این آقای کاظمی و مثلن او را بپیچانم ... یکی از همین دوستان هم ، چند دقیقه بعد سر و کله اش مثلن پیدا شود و اتفاقی بخوریم به هم ... رفتم چهار تا چای گرفتم و با سینی رفتم پیش او و گفتم اجازه هست بشینم ... کمی ما را نگاه کرد و گفت بفرما ... همان اول به او گفتم ، متولد 1312 هستید؟ ... تا رفتم با دو تا جمله بعدی بروم تو صورتش ، یک دفعه زد تو مغز ما و همه چیز را به هم ریخت ... بدون هیچ گونه آشنایی با من و هیچ پرسشی ، آن قدر خونسرد تمام ویژگی های من را منطبق بر طالع بینی ام گفت که مانده بودم معطل ... یکی از همین دوستان ، از این تعجب من ، فقط می خندید ... پارسال ، در کافه گودو ، همین آقای کاظمی را با جلیقه و کراوات دیدم ... حدود 90 سالی باید داشته باشد ... رفتم کنارش و گفتم ، آقای کاظمی ، امینیان هستم ، از این که می بینم شما هنوز زنده و سالم هستید ، خوش حالم! ... تجربه و حکمت ، زمانی که در کنار یکدیگر جمع می شوند ، چه می کنند!

 

حسودی نکنید ... با توجه به شباهت چهره ی شما به من ، شما هم خیلی فکر می کنید! ... به هر حال ، ما با هم دوست هستیم و هر کسی ، دوستانش را از روی شباهت هایی که با خودش دارند ، انتخاب می کند ... و البته ، ایرانی ها را از هر طرف بگیرید شبیه هم هستند! ... یک سر و دو چشم و دو گوش ، همراه با دو دست و دو پا و یک کله پزی و پوست سرخ و سفید و سبزه و کمی تا اندکی هم زرد و سیاه و رژیم لاغری و عینک بدبینی و توهم روشنفکری ، وجه تشابه بزرگی بین همه ی ایرانیان است! ... شما خودت را خيلي ناراحت نکن! ... اسکندر یک غلطی کرد ، شما هم زیاد فکر می کنید! ... رویایی ها یا خواب رفته ها یا همان خاله خو رفته ها ... The Dreamers اثر برناردو برتولوچی!

 

باید تجدید نظر کرد ... باید در همه چیز تجدید نظر کرد ... حتی در مورد شما دوست عزیز!

 

   +
        11:51 بعد از ظهر پنجشنبه 15 مرداد1388  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

مدت ها می اندیشیدم ، چرا عده ای علیرغم نداشتن سواد درست حسابی ، در بازار کار انیچنین موفق بوده اند؟ ... وقتی این همه جوان بی کار فارغ التحصیل از مدارس و آموزشگاه ها و دانشگاه های مختلف  می بینیم ، موضوع ، فقط به عدم وجود اشتغال برنمی گردد ... بخشی از آن ، بر گردن نظام آموزشی است ، که بی توجه به نیازهای بازار کار جامعه تدوین شده است.

به کلاس ها و تفریحات فوق برنامه ی فرزندان تان توجه کنید ... زبان انگلیسی ، فرانسه ، آلمانی ... آواز و مسیقی و پیانو و گیتار و ویولون و تار و سه تار و سنتور و دف ... بازیگری تیاتر و سینما و تلویزیون ... فوتبال ، بسکتبال ، ژیمناستیک ، والیبال ، کشتی ، کاراته ، شنا و شیرجه ، تکواندو ، بدن سازی ، بوکس ، شطرنج ، دو و میدانی ، اسکی ، قایق رانی ، اسب دوانی ... کامپیوتر ، برنامه نویسی ، گرافیک رایانه و تایپ ... نقاشی ، خوش نویسی ، عکاسی و فیلم برداری ، صنایع دستی ، معرق کاری و منبت کاری ، سفالگری ، نجاری و کابینت سازی ، بنایی و سرامیک کاری و نقاشی ساختمان ، دکوراسیون داخلی ، قالی بافی ، خیاطی ، آرایشگری ، بافتنی و منجوق دوزی و ملیله دوزی و صدها دوخت و دوز و بافت دیگر ... رانندگی موتورسیکلت و خوردو ، تعمیر و تزیین دوچرخه و موتورسیکلت و خودرو ، پنچرگیری لاستیک ، تعمیر لوازم منزل ، کلید پریز و سیم کشی برق و تعویض لامپ و لوله کشی و باز و بسته کردن شیرآلات داخل منازل ، بستن کیت های الکترونیکی ، خواندن نقشه های جغرافیایی و نقشه های ساختمانی و مهندسی ، تراشکاری و جوشکاری ، قاب سازی ، طراحی صنعتی و نقشه کشی ساختمانی و صنعتی ... نگهداری و نظافت اماکن مسکونی ، بهداشت و کمک های اولیه ، آشپزی و شیرینی پزی و ترشی و مربا اندازی و نانوایی ، خانه داری ، آداب معاشرت و غذاخوردن و نشستن و برخاستن ، آداب لباس پوشیدن و آرایش کردن سر و صورت ، آداب صحبت کردن و گفتمان و درست نویسی و درست گویی ... حقوق و قوانین اجتماعی و قضایی ، اصول حسابداری ، اصول اولیه مدیریت ، آمار ، دانش سیاسی ، قوانین بانکی و بیمه ای و تجاری ... جهان گردی و طبیعت گردی ، کمپینگ ، نگهداری از گل و گیاه و حیوانات ، شناخت گل و گیاه و سنگ و جانوران محترم ، کلکسیون و جمع آوری اشیاء با ارزش و تمبر ، بازی های سنتی و کامپیوتری و پلی استیشن ، و مهم تر از همه ، فیلم دیدن و موسیقی شنیدن و کتاب و مجله خواندن و وبگردی و ولگردی ...

ممکن است بگویید ، برخی از این مسائل در برنامه های درسی ما پیش بینی شده است ولی به خوبی اجرا نمی شود ... وقتی چیزی درست اجرا نمی شود ، علیرغم احساس نیاز ، پس مشکلی وجود دارد ... نظام آموزشی فعلی ، نظامی است مبتنی بر نمره محوری و شاگرد اول پروری و کنکور سازی و رتبه بازی ... تا زمانی که بچه ی خوب بابا و مامان ، کسی است که در ریاضی و فیزیک و شیمی و زیست شناسی نمره ی بیست می گیرد ، کسی است که شاگرد اول کلاس بر همین مبنا می شود و کسی است که در کنکور سراسری دانشگاها بر همین مبنا گزینش می شود ، نتیجه ای نخواهیم داشت ، جز ، بی کاری مفرط ، کلاس های فوق برنامه ی فراوان ، سیل پول به کلاس های کنکور و تدریس خصوصی ، خیل انسان های بی هویت و بی انگیزه و سرگردان و سرخورده و بی مسئولیت و منفعل ، انبوه مهاجران بی تخصص و متخصص ، انواع تغییر رشته ها و تمایلات به ادامه تحصیل تا شاید فرجی شود و کاری یافت ، و البته ، خیل عظیم انسان های بی بُته و کار نابلد و لوس و ننر بابا و مامان و بی مسئولیت و کلاهبردار ... انسان هایی که می خواهند یک شبه ، ره صد ساله بپیمایند ... انسان هایی که بیش از 25 سال از عمرشان را به هیچ گذرانده اند و الان از همه جا عقب هستند و می خواهند تمامی این عقب ماندگی را جبران کنند ...

نظام آموزشی مبتنی بر علوم پایه و گزینش افراد اصلح بر مبنای آن ، نظامی آموزشی است که بخش کم هزینه تر را خود برداشته است و بخش پُر هزینه را بر دوش خانواده ها گذاشته است ... نظامی آموزشی است که درس خوانده هایش مشتی انسان های پَ پَ و بی عرضه شمرده می شوند و انسان های موفقش در رد شدگان از این نظام یافت می شوند ... نظامی آموزشی است مملو از انواع عقده های سرکوب شده و کارهای انجام نشده و آرزوهای بر دل مانده و حقارت های متنوع و انسان های سرگشته و آشفته ... اگر این نظام آموزشی درست بود ، ثروتمندانش در بخش تحصیل کردگان عالیه اش بود و نه در کم سوادانش ، بی کارانش در متخصصانش بود و نه در مدرک دارانش ، و البته ، انسان های موفقش در دانشگاه ها یافت می شدند و نه دانشگاهیانش در بازار ... این نظام آموزشی اگر درست بود ، نظام ارزش گذاری انسان هایش ، انسان های موفق را از همان دوران آموزش توسطه ، بدون ارزش گذاری دانش ریاضی و فیزیک و شیمی جدا می کرد ... این که بازار کار ، خود ، این کار را انجام می دهد ، به واسطه ی آن چیزی است که خود آموخته اید و اندوخته اید ، نه آن که ، نظام آموزشی به شما آموخته باشد (هر چند به نوعی معکوس ، به شما آموخته است که ما به شما چیزی نمی آموزیم ، بهتر است خودتان به فکر خودتان باشید).

تا زمانی که نظام ارزش گذاری فرزندان ما در نظام آموزشی تغییر نکند ... تا زمانی که دروس لازم برای آماده شدن جهت ورود به زندگی آموزش داده نشود ... تا زمانی که در همان زمان آموزش ابتدایی تا پایان متوسطه ، آموزش های لازم جهت ورود به بازار کار و نیز اجتماع آموخته نشود ... تا زمانی که اولویت فکری ما ، بر مبنای موفق دانستن فرزندان مان در دروس ریاضی و فیزیک و شیمی و زیست شناسی استوار باشد ... تا زمانی که در بر روی همین پاشنه بچرخد ، ما نیز همین جایی ایستاده ایم که الان ایستاده ایم.

   +
        2:44 بعد از ظهر دوشنبه 15 تیر1388  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

اگر از خواندن این متن خسته می شوید ، می توانید به انتهای متن مراجعه و از خواندن بخش های زیر صرف نظر کنید.

.

.

.

اهمیت روزافزون نقش ایالات متحده ی آمریکا در تحولات سیاسی و اقتصادی جهان در قرن بیستم و به ویژه در دوران پس از جنگ جهانی دوم ، وسوسه ای شد در مراجعه به تاریخ این کشور و مروری بر روسای جمهور آن در این دوران طلایی ... از ابتدای قرن حاضر (1300 ه.ش) ، مصادف با تقریبن به قدرت رسیدن و تاجگذاری رضاخان در ایران (1305- 1304 ه.ش) ، تاکنون ، کلن 10 نفر از حزب جمهوری خواه و شش نفر از حزب دموکرات به ریاست جمهوری ایالات متحده امریکا انتخاب شده اند:

1-      وارن گامالیل هاردینگ ... از 4 مارس 1921 (4 اسفند 1299 ه.ش) تا 2 می 1923 (12 اردیبهشت 1302 ه.ش) ... جمهوری خواه ... 23 اسفند 1299 ه.ش ، مقارن با کودتای سیدضیاءالدین طباطبایی با مشارکت رضا خان و 3 آبان 1302 ، مصادف با نخست وزیری رضاخان با فرمان احمدشاه قاجار

2-      جان کالوین کولیج ... از 2 می 1923 (1302 ه.ش) تا 4 مارس 1929 (1307 ه.ش) ... جمهوری خواه ... 24- 21 آذر 1304 ، مقارن با واگذاری سلطنت از طرف مجلس موسسان به رضاخان و 4 اردیبهشت 1304 مصادف با تاجگذاری رضاشاه پهلوی

3-      هربرت هوور ... از 4 مارس 1929 (1307 ه.ش) تا 4 مارس 1933 (1311 ه.ش) ... جمهوری خواه ... آغاز دیکتاتوری رضاشاه پهلوی در حدود سال های 1310- 1307 ه.ش

تا این زمان ، ایالات متحده آمریکا نقش مهمی در صحنه ی تحولات جهانی نداشت و با شروع جنگ جهانی دوم و ورود آمریکا به جنگ و پیروزی متفقین ، نقش آن در صحنه ی بین الملل افزایش روزافزون یافت.

4-      فرانکلین دلانو روزولت ... از 4 مارس 1933 (1311 ه.ش) تا 12 آوریل 1945 (1324 ه.ش) ... دموکرات ... 1 سپتامبر 1939 (10 شهریور 1318 ه.ش) مصادف با آغاز جنگ جهانی دوم توسط آلمان ها ... 3 شهریور 1320 ، مقارن با اشغال ایران توسط نیروهای انگلستان و روسیه با مشارکت نیروهای آمریکا ...  25 شهریور 1320 ه.ش ، مصادف با شروع سلطنت محمدرضا پهلوی ...  این تاریخ از آن جهت مهم است که اولین حضور آمریکاییان در ایران محسوب می شود ... اولین حضور آمریکا در ایران با مشارکت انگلیسی ها و روس ها ، در دوران ریاست جمهوری یک دموکرات

5-      هری اس ترومن ... از 12 آوریل 1945 (23 فروردین 1324 ه.ش) تا 20 ژانویه 1953 (30 دی 1332ه.ش) دموکرات ... 29 اسفند 1329 ، مقارن با ملی شدن صنعت نفت ... 30 تیر 1331 ه.ش مصادف با نخست وزیری مجدد مصدق با توجه به راهپیمایی ها و تظاهرات مردم  ...  28 مرداد 1332 ، مقارن با کودتای آمریکایی 28 مرداد بر علیه دولت ملی مصدق

6-      دوایت دیوید آیزنهاور ... از 20 ژانویه 1953 (30 دی 1332ه.ش) تا 20 ژانویه 1961 (30 دی 1340ه.ش) ... جمهوری خواه

7-      جان اف کندی ... از 20 ژانویه 1961 (30 دی 1340ه.ش) تا 22 نوامبر 1963 (1 آذر 1342 ه.ش) ... 19 دی 1340 ، مقارن با شروع اصلاحات ارضی در ایران ... 6 بهمن 1340 ، مقارن با انقلاب سفید یا انقلاب شاه و ملت ...  15 خرداد 1342 ، مصادف با حمله به مدرسه ی فیضیه ی قم

8-      لیندون بنیز جانسون ... از 22 نوامبر 1963(1 آذر 1343) تا 20 ژانویه 1969 (30 دی 1347 ه.ش) ... جمهوری خواه

9-      ریچارد نیکسون ... از 20 ژانویه 1969 (30 دی 1347 ه.ش) تا 9 می 1974 (19 اردیبهشت 1353 ه.ش) ... جمهوری خواه

10-   جرالد فورد ... از 9 می 1974 (19 اردیبهشت 1353ه.ش) تا 20 ژانویه 1977 (30 دی 1355 ه.ش) ... جمهوری خواه

11-   جیمی کارتر ... از 20 ژانویه 1977 (30 دی 1355 ه.ش) تا 20 ژانویه 1981 (30 دی 1359 ه.ش)  ... دموکرات ... 22 بهمن 1357 ، مقارن با انقلاب اسلامی و برچیده شدن نظام پادشاهی در ایران ... 13 آبان 1358 ، مصادف با تسخیر لانه ی جاسوسی آمریکا معروف به انقلاب دوم  ... 29 شهریور 1359 ، مصادف با آغاز جنگ عراق با ایران

12-   رونالد ویلسون ریگان ... از 20 ژانویه 1981 (30 دی 1359 ه.ش) تا 20 ژانویه 1989 (30 دی 1367ه.ش) ... جمهوری خواه ... 4 خرداد 1365 (25 می 1986ه.ش) مقارن با ماجرای ایران- کنترا  معروف به ماجرای مک فارلین  ... 30 اردیبهشت 1367 ، مصادف با پایان جنگ عراق با ایران

13-   جرج هربرت واکر بوش ... از 20 ژانویه 1989 (30 دی 1367ه.ش) تا 20 ژانویه 1993 (30 دی 1371ه.ش) ... جمهوری خواه

14-   ویلیام جفرسون بیل کلینتون ... از 20 ژانویه 1993 (30 دی 1371ه.ش) تا 20 ژانویه 2001 (30 دی 1379ه.ش) ... دموکرات ... 2 خرداد 1376 ، مقارن با انتخاب شدن سید محمد خاتمی به ریاست جمهوری ایران معروف به دوم خرداد یا دوران اصلاحات یا انقلاب دوم

15-   جرج واکر بوش ... از 20 ژانویه 2001 (30 دی 1379ه.ش) تا 20 ژانویه 2008 (30 دی 1387ه.ش) ... جمهوری خواه

16-   باراک حسین اوباما ... از 20 ژانویه 2001 (30 دی 1379ه.ش) تا ؟ ... دموکرات ... ؟

.

.

. 

بررسی اجمالی موارد فوق نشان می دهد ، دوران ریاست جمهوری جمهوری خواهان در آمریکا ، تأثیر مهمی بر ساختار سیاسی ایران ندارد و معمولن ، علیرغم شیوع جنگ و تحولات عظیم سیاسی در جهان ، ایران بالنسبه کشوری آرام است و دوران سازندگی و توسعه و پایداری و تثبیت را می گذراند ، ولی با قدرت گرفتن دموکرات ها در آمریکا ، ساختار سیاسی ایران دچار تحولات چشمگیری می شود ... برکناری رضاخان و جلوس محمدرضا ، ملی شدن صنعت نفت و کودتای 28 مرداد ، انقلاب سفید و اصلاحات ارضی و قیام 15 خرداد ، انقلاب اسلامی و تسخیر لانه ی جاسوسی و آغاز جنگ عراق با ایران ، دوم خرداد و ؟ ...

   +
        0:2 قبل از ظهر شنبه 6 تیر1388  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

انتخابات ايران ... قاعدگي نامنظم يا بي قاعدگي منظم؟!

 

   +
        5:27 بعد از ظهر جمعه 5 تیر1388  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

بین شجاعت و حماقت ، فقط یک مو فاصله است  ... مراقب باشید!

 

   +
        10:41 بعد از ظهر یکشنبه 31 خرداد1388  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

هر پیش افتادنی بر استاد ، پُر مایگی نیست و هر سکوتی ، ادب ... گاهی ، پیش افتادن از بی ادبی است و سکوت از بی مایگی.

 

   +
        10:46 بعد از ظهر پنجشنبه 28 خرداد1388  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

دوست دارم کسانی را که سال ها شاگردی استاد می کنند و از استاد جلو می زنند ... هر گاه شاگردی دیدید که بر استاد خود جسور بود ، نه از بی مایگی استاد و نه از بی ادبی شاگرد ، که از پرورش صحیح است و بیش از این ، هیچ ... و هر گاه شاگردی دیدید که بر استاد خود سکوت بود و تماشا ، چه از بی مایگی استاد و چه از ادب شاگرد ، سرکوب توانایی های فردی است و غیر از این هیچ ...

 

   +
        10:43 بعد از ظهر پنجشنبه 28 خرداد1388  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

دشمنِ دشمنِ من ، الزامن دوستِ من نیست ، ولی ، دوستِ دشمن من ، دشمن من نیز ... دوستِ دوستِ من ، الزامن دوستِ من نیست ، ولی دشمنِ دوستِ من ، دشمنِ من نیز

 

   +
        10:9 بعد از ظهر پنجشنبه 28 خرداد1388  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

و هنوز هم زنان ، در اکثریت شان ، تابع همسران شان هستند ... حتی در انتخابات!

 

   +
        12:56 بعد از ظهر جمعه 22 خرداد1388  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



انتخابات دهم در حال برگزار شدن است ... هر نتیجه ای داشته باشد و هر کسی رئیس جمهور بشود یا نشود ، دستاوردهای بزرگی برای ما داشته است:

1-      مشارکت همگانی واقعی: در این دوره شرایطی ایجاد شد که تمامی ایرانیان موثر ، در صحنه انتخابات وارد شوند ... ایرانیانی که سال های سال در مخالفت خاموش بودند ... ایرانیانی که در ضمیر ناخودآگاه شان نقش بسته بود هیچ تأثیری بر سرنوشت شان ندارند ... ایرانیانی که همه چیز را تنظیم شده از بالا می دانستند و می گفتند "چه رای بدهیم و چه رای ندهیم ، آن کسی که باید رئیس جمهور بشود می شود ، پس چرا رای بدهیم" ... این نخستین صحنه پرشور و اشتیاق ایرانیان در انتخابات است ، با امید به سرنوشت ساز شدن ... شکست توهم توطئه!

2-      مشارکت ایرانیان خارج از کشور: اگر چه ، ایرانیان خارج از کشور ، در سال های گذشته هم در انتخابات شرکت داشتند ، ولی شرکت کنندگان این انتخابات با سایر دوره ها تفاوت اساسی دارند ... اینان از جنس دیگری هستند ... توان جذب جمهوری اسلامی ایران ، در جذب آراء ایرانیان خارج از کشور ، باعث افتخار است ... شکست نیروهای برانداز در درون پایگاه های خودشان!

3-      آمادگی برای انتخابی بزرگ تر: جریان اصلاحات در ایران پایان نیافته است و باید به خاطر داشت ، هیچ گاه هم پایان نخواهد یافت ... بی انتهایی اصلاحات ، مربوط به ایران نمی شود ، که اصلاحات در تمامی کشورهای دنیا در جریان است و در جریان هم خواهد بود ... افزایش سطح مشارکت ایرانیان داخل و خارج کشور و به دنبال آن شکست توهم توطئه و نیروهای برانداز ، ایرانیان را برای انتخابی بزرگ تر آماده می سازد ... رفراندوم!

 

آماده باشید!

 

   +
        12:52 بعد از ظهر جمعه 22 خرداد1388  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

1- ببينم اين مناظره است يا مباحثه و نقد و اظهار نظر در مورد دولت!

2- اين مردمي نژاد هم راست مي گفت ، بازي چهارجانبه نيست ، دو جانبه است!

3- فرق بين اعتماد با اعتماد ملي را ديديد؟! ... اين قدر لوگو را خوشگل تقليد كرده اند كه خود رئيس جمهور محترم هم اشتباه كرده است!

4- عجب تقلباتي! ... حتي دانشجويان كارشناسي ارشد هم براي دفاع از پايان نامه هاي شان ، به اين سادگي عددسازي نمي  كنند!

5-با چه پديده ي شگفت انگيزي روبرو هستيم! ... راست راست به تلويزيون نگاه مي كند و مي گويد سياه ، سفيد است! ... حتي گودزيلا هم اين قدر شگفت انگيز نبود!

5-!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! ... دراويش؟! ... وات؟!!!!!!!!!!!!!!

6- درست شد! ... حركت قلعه بزرگ را زد و تكليف صاحب و متولي دهه ي اول انقلاب هم مشخص شد!

7- چی؟!!!! ... مشكل سفره ، مشكل بهداشت ، مشكل دامن؟! ... اين مشكل دامن چيه؟!

۸- فکر کنم ، موضوع دامن ، دروغ گویی است که دارد دامن همه را می گیرد!

۹- بدجوری روی دروغ گویی و راست گویی مانور داده می شود!

۱۰- این مناظره اصلن حال نمی دهد! ... بازی در میانه ی میدان جریان دارد و فقط توپ را به هم پاس می دهند ... نه گلی ... نه تیر دروازه ای ... نه لگدی ... حتی دریغ از یک عکس ناموسی ... اوه! ... ببخشید! ... یک عکس داشتیم! .. اون هم سه نفره!

۱۱- نخودچی خوران تمام شد و بحث جدی آغاز شد! ... دیگر می خواهم بحث جدی بکنم! ... حواس تان باشد! ... بحث جدی شد!

۱۲- ما که با هم رفیقیم ، دوستیم ، در حمام و گلستان هم با همیم! ... فقط خواهشن ، ما را هم در تیم تان قرار دهید ، راضی هستیم! ... من راضی ... تو هم راضی ... بی خیال ناراضی!

 ۱۳- والله ... بالله ... تالله!

۱۴- تکلیف انتخابات هم روشن شد ... اتمام حجت شیخ با میر را هم دیدیم ... خیر است و مبارک است ... پیشاپیش به شما تبریک می گویم ... فقط خواهشن وسط کار جا نزنی! ... قول بدی کارت را درست انجام بدهی و توپ را قشنگ پاس بدهی!

۱۵- مراسم تحلیف ریاست جمهوری بود! ... مثل این که یکی رئیس جمهور بود و می خواهد جایش را به دیگری بدهد! ... انتقال قدرت از شیخ به میر! ... پس محمود کو؟!

 ۱۶- هم شیخ و هم سردار ، در ۵ روز مانده به پایان لیگ سراسری انتخابات ، قهرمانی را واگذار کردند! ... بازی تمام!

۱۷- ...

۱۸- قاتی پاتی شد! ... بازی یک دفعه در دقیقه نود خشن شد! ... بدجوری رفتند داخل پر و پاچه ی هم! ... نقش مار و واژه ی مار! ... این غیرت میر هم در دلش مانده بود! ... بالاخره گفت!

۱۹- این شیخ هم واقعن باحال است! ... از هر فرصتی می خواهد استفاده کند تا یک حرفی زده باشد!

 

 

   +
        11:12 بعد از ظهر یکشنبه 17 خرداد1388  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

چند وقتی است اصلن حال و حوصله ی تیتر زدن ندارم ... نمی دانم چرا هر چه تلاش می کنم ، هیچ عنوانی به یادم نمی آید ... فکر می کنم از همان ابتدا هم بلد نبودم تیتر بزنم! ... در عوض ، دوستی دارم برای هر پستش تیتر می زند ... تیتر یک!

 

   +
        1:17 قبل از ظهر یکشنبه 17 خرداد1388  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

1- امشب بچه م چقدر خوش تیپ شده است!

2- چقدر اقتصاد می داند!

3- شیخ هم ، از همان اول رفت در کار خرافه پردازی! ... بدجوری حمله کرد! ... از قدیم تو زمین فوتبال می گفتند ، بهترین دفاع ، حمله است! ... چنان زد تو تیرک افقی و عمودی و چادر زد در شش قدم ، که اصلن حریف رفت در لاک دفاعی و شوت های هوایی ! ... یادش رفت که سه چهار شب پیش ، چه غلغله ای کرده بود ! ... بچه را یتیم گیر آورده بود! ... این بابا ، با این همه شخصیت و تربیت ، چرا در برنامه قبلی این قدر قاتی پاتی شده بود!

4- رفیق ما چه خف کرده است روی میز!

5- دیگر قاطی کرد ... بدجوری شیخ اصلاحات دارد می رود تو صورت حریف!

6- یک شب ، شیر غران بود ... یک شب ، فرهنگ و قوم آریایی ... امشب هم زرتشت!

7- ننه و نن جونت رو قربون!

8- صریح و روشن و واضح رفت سر وقت همون خطی که در 25 سال پیش از سوی حضرت امام طرد شده بود! ... همان خطی که به قول خود مردمی نژاد ، تنها روزنامه ی مخالف دولت را در زمان جنگ می چرخاند!

9- چنان برگی رو کرد که من هم ماندم! ... تشکیل کمیته ی بررسی حقانیت! ... راستی ، وام را از گاریچی می گرفتیم؟!

10- دامنه ی مفاسد اقتصادی چقدر بلند بالاست! ... دامن شهردار 84 – 83 تهران را هم گرفت!

11- شیخ هم دست به افشاگریش خوب است! ... مردمی نژاد تکان بخورد ، پته ی همه را می ریزد روی آب!

۱۲- من تعجب می کنم ، با این همه دلایل متقنی که می آورد ، چه جوری مردم ریختند در خیابان ها تا به میرسبز رای بدهند! .. مردم ما هم یک چیزشن می شود!

۱۳- این آقایان ، آن قدر سوراخ شان بزرگ است که صد تا مثل مردمی نژاد هم با تمام شتراشون از آن رد می شوند!

۱۴- خود کرده را تدبیر نیست! ... سی سال وقتی خوردید و خوابیدید ، سوراخی باز می کنید که یک بچه ی تیز پیدا می شود و از همان جا بالاخره می زند!

۱۵- اسلام آمریکایی کی بود؟!

۱۶- یواش یواش دارم به این یقین می رسم که تیم کارشناسی مردمی نژاد خیلی بهتر از این سه نفر دیگر ، حریفان شان را می شناسند! ... خیلی خوب می دانند که با هر کدام از رقبا از چه دری باید وارد شوند!

۱۷- احمدی نژاد - کروبی ... دو روی یک سکه؟!

۱۸- با توجه به نقطه ضعف بزرگ شیخ اصلاحات در پیش از انقلاب ، عجیب است که مردمی نژاد اصلن به آن سمت نمی رود!

۱۹- بابا ، سردمداران اسرائیل چه می گویند؟! ... رسمن به رئیس جمهور محترم گفت: "شما توهم زده اید" ... جل الخالق! ... ببین رئیس جمهور محترم چقدر با ادب نشسته است!

۲۰- چه مناظره باحالی شده است! ... همه مسلح به تصاویر اینترنتی آمده اند!

۲۱- چنان می رود داخل وقت صحبت احمدی نژاد که اصلن حواسش نیست وقت رقیبش است!

۲۲- آفرین به هوشت! ... تو از زیر اردبیل در می روی ، من هم از زیر ۳۰۰ میلیون!

۲۳- موضوع ناموسی شده است! ... همه دارند از زن همدیگر مایه می گذارند! 

۲۴- خداییش ، احمدی نژاد بدجوری همه ی مردان این سی سال را پیچانده است! ... البته ، حریفان هم همچین حریفی هم نیستند! ... در مقالی دیگر شاید بنویسم!

 ۲۵- شاخص های اقتصادیت را قربان بشوم! ... قول می دهم در مناظره با محسن رضایی ، کمتر آمار اقتصادی نشان دهد!

۲۶- چقدر منطقی به نظر می رسد؟! ... کروبی را ترکاند! ... شهرام جزایری ، بزرگ ترین مشکل کروبی نیست! ... سوراخ جای دیگر است! ... معلوم می شود ، احمدی نزاد به کروبی خیلی محبت دارد! ... البته ، زیاد تعجب نکنید ، در آن موقع ، آدم های دیگری هم شریک جرم بودند که الان پشت ، احمدی نزاد نشسته اند!

۲۷- شهرام جزایری هم بدجوری پاس شده است برای این شیخ! ... ببینم ، فقط کروبی پول گرفته بود؟!

۲۸- الان دارم لحظه به لحظه در مورد مناظره کروبی - احمدی نژاد گزارش می دهم ، ولی دریغ از یک وبگرد! ... همه پای تلویزیون نشسته اند ، گویا!

۲۹- آیا قدرت این قدر شیرین است؟! ... کسب قدرت به چه قیمتی؟!

۳۰- بادها خبر از تغییر فصل می دهند! ... خود کرده را تدبیر نیست! ... خوش گذشت!

 

 

 

 

          پیوندها:

          در حاشه 2 ...!

          در حاشیه 1 ...!

          انتخابات دهمین دوره ی ریاست جمهوری ایران

 

 

 

   +
        11:4 بعد از ظهر شنبه 16 خرداد1388  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

1-      در همان ابتدای سخن ، میرحسین موسوی بدجوری زد تو برجک احمدی نژاد!

2-      ادب مرد به ز دولت اوست!

3-      گویا آقای محسن رضایی هم در نقش مصاحبه کننده ی آقای میرحسین موسوی ظاهر شده است ... به جای آن که نظرات خودش را بگوید ، نظر میرحسین موسوی را می خواهد ... این طور که به نظر می رسد ، اگر این دفعه محسن رضایی به نفع میرحسین موسوی انصراف ندهد ، بعید است رقیب خیلی مهمی باشد ... در هر حال دستش درد نکند که این فرصت را در اختیار میرحسین موسوی قرار داد تا بتواندنظریاتش را خیلی قشنگ و کلیشه شده بیان کند.

4-      این دولت سایه من را کشته است ... طرح فانتزی خیلی باحالی است که اگر اجرا بشود چه می شود! ... آیا این فکر از اتاق فکر بیرون آمده است؟! ... محسن رضایی به تنهایی به این نتیجه رسیده است؟! ... حرف و حرکت و تز و مانیفیست بسیار قشنگی است!

5-      این برنج باسماتی هم داستان عجیبی است! ... در هر دو مناظره ، دیشب و امشب ، بیش از ده بار ذکر نام شده است! ... چقدر پول تبلیغ داده است خدا می داند!

6-      به طرز صحبت میرحسین و محسن رضایی با یکدیگر توجه کنید ... رضایی همچون دانشجویی است که در مکتب استاد تلمذ می کند و قرار است روشن شود ... متاسفانه ، موضوع را هم خوب نمی گیرد و مرتب می گوید من هنوز نفهمیدم نظر آقای میرحسین موسوی در مورد اصل 44 چیست؟! ... همین الان گفت : من هنوز متوجه نشدم ... چقدر این محسن رضایی ضعیفه! ... کدوم دانشگاه درس خوانده که متوجه نمی شود؟! ... دقت کنید ... در هر جمله ای که شروع می کند ، اولش می گوید: من هنوز متوجه نشده ام!

7-      به نظر می رسد ، این آقایان میرحسین موسوی و محسن رضایی واقعن می خواهند مملکت را درست کنند ... این طوری که نمی شود ... باید کاری کرد ... باید جلوی اینها را گرفت ... نباید گذاشت این مملکت و انقلاب دست نااهلان بیافتد ... اگر دست اینها بیافتد و مملکت را بسازند و دشمن فرضی را نابود کنند ، آن وقت ما با کی بجنگیم؟! ... این همه بی مسئولیتی و بدبختی را گردن کی بیاندازیم؟!

8-      این مناظره اصلن حال نداد ... نه بد وبیراه گفتند! ... نه افشاگری کردند! ... نه پول پخش کردند! ... نه عکس ناموسی نشان دادند! ... یاالله ... یا الله ... ما احمدی نژاد می خواهیم ، یاالله!

 

 

پیوندها:

      در حاشیه 1 ...!

انتخابات دهمین دوره ی ریاست جمهوری ایران

 

   +
        11:10 بعد از ظهر پنجشنبه 14 خرداد1388  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

پیچ ... گریز یکی از دو خط موازی و تعقیب دیگری

   +
        0:42 قبل از ظهر پنجشنبه 31 اردیبهشت1388  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

تنهایی ، فانتزی بزرگی است ، که در فرار از دو شدن ، می سازیم.

 

   +
        4:8 بعد از ظهر جمعه 25 اردیبهشت1388  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

دوست خوبم ، پستی گذاشته بود در مورد قطعه ی گمشده ، که به تصاویر زیبایی هم آراسته بود ... هر چند ، مدتی است با اینترنت اکسپلوررم مشکل دارم و تا وبلاگ این دوست عزیز را باز می کنم ، پس از چند لحظه تمام صفحات مرا می بندد ، ولی سرانجام توانستم آن را تا به آخر بخوانم ... آن هم امشب! ... داستان های مشابه این داستان را پیش از این هم شنیده بودم ، ولی نکته ای به نظرم رسید ، که بیشتر نتیجه ی تصاویر زیبایی بود که ایشان گذاشته بودند ... در تصاویر ، ترکیب قطعه گمشده با بدنه ی اصلی ، از نوع فیزیکی است ، شاید برای مشخص بودن تصاویر ، این چنین کشیده شده باشد ، ولی زیبایی این قطعه یابی ، آنجایی است که این ترکیب از نوع شیمیایی باشد ... شما دیگر نمی توانید این دو قطعه و بدنه را از یکدیگر جدا نمایید ... هر دو یکی می شوند ... آنجا است که شما فقط یک دایره می بینید و نه یک بدنه و یک قطعه ... وقتی ترکیب از نوع شیمیایی باشد ، دیگر نمی توان دو قطعه را از یکدیگر جدا کرد ... باید تجزیه کرد!

 

   +
        0:5 قبل از ظهر یکشنبه 20 اردیبهشت1388  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

چه داستان مسخره ای است ، وقتی در توصیف اصالت ناگزیر باشی بگویی ، هیچ کس از زیر بته به عمل نیامده است ... آیا مفهوم اصالت این قدر سخت و پیچیده است که ناگزیر از چنین پرسشی باشی و چنین توصیفی؟ ... اصالت نسبی است یا مطلق؟ ... اصالت قابل درک است یا نامفهوم؟ ... اصالت قابل تغییر است یا تغییرناپذیر؟ ... اصل ها و نسب ها به چه کار می آیند؟ ... آیا اصالت فردی یا جمعی ، آن قدر برجسته است که اصیل و بی اصل و نسب از هم بازشناخته شوند؟ ... آیا مجموعه ای از رفتارها و گفتارها و پندارها و هر آنچه که یک نفر را در ذهن شما از دیگری متمایز می کند ، اصالت نامیده می شود؟ ... شما آن را چه می نامید؟ ... اصالت ذاتی است یا اکتسابی؟ ... اصالت از دست می رود یا بدست می آید؟ ... آیا اصلن وجود دارد؟ ... اگر نه ، پس چرا یک ساعت بحث می کنیم؟!

 

اصیل ، اصالت را دوست دارد و بزرگ و محترم می شمارد

 

   +
        4:27 بعد از ظهر سه شنبه 11 فروردین1388  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

ریش و گیس ، با تمامی انواع و اقسام و اشکالش ، نمایشی از اندیشمندی و روشنفکری و هنرمندی و شخصیت ... انواع و اقسام ریش ها و سبیل ها و موهای سر و کله و نمایش های رسانه ای ... دست یابی به آرایش ها و پیرایش های مطلوب درونی از طریق نمایش های بیرونی ... ضرورت های زیبایی یا الزامات نمایشی؟ ... ریش و اندیشه ، موی سر و هنر ... عوام فریبی ... ریش های اندیشه ای بی ریشه و گیس های بلند هنری مشوش و دم بسته ... از سال های نمایشی ، پیراهنی سفید بر روی شلواری خاکی با جیب های گنده و اورکت کره ای و ریش کرکی و موی کوتاه و شانه شده به جلو و فرق سر کج ، تا نمایش های سالیانه ، البسه ی اسپورت اروپایی سوسیالیستی و کت و شلوار تحت لیسانس چندملیتی و گیس متالیکای هخامنشی و موها و ریش های شکیل و نقاشی شده و جو گندمی مدیترانه ای و سبیل جخماقی روسی لهستانی ... تقدم صورت بر سیرت و تأثر سیرت از صورت ... نعل وارونه!

 

   +
        4:25 بعد از ظهر سه شنبه 11 فروردین1388  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

"الف" عضوی از مجموعه "ب" است ... "الف" عضوی از مجموعه "ج" است ... هچ دلیلی وجود ندارد که الزاماً هر عضو "ب" عضوی از مجموعه ی "ج" باشد و یا هر عضو "ج" عضوی از مجموعه ی "ب".

"درِ فلزی سبز رنگ" ، عضوی از دو مجموعه "درهای فلزی" و "درهای سبز رنگ" است ... ولی دلیلی وجود ندارد تا هر "در فلزی" عضوی از مجموعه ی "درهای سبز رنگ" باشد و یا هر "در سبز رنگ" عضوی از مجموعه ی "درهای فلزی" باشد.

"درِ فلزی سبز رنگ" به دلیل "فلزی بودن" عضوی از مجموعه ی "درهای فلزی" است ... در این مجموعه ، ممکن است درهای فلزی قرمز ، زرد و یا آبی هم وجود داشته باشد ... عضویت در این مجموعه فقط به واسطه ی "جنس فلزی در" است و نه به واسطه ی "سبز رنگ بودن" ... رابطه ی بین این در با درهای دیگر این مجموعه ، فقط براساس جنس یکسان فلزی آنها برقرار می شود.

"در فلزی سبز رنگ" به دلیل "سبز بودن" عضوی از مجموعه ی "درهای سبز رنگ" است ... در این مجموعه ، ممکن است درهای چوبی و یا سنگی هم وجود داشته باشد ... عضویت در این مجموعه فقط به واسطه ی "رنگ سبز" است و نه به واسطه ی "فلز بودن" ... رابطه ی بین این در با درهای دیگر مجموعه نیز فقط براساس رنگ یکسان سبز آنها برقرار می شود.

یک در می تواند به دلایل مختلف ، در مجموعه های متفاوت دیگری هم عضو باشد ، مجموعه ی درهای قدیمی ، مجموعه ی درهای کلون دار ، مجموعه ی درهای دو لنگه ... این در می تواند ، در مجموعه های بزرگ تر و یا کوچک تر دیگری هم عضو باشد ، مجموعه های بزرگ تری هم چون "مجموعه ی درها" و "مجموعه ی در و پنجره ها" و مجموعه های کوچک تری همچون "مجموعه درهای آهنی یا آلومینیومی" و "مجموعه ی درهای سبز یشمی".

 

عضویت در یک مجموعه ، مانع از عضویت در مجموعه های دیگر نیست ، مگر آن که با ویژگی های مورد نظر جهت عضویت در مجموعه ناسازگار باشد ... به عبارتی ، می توان در هر مجموعه ای عضو بود ، به شرط آن که واجد شرایط عضویت در آن مجموعه بود ... یک "در فلزی سبز رنگ" می تواند در "مجموعه ی سبزها" عضو باشد ، ولی نمی تواند در "مجموعه ی صورتی ها" عضو شود ... یک "در فلزی سبز رنگ" می تواند در مجموعه ی فلزات عضو باشد ولی نمی تواند در مجموعه ی چوب ها عضو شود ... یک "در فلزی سبز رنگ" می تواند در "مجموعه ی تجهیزات و وسایل منزل" عضو باشد ولی نمی تواند در مجموعه ی چهارپایان عضو باشد.

 

عضویت در یک مجموعه ، موجب ایجاد رابطه بین اعضاء آن مجموعه می شود و رابطه فقط براساس همان ویژگی هایی است که موجب عضویت می شود ... اعضاء مجموعه ی "درهای فلزی" به دلیل "در بودن" و "فلزی بودن" عضو این مجموعه هستند و نداشتن هر یک از این دو ویژگی ، مانع از عضویت می شود ... هر گونه ارتباطی بین اعضاء به دلیل در بودن و فلزی بودن آنها است ... حال ، ممکن است ، ویژگی های دیگری هم به میان آید که منجر به ایجاد زیر مجموعه هایی شود ... شاید بتوان در بین این "درهای فلزی" چند عضو با رنگ سبز پیدا کرد و مجموعه ی "درهای فلزی سبز رنگ" را تشکیل داد.

 

قوانین حاکم بر مجموعه ها و روابط بین مجموعه ای ، در چه جاها که به کار نمی آیند ...

 

   +
        6:51 بعد از ظهر دوشنبه 10 فروردین1388  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

وقتی دو نفر با هم حرف نمی زنند ، دلایل متعددی ممکن است وجود داشته باشد.

این دو نفر فرضی ممکن است یکدیگر را اصلن نه دیده باشند و نه بینند ، مثل دو نفری که یکی در آمازون زندگی می کند و دیگری در صحرای آفریقا و این چیزی نیست جز ناشناسی.

این دو نفر ممکن است یکدیگر را دیده باشند و یا ببینند ولی یکدیگر را نشناسند ، مثل دو نفری که در یک شهر زندگی می کنند و از کنار هم رد می شوند ولی یکدیگر را نمی شناسند و این چیزی نیست جز ناآشنایی.

این دو نفر ممکن است از کنار یکدیگر رد شوند و به چهره ، یکدیگر را بشناسند و یا حتی با هم ، صحبت مختصری هم داشته باشند ولی دلیلی برای شروع یا ادامه ی هم صحبتی ندارند ، مثل دو نفری که سال ها از کنار یکدیگر رد می شوند و سلامی به هم می کنند ولی از این حد جلوتر نمی روند و این چیزی نیست جز بی دلیلی.

این دو نفر ممکن است گاه گاهی با یکدیگر حرف هم بزنند ولی به دلایل مختلفی از جمله نداشتن تمایل یا نداشتن وجوه مشترک و یا داشتن اختلاف نظر و یا وجود اختلافات قومی و نژادی و مذهبی و فرهنگی با یکدیگر حرف نمی زنند ، مثل بی شمار آدم هایی که در محیط های مختلف دیده می شوند و در عین کم صحبتی ، خیلی زود هم از کنار یکدیگر می گذرند ، چون تمایلی برای حرف زدن ندارند وگرنه چیزهای بسیاری برای گفتن وجود دارد و این چیزی نیست جز بی میلی.

این دو نفر ممکن است در زمانی یکدیگر را می شناخته اند ولی به دلایل مختلف ، اکنون دشمن یکدیگر محسوب می شوند و دلیلی هم برای حرف زدن با یکدیگر ندارند و این چیزی نیست جز دشمنی.

دو نفر هم ممکن است با هم هیچ دشمنی نداشته و دوست یکدیگر هم باشند ، وجوه اشتراک زیادی هم داشته و در عین تمایل شدید ، دلایل متعددی هم برای حرف زدن با یکدیگر داشته باشند ولی به دلایل مشخص یا نامشخصی از صحبت با یکدیگر طفره بروند و این چیزی نیست جز کدورت.

 

کدورت ، بدترین وضعیت بین دو نفر است که هر دو را در حالت تعلیق نگاه می دارد ... اختلاف بین آن دو ، می ماند و با گذشت زمان ریشه دار می شود ، بدون آن که هیچ یک بدانند موضوع از چه قرار است ... رفع کدورت سخت ترین کار است ، چون همواره باید یک نفر پیشقدم شود و از آنجایی که انسان موجود مغروری است و هر یک خود را محق می داند ، هیچ یک پیشقدم نمی شوند و همه چیز می ماند به وساطت شخص ثالث ... دوست و دوستدار دوستی کسی است که در هنگام کدورت ، پیشقدم شود ، هر چند محق باشد و هر چند احساس کند غرورش پایمال می شود.

            

      دوستی ، به یک شب نگیرند تا به دمی باز دهند ... دوستی ، به عمری گیرند و به هزار دم ندهند

   +
        1:50 قبل از ظهر شنبه 8 فروردین1388  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

چرا سیب از درخت بر زمین می افتد؟ ... آیا ممکن است سیبی از درخت بر زمین نیافتد؟ ... آیا چون تاکنون هیچ سیبی از روی درخت به آسمان نیافتاده است ، ممکن است هیچ وقت دیگری هم به آسمان نیافتاد؟ ... آیا چون ممکن است یک زمانی ، سیبی به آسمان بیافتاد ، در فصل چیدن سیب ، در آسمان ها به دنبال آن می گردیم؟

 

   +
        11:33 بعد از ظهر پنجشنبه 6 فروردین1388  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

"هر كسي رويايي در سر دارد"

اين جمله اي بسيار ساده است  ... جمله ي بسيار ساده اي كه شما در همان وهله ي اول متوجه منظور گوينده مي شويد ... نياز به هيچ بحثي ندارد ... مشابه اين جملات هم بسيار زيادند ... "انسان به اميد زنده است" ... "آدم بي هدف ، در اين كره ي خاكي سرگردان است" ... "در مترو نشسته اي و آدم ها را مي بيني كه به سرعت از كنارت مي گذرند"

به نظر شما يك شنونده بايد چگونه بيانديشد تا در برابر چنين جملات ساده اي هم دچار كج فهمي شود و در برابر هر يك از جملات فوق ، به ترتيب چنين بگويد "همه ي آدم ها لازم نيست رويايي در سر داشته باشند" ... "همه ي آدم ها به اميد زنده نيستند ، برخي از آدم ها به چيزهايي ديگر زنده هستند" ... "كي گفته است همه ي آدم هاي بي هدف سرگردانند؟" ... در مترو همه ي آدم ها به سرعت از كنارت نمي گذرند ، برخي هم به آرامي مي گذرند و برخي هم در كناري نشسته اند" ... شما به چنين پاسخي چه مي گوييد؟ ... من به چنين پاسخي مي گويم ، تخرخر

اين آدم در ظاهر خود را منطقي مي نمايد ... آدمي از جنس منطق ارسطويي ... چنين آدمي ، از درك موضوع اصلي عاجز است ... ذهن او ايرادگير است ... ايرداتي مبتني بر همان منطق ارسطويي ... غافل از مقصود و فارغ از نتيجه ... درگير اثبات خود و نفي گوينده ... شما به آدمي این چنین به ظاهر منطقی چه مي گوييد؟ ... من ، به چنين آدمي مي گويم ، آدم صفر و يك ... آدم همه يا هيج

 

 

تگ: نوعي نگاه

 

   +
        1:29 قبل از ظهر شنبه 10 اسفند1387  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

در قابل اعتمادترين وجه ممكن ، زن ، غيرقابل اعتمادترين است ... شايد چون غيرقابل پيش بيني ترين است! ... باز هم مراقب باشيد!

 

   +
        11:25 بعد از ظهر دوشنبه 30 دی1387  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

تلاش کنید تا بشر از اسارت نام ها رها شود ، تا شاید بتواند بخشی از واقعیت هایی را که در زیر این نام ها پوشیده مانده اند ، بهتر ببیند ... تا شاید بتواند نام های جدیدی را ببیند.

 

   +
        4:0 قبل از ظهر پنجشنبه 5 دی1387  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

دوستی دارم که هر از چند گاهی با هم فیلمی می بینیم یا می رویم کافی شاپ و درباره ی کتاب هایی که خوانده ایم یا موضوعاتی که شنیده ایم ، گپی می زنیم ... نکته ی جالبی که در صحبت های مان متوجه شده ام آن است که این دوست من تمایل شدیدی دارد که همه چیز همان گونه نوشته شود یا ساخته شود که مطابق با معیارهای مغزی وی است.

اگر در فیلمی ، کمی پیچیدگی وجود داشته باشد و سیر داستان به صورت خطی نباشد ، از ابتدا تا آخر فیلم ، مرتب می گوید "چرا این طور شد؟ ... چرا آن طور شد؟ ... از کجا آمد؟ ... چرا اینجاست؟ ... چرا نگفت؟ ... " ... کمی صبر ندارد تا فیلم تمام شود و تمام پاسخ های خودش را بگیرد ... تصور کنید فیلم پالپ فیکشن یا 21 گرم و یا سقوط را با این فرد ببینی!

در کتاب و شعر و داستان خواندن هم به همین ترتیب ... از اول تا آخر مرتب ایراد می گیرد که چرا اینجا را این طوری نوشته است؟ یا چرا آن طوری ننوشته است؟ ... یک بار به وی گفتم "چرا وقتی این کتاب را من می خوانم یا این فیلم را من می بینم ، مشکلی ندارم و به راحتی خط سیر اصلی داستان را متوجه می شوم ، ولی تو مرتب گیر داری؟" ... معمولن هم می گوید "این فیلم/کتاب مشکل دارد ولی تو نمی فهمی و من حال و حوصله ی بحث کردن با تو را ندارم!" ... شاید حق با او باشد.

ولی شاید لازم باشد یک بار فیلم را از دریچه ی چشم کارگردان ببینیم ... کتاب را از ذهن نویسنده بخوانیم ... تلاش کنیم تا بفهمیم صاحب اثر چه می خواسته بگوید نه آن که من چه می فهمم ... نتیجه ی چنین کارهایی ، چیزی نخواهد بود بجز درک نادرست از موضوع ... شعاری که دوست عزیز من دارد "هر کس درک خودش را از موضوع دارد" ... موضوع درک شخصی نیست ... موضوع آن است که آیا شما توانسته اید منظور صاحب اثر را بفهمید؟ ... فکر نمی کنم کسی فیلمی بسازد یا داستانی بنویسد تا دیگران برای خودشان هر چه خواستند تصور کنند ... یعنی صاحب اثر ، خودش هیچ حرفی برای گفتن نداشته است؟ ... اگر حرف او را فهمیدیم ، تازه می توانیم بنشینیم بحث کنیم که آیا توانسته است نظر خود را بگوید یا خیر؟ ... وقتی حرف صاحب اثر را نفهمیده ایم و فقط نگاه خودمان را در موضوع جستجو کرده ایم ، چگونه می توانیم نتیجه بگیریم که درست گفته است یا نادرست؟ ... زیبا بیان کرده است یا سرهم بندی است؟ ... به مقصود رسیده است یا خیر؟ .. دارای ارزش است یا خیر؟

   +
        11:21 بعد از ظهر چهارشنبه 4 دی1387  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

داستان جالبی داریم ما ... به جای آن که در هر موضوعی به دنبال حقیقتی بگردیم ، صرفن به دنبال اشتباهات و اشکالات آن هستیم!

   +
        11:4 بعد از ظهر چهارشنبه 4 دی1387  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

در برابر آینه ایستاده بودم وقتی به او می گفتم:

"تو یک احمق هستی ، چون بلند فکر می کنی خیلی می فهمی"

 

   +
        2:14 قبل از ظهر چهارشنبه 4 دی1387  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

توان بسیار بالایی می خواهد تا بتوانی نقش احمقی را بازی کنی و احساس حماقت نکنی.

 

   +
        2:6 قبل از ظهر چهارشنبه 4 دی1387  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

می دوی ... آرام آرام دویدنت تند می شود ... تند و تند و تند و تندتر ... الان بیش از نیم ساعت است که داری می دوی و سخت عرق می ریزی ... تمام توانت را گذاشته ای تا شاید بتوانی برسی ... به یک سگ پاکوتاه؟ ... به یک لیوان آب پرتقال خنک؟ ... به یک ظرف پر از میوه! ... به یک کتاب خوب نخوانده؟ ... یک فیلم زیبای ندیده؟ ... یک تویوتای زرشکی؟ ... یک مشت دلار؟ ... شاید هم کنسرت شجریان؟ ... هر چه باشد و هر چه تندتر هم بدوی ، باز هم نخواهی رسید ... تو روی ترید میل می دوی!

 

   +
        4:44 بعد از ظهر سه شنبه 3 دی1387  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

وقتی ، بی خبر زنگ می خورد و از پشت گوشی می شنوی که یکی می گوید "سلام ... خوبی؟" ... چه احساس خوشایندی است که می بینی هنوز یکی به یادت هست ... چقدر خوب است که هر کسی ، یکی را داشته باشد که همیشه به یادش باشد.

 

   +
        3:36 بعد از ظهر سه شنبه 3 دی1387  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

در جاودانگی یک اثر ، سه فاکتور موثر است:

-    زمان

-    مکان

-    تعداد

هر چه یک اثر ، در دوره ی زمانی طولانی تر ، در جوامع انسانی متنوع تر و در بین تعداد آدم های بیشتری شناخته شده باشد ، جاودانه تر است! ... محاسبه ی فرمول ریاضی و ضرایب مربوطه ، به عهده ی شما!

 

   +
        2:3 قبل از ظهر یکشنبه 1 دی1387  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

حل مسئله ، یکی از مهم ترین چیزهایی است که در زندگی امروز ما گم شده است! ... فرار از مسئله ، مهم ترین چیزی است که جایگزین آن شده است!

 

   +
        2:50 قبل از ظهر شنبه 30 آذر1387  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

وقتی راه می رویم ، به ماشین ها و ویترین مغازه ها نگاه می کنیم و عابران پیاده ای که از کنارمان می گذرند! ... وقتی غذا می خوریم ، خوردن که چه عرض کنم ، می بلعیم و گاهی هم می چریم ، انگاری دنبال مان کرده اند! ... وقتی که تلویزیون نگاه می کنیم ، در یک دستمان کنترل آن را می گیریم و می چرخیم و در دست دیگرمان موبایل و  اس ام اس می زنیم! ... وقتی پای تلفن هستیم ، آشپزی می کنیم و وقت آشپزی ، به تلویزیون مشغولیم! ... وقتی که فیلم نگاه می کنیم ، با یکدیگر حرف می زنیم و وقتی که با هم حرف می زنیم ، نگاه مان به تلویزیون است و حواس مان در جای دیگر! ... وقتی با کسی به کافی شاپ می رویم ، به هزار تا چیز مختلف فکر می کنیم ، بجز همان زمانی که در آن نشسته ایم! ... وقتی که به مسئله ای برمی خوریم ، بیشتر مغلطه می کنیم و سفسطه ، تا حل مسئله! ... زمانی که به عزایی می رویم ، می خندیم و به عروسی که می رسیم ، مثل میت می نشینیم و خیره می شویم! ... کجاییم؟! ... چرا اینقدر گیج می زنیم؟ ... بابا ، یک دفعه هم جای درست مان باشیم!

 

   +
        0:8 قبل از ظهر شنبه 30 آذر1387  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

در یک صحبت دو نفره یا دسته جمعی به دنبال چه می گردیم؟! ... وفت گذرانی؟!

 

   +
        9:28 بعد از ظهر جمعه 29 آذر1387  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

داستانی است! ... در خیابان ، اتوبوس ، تاکسی ، مترو ، پارک ، مهمانی های جمعی و بسیاری جاهای دیگر ، شاهد آدم هایی هستیم که یک هدفون کوچک بر گوش شان گذاشته اند و آنچه دوست دارند می شنوند! ... این پدیده به شدت در حال گسترش است و با آمدن نسل های جدید موبایل هم فراگیرتر شده است! ... بیشتر به نظر می رسد ، مردم ، به ویژه نسل های جوان ، در حال فرار هستند! ... از بوق سرسام آور ماشین ها! ... از داد و فریاد دستفروشان! ... از یاوه گویی های مردمانی بیکار! ... از هم صبحتی با دیگران! ... از آغاز یک دوستی جدید! ... از دانستن یک موضوع ناشنیده! ... فرار از ارتباطات و اطلاعات آن هم با استفاده از آخرین فناوری های ارتباطات و اطلاعات! ... به شدت ، به سمت تنها بودن و تنها شدن حرکت می کنیم! ... از چه می گریزیم؟! ... خسته ایم!

 

 

   +
        4:34 بعد از ظهر جمعه 29 آذر1387  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



  

غذا خوردن ، فرصتی است برای با هم بودن! ... این فرصت را از دست ندهید!

 

   +
        0:38 قبل از ظهر جمعه 29 آذر1387  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

شرمنده! ... پشیمان شدیم! ... داشتیم مسواک می زدیم تا برویم بخوابیم که یادمان آمد!

نمی دانم ، زندگی می کنیم تا بخوریم و بخوابیم یا می خوریم و می خوابیم تا زندگی کنیم؟! ... اگر زندگی می کنیم تا بخوریم و بخوابیم که بهتر است زندگی را بی خیال شویم! ... ولی اگر می خوریم و می خوابیم تا زندگی کنیم ، چرا باید زندگی کنیم؟! ... زندگی کنیم تا بخوریم و بخوابیم؟!

   +
        2:25 قبل از ظهر پنجشنبه 28 آذر1387  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

همراهی با آدم های دیگر به شدت بر جسم ، روح ، فکر ، کلام ، اخلاق و خلاصه همه چیز تاثیر می گذارد! ... همنشینی با آدم های قوی ، شما را قوی تر می سازد و با ضعیف ، ضعیف تر! ... مراقب سلامت تان باشید! ... توصیه های ایمنی را جدی بگیرید!

 

   +
        1:7 قبل از ظهر شنبه 23 آذر1387  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

آزمودم عقل دوراندیش را ... بعد از این دیوانه سازم خویش را!

 

 

پی نوشت: سر این که تا الان بودیم یا نه ، بحثی وجود ندارد!

 

   +
        0:58 قبل از ظهر سه شنبه 19 آذر1387  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

بعد از چهل سال ، هنوز نتوانسته ام بفهم چه ربطي بين شنگول و منگول با برادران آب منگل وجود دارد!

 

   +
        0:56 قبل از ظهر دوشنبه 18 آذر1387  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

دوستی می گفت ، خوردن و خوابیدن بهترین لذت دنیا است! ... به این فکر افتادم ، همه ی روزهای هفته را می خوریم و می خوابیم ، یک روز جمعه هم که به دور هم جمع می شویم ، دسته جمعی می خوریم و می خوابیم! ... بحز خوردن و خوابیدن ، تفریح دیگری نداریم؟!

 

   +
        4:24 بعد از ظهر جمعه 15 آذر1387  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

قرار نیست ، برخی ، همه چیز را تحلیل کنند! ... حتی قرار نیست ، همه ، همه چیز را تحلیل کنند! ... ولی شاید بد نباشد ، برخی و نیز همه ، برخی چیزها را تحلیل کنند!

 

پی نوشت: به این چرندیات می گویند ، فیلسوف مآبی!

   +
        3:31 بعد از ظهر جمعه 15 آذر1387  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

بارها از خود پرسیده ام ، چرا با تو سخن می گویم؟! ... آیا تو با من به یک پنداری؟! ... چه انگاری؟! ... چه بیکاری؟!

 

   +
        12:23 بعد از ظهر جمعه 15 آذر1387  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

هوا بس ناجوانمردانه سرد است! ... زمستان است و خواب نیمروزی و چراگاهی ، ای وای ، چه دل چسب است! ... پلشتی من نمی بینم! ... پلنگی در خیابان ها نمی چرخد! ... هر آن ، باد است و بوران شبانگاهی ، خیال است و توهم ، پنداری تو انگاری! ... سیاه است و سپید است و نگاهش گرگ و میش است و سرخابی ، عجب ترکیب نارنجی! ... چه خوابم ، وه چه خامم ، وه چه بی حال و زمستانی! ... خدایا داد ، از دست این خرس قطبی بیابانی!

 

   +
        2:29 قبل از ظهر جمعه 15 آذر1387  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

برخی نادان هستند و بقیه نادان تر ... نادان ها می پندارند دانا هستند و برخی داناتر!

 

   +
        7:8 بعد از ظهر پنجشنبه 14 آذر1387  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

هر نقشی را می توانم بازی کنم ، جز آتشفشان خاموش! ... هر لحظه ممکن است فوران کنم! ... البته ، ممکن است آتشفشانی هم در کار نباشد! ... شاید فقط یک آتش زیر خاکستر باشد! ... شاید هم آتشی خاموش باشد! ... اصلاً ممکن است فقط یک خاکستر خالی باشد ، آن هم بدون آتش! ... حتی ممکن است فقط یک توهم باشد! ... به هر حال ، منتظر باشید! ... شاید همین روزها! ... شاید وقتی دیگر! ... شاید هم هیچ وقت!

 

   +
        7:57 بعد از ظهر سه شنبه 5 آذر1387  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

بعضي طعم ها ، مربعند

بعضي عطرها ، دايره اند

بعضي رنگ ها ، مثلثند

تو چه هندسه اي هستي؟

 

   +
        11:24 بعد از ظهر شنبه 25 آبان1387  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

مردان بزرگ ، اگر به بازی گرفته نشوند ، بازی جدیدی راه می اندازند!

 

 

 

پی نوشت: پیشتر از این می گفتیم ، "من هم بازی ، یا بازی بهم!" ... و خیلی پیشتر از آن می گفتیم ، "هستم و نیستم ، بازی شلوغه"!

   +
        9:40 بعد از ظهر شنبه 25 آبان1387  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

اول: مبارک است!

دوم: وقتی از نتیجه انتخابات با خبر شدید چه واکنشی داشتید؟! ... لبخند زدید یا ناراحت شدید؟ ... چه زیر لب گفتید؟! ... اصلاْ واکنشی داشتید؟! ... اگر به من هم نگفتید مهم نیست! ... پیش خودتان مرور کنید!

سوم: بی نیاز از واکنش شما ، چرا انتخابات آمریکا این قدر برای ما مهم بوده است که این چنین به دنبال نتیجه آن بوده ایم؟! ... لطفاً نگویید که پیگیری نمی کرده اید که دماغ تان درازتر خواهد شد و شیشه مونیتور را می شکنید!

چهارم: این کشور هیچ نقشی در دنیا ندارد و هیچ اهمیتی هم برای ما ندارد! ... باز هم "مرگ بر آمریکا"!

پنجم: انتخابات یا شرط بندی؟!

ششم: در هنگام هر انتخاباتی ، مردم به طرزی فعالانه تلاش می کنند تا بر روی اسب برنده شرط بندی کنند! ... به گفتگوهای پیرامون خود گوش کنید! ... "به نظر تو کی انتخاب می شود؟" ... "به نظر من فلانی برنده می شود؟!" ... در جمله اولی ، فعل مجهول است و انگار رای دهنده ای وجود ندارد! ... در دومی ، گویا مسابقه ای است و قرار است یکی ببرد و یکی ببازد! ... نیازی به توضیح کلمات فرنگی و نگاه مسابقه ای ایشان به قضیه نیست! ... خوب که فکر کنید ، خواهید دید ، در هر انتخاباتی ، هیچ نقشی نداشته اید جز شرط بندی! ... کمتر کسی می گوید "من به فلانی رای می دهم" ... بیشتر می گویند " من فکر می کنم فلانی برنده/انتخاب می شود"! ... گویا قرار است پیش بینی نتیجه کنیم! ... گویا قرار است از این فرم های پیش بینی مسابقات فوتبال پر کنیم! ... تماشاچیان مسابقه ای هستیم که می خواهیم حدس درست بزنیم و اسب برنده را پیش بینی کنیم! ... و در این میان ، هیچ کس نمی خواهد بر روی اسب بازنده شرط بندی کند! ... در ضمیر ناخودآگاه اغلب ما ، انتخابات بیشتر شبیه به یک مسابقه اسب دوانی است که قرار است فقط پیش بینی کنیم چه کسی برنده می شود ، غافل از آن که ، اسب های این مسابقه فقط با رای های ما جلو می روند ، نه با پیش بینی ما!

هفتم: درسی باشد برای انتخابات بعدی! .. اسب برنده را پیش بینی می کنید یا با فشار بر روی دکمه ها ، اسب مسابقه را بیشتر به جلو می رانید؟!

 

 

 پی نوشت: راستی ، انتخابات آمریکا همیشه در چنین روزی انجام می شود؟ ... اگر این چنین است ، چقدر نزدیک به ۱۳ آبان خودمان است!

   +
        10:26 بعد از ظهر چهارشنبه 15 آبان1387  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

گاهي وقت ها ، بعضي از پست ها خيلي عجيب هستند! ... تصور كنيد ، شما يك ليوان آب مي خوريد و يك كسي در وبلاگش ، پستي مي گذارد كه عجب آب خنكي خوردم در اين ليوان! ... شما يك مسافرت مي رويد شمال و همان فرد در وبلاگش مي نويسد ، هواي شمال زده است به سرم و بوي نمناك هوا پيجيده است در مشامم عطر بهار نارنح! ... شما پيراهني نارنجي مي خريد و او مي نويسد چقدر رنگ نارنجي را دوست دارد!

كاش آن يك نفر ، كسي بود كه با شما دوست بود! ... كسي بود كه خواننده وبلاگ شما بود! ... كسي بود كه در مسير هر روز به سر كار ، در اتوبوس بغل دست شما بود! ... يك نفر از بين ميليون ها نفر وبلاگ نويس ، درست همان چيزي را بنويسد كه تو در فكرش هستي! ... پرسشي بگويد كه تو همان روز به پاسخش رسيده اي! ... پاسخي بگويد كه تو همان روز پرسيده اي! ... و آن هم هر شب و هر روز و هر پست! ... بدون آن كه تو او را بشناسي و او هم تو را!

اين قدر دور و اين قدر نزديك؟! ... غريب آشنا؟!

 

   +
        2:8 قبل از ظهر پنجشنبه 9 آبان1387  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

برخي از آدم ها به شدت خبري هستند! ... از هر 10 جمله اي كه مي گويند 9 تاي آن خبر است! ... منچستر يونايتد ديشب از ليورپول برد! ... جرج بوش سخنراني تندي بر عليه ايران داشت! ... قيمت ارزاق عمومي افزايش داشته است! ... گوجه فرنگي براي پيشگيري از سرطان سينه خوب است! ... اين افراد ، به طور معمول ، پاي تلويزيون و راديو نشسته اند و از اين شبكه به آن شبكه مي روند و روزنامه ها و مجلات مختلف را مي خوانند و در وبلاگ ها وب سايت هاي متعدد اينتنرتي مي گردند و پاي هر شايعه اي مي نشينند! ... اين افراد به شدت به اخبار متكي هستند و بايد به طور مرتب در جريان اخبار قرار گيرند! ... به دليل همين وابستگي خبري ، زماني كه پرسشي را مطرح و يا نظري را اعلام مي كنند ، باز متكي به اخبار هستند و ردپاي آن پرسش يا نظر را مي توان به سادگي در اخبار جستجو كرد! ... اين اشخاص ، بيشتر شبيه به بنگاه هاي خبرپراكني هستند و صبح تا شب در حال اطلاع رساني! .... تكثير كننده ، شبيه يك دستگاه كپي زيراكس!

دسته ي ديگر از آدم ها ، به شدت مرجع هستند! ... يك بانك اطلاعاتي بزرگ ازهمه چيزدريك هاردترابايتي! ... تا موضوعي را با ايشان در ميان مي گذاريد ، يا خبري را مي شنوند ، بلافاصله متممي بر آن مي زنند ، يا اطلاعات تكميلي به آن مي افزايند و يا آن را به نوعي اصلاح مي كنند! ... خبري: "ديشب منچستر يونايتد از ليورپول برد" ، هاردترابايتي: "منچستريونايتد هفت بار پياپي قهرمان انگلستان شده است" و يا "منچستريونايتد 12 بار از ليورپول برده است" ... خبري: "جرج بوش سخنراني تندي بر عليه ايران داشت" ، هاردترابايتي: "جرج بوش پارسال همين صحبت ها را در مورد ونزوئلا داشت" و يا "20 سال پيش هم ، ريگان هم همين حرف ها را در مورد ليبي زده بود" ... خبري: "قيمت ارزاق عمومي افزايش داشته است" ، هاردترابايتي: "قيمت گوجه فرنگي هم افزايش داشته است" و يا "قيمت چه چيزي افزايش نداشته است" و يا "ولي قيمت مسكن پايين آمده است" ... خبري: "گوجه فرنگي براي پيشگيري از سرطان سينه خوب است" ، هاردترابايتي: " گوجه فرنگي براي درمان بواسيرهم خوب است" و يا "سير ترشي هم براي پيشكيري از سرطان سينه خوب است" ... اين گونه آدم ها ، بيشتر شبيه به يك كتابخانه بزرگ هستند! ... حافظه خوبي در به خاطر آوردن معاني كلمات ، توصيف اصطلاحات ، بيان اشعار و ضرب المثل ها و داستان ها ،و نيز ذكر تاريخ ها دارند ... يك اينترنت سيار با يك موتور جستجوي سريع! ... ويرايشگر ، شبيه نرم افزارWORD!

دسته سوم از آدم ها ، برخلاف دو گروه ديگر ، به طور معمول ، در جريان اخبار روز نيستند و يا اگر هم باشند ، چندان اهميتي براي ايشان ندارد! ... اين گروه ، هر موضوعي را تحليل مي كنند و البته ، به سبك خودشان! ... كنجكاوي ها و مشكلات ذهني خودشان را دارند و نقد و نظر خودشان! ... اين گروه ، اگر در جمعي قرار گيرند ، موضوعاتي را مطرح مي كنند كه به طور معمول باب روز نيست! ... براي مثال اگر بحث فوتبال باشد ، خبري: "ديشب منچستر يونايتد از ليورپول برد" ، هاردترابايتي: "منچستريونايتد هفت بار پياپي قهرمان انگلستان شده است" و يا "منچستريونايتد 12 بار از ليورپول برده است" ، گروه سومي ها ، يا وارد صحبت نخواهند شد و يا موضوع صحبت را سويي خواهند برد كه به تازگي كشف يا درك كرده اند! ... اين گروه ، به طور كلي ، با من و شما فرق دارند! ... دنيا را از دريچه ديگري مي بينند! ... نوعي نگاه متفاوت! ... نوعي بيان متفاوت! ... نوعي انديشه متفاوت! ... مباحث مختلف تحليلي در موضوعات متنوع سياسي ، اجتماعي ، اقتصادي ، فرهنگي و ادبي ، مذهبي ، فلسفي ، تاريخي و امثالهم از موضوعات مورد علاقه اين گروه است! ... اين دسته ، ذهن منتقد و كنجكاوي دارند و مدام در حال تجزيه و تحليل! ... تحليلگر ، شبيه به يك پردازشگر! ... يك هوش مصنوعي!

 

پي نوشت: دوستی ، در کامنتدونی ، دسته چهارمي را نيز به اين مجموع اضافه كرده است ، سپاسگزاريم!

 

   +
        11:8 بعد از ظهر یکشنبه 5 آبان1387  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

دوست داشتن ، وحشتناک ترین چیزی است که می توانی داشته باشی! 

   +
        11:16 بعد از ظهر سه شنبه 30 مهر1387  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

گاهی می خواهی شیری باشی ، غران و سلطان!

گاهی می خواهی سگی باشی ، وفادار!

گاهی می خواهی فیلی باشی گنده و پر زور!

گاهی می خواهی کبوتری باشی ، عاشق و نامه رسان!

گاهی می خواهی پلنگی باشی ، کمین کرده بر بالای درخت!

گاهی می خواهی ماری باشی ، پر رمز و راز!

گاهی می خواهی خروسی باشی ، آوازه خوان!

گاهی می خواهی گرگی باشی ، دران!

گاهی می خواهی گرازی وحشی باشی ، کله شق!

گاهی می خواهی خوکی باشی ، پرخور و پرخواب و شهوتران!

گاهی می خواهی گاوی باشی ، مفید!

گاهی می خواهی اسبی باشی ، نجیب و راهوار!

گاهی می خواهی روباهی باشی ، مکار!

گاهی می خواهی میمونی باشی ، بازیگوش و متقلب!

گاهی می خواهی گربه ای باش ، زنجیرناپذیر و آزاد!

گاهی می خواهی عقابی باشی ، بلندپرواز!

گاهی می خواهی ماهی باشی ، شناگر ، به ویژه در خلاف جریان آب!

ولی به ضرورت در می یابی:

گاهی فقط زندگی همچون الاغ!

 

   +
        6:33 بعد از ظهر جمعه 26 مهر1387  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

در صحبت ها که دقت می کنیم ، به نظر می رسد از سه نوع جمله بندی کلی استفاده می شود که هر کدام ، نشانگر نوع منطق گوینده است!

برخی ، از جملات کلی و بدیهی استفاده می کنند! ... ماشین بنز گران قیمت تر از پراید است! ... من رنگ سبز را دوست دارم! ... چارلی چاپلین ، هنرپیشه است! ... جنگ جهانی دوم در سال 1939 میلادی شروع شد! ... اهل کاشانم من ، قطعه شعری از سهراب سپهری است! ... و الخ!  ... در این جملات ، هیچ ایرادی از نظر مفهومی وجود ندارد! ... جملات آن قدر کلی ، خبری و در عین حال دقیق هستند که شما بی نیاز از پرسشی در خصوص آن هستید! ... تکلیف گوینده با شنونده مشخص است و گوینده به راحتی می تواند از هرگونه بازخواستی فرار کند! ... گروه ریاضی!

برخی ، از جملات احتمالی استفاده می کنند ، هرچند ممکن است ، کلماتی همچون "احتمال" ، "شاید" و یا "ممکن است" در جملات شان دیده نشود و جملات شان به استفهام ، تعجب و تردید آمیخته باشد و یا به نوعی نمایانگر جزئی از کل باشد یا تکمیلی بر جمله قبلی! ... ماشین بنز به احتمال ، گران ترین ماشین دنیاست!  ... رنگ سبز هم رنگی دوست داشتنی است! ... چارلی چاپلین ، کارگردان هم بود! ... فکر کنم جنگ جهانی دوم در دهه 30 میلادی شروع شده باشد؟! ... اهل کاشانم من ، روزگارم بد نیست! ... بله! ... قطعه شعری از سهراب! ... و الخ! ... در این دسته از جملات ، همه چیز با احتمالات سر و کار دارد! ... به دلیل همین شاید و احتمال و ممکن های به کار رفته در جملات ، گوینده راه فراری برای خودش باز می گذارد! ... گروه احتمالی!

برخی سوم ، از جملاتی با مفهومی نهفته از نسبیت حرف می زنند! ... ماشین بنز ، گران است! ... رنگ سبز قشنگ است! ... چارلی چاپلین هنرمند بزرگی است! ... جنگ جهانی دوم ، جنگ سختی بود! ... اهل کاشانم من ، شعر زیبایی است! ... والخ! ... در این دسته از جملات ، به دلیل استفاده از صفات که مفهومی متفاوت در ذهن گوینده و شنونده دارد ، پرسش های زیادی مطرح می شود و فرار گوینده از زیر پرسش ها سخت می شود! ... گروه فازی!

در بحث ها و گفتگوها ، گروه ریاضی و احتمالی به گروه فازی حمله می کنند ، هر چند در بین خودشان نیز درگیری هایی وجود دارد! ... ریاضی ها ، گروه احتمالاتی ها را به عدم قطعیت متهم می کنند و بالعکس ، احتمالی ها ، گروه ریاضی ها را به کلی گویی و عدم آشنایی با مسائل تجربی! ... ریاضی ها ، در ایده آل و حقایق سیر می کنند و بایدها و نبایدها ... و احتمالی ها ، در واقعیات سیر می کنند  و هست ها و نیست ها! ... و هر دو ، فازی ها را به نسبی گویی و مبهم گویی!

در این میان ، فازی ها بیش از هر گروه دیگری ، نیازمند به توضیح و تفسیر جملات شان هستند! ... منطق آنها ، مبتنی بر وجود پیش فرض هایی یکسان در بین همه آدمیان است! ... در حالی که در منطق ریاضی ، سبز سبز است و نه هیچ سبزی دیگر! ... اگر می خواهی تفسیر درستی به او بدهید ، باید بگویید سبز فسفری ، سبز چمنی ، سبز ماشی ، سبز سیر ، سبز یشمی! ... در همین اصطلاحات تفکیک شده نیز ممکن است بین آنها اختلاف نظر وجود داشته باشد! ... در منطق احتمالی ، این سبز می تواند هر سبزی باشد! ... بدون نیاز به هیچ تفسیری! ... در چنین مواردی او فقط شنونده است و ساکت و یا پرسشگری از این دست  "چه نوع سبزی؟"! ... چیزی که در ذهن او شکل می گیرد ، مجموعه ای از رنگ های طیف سبز است که ممکن است یکی را انتخاب و در ذهن خود تداعی کند!

در یک گفتگو ، ذهن ریاضی ، همواره یک ذهن ایرادگیر است ، مبتنی بر صفر و یک ، درست و غلط! ... ذهن احتمالی ، همواره تکمیل کننده و متمم زننده و منطقی نما! ... ذهن فازی ، به دلیل منطقی از نوع نسبیت ، شنونده ای است پذیرنده با تحلیلی شخصی در ذهن خودش!



 

پی نوشت: هر آدمی ممکن است در شرایط مختلف هر یک از این سه حالت را بروز دهد و هیچ الزامی وجود ندارد که یک نفر فقط متعلق به یک گروه باشد!

 

   +
        4:31 بعد از ظهر جمعه 26 مهر1387  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

داستان شنگول و منگول را که به خاطر دارید؟! ... یکی دیگر از داستان های بسیار معروف و قدیمی ، اگر به خاطر داشته باشید ، علی بابا و چهل دزد بغداد است! ... در این داستان بخشی وجود دارد که یکی از دزدان به دنبال علی بابا در شهر می رود و خانه ی او را شناسایی می کند و برای آن که آن را گم نکند ، بر روی آن علامت ضربدر می گذارد و به نزد دزدان بازمی گردد ، تا با هم بیایند و کار علی بابا را یکسره کنند! ... علی بابا نیز از ماجرا باخبر می شود و دست به کار می شود و بر روی در تمام خانه های شهر ضربدر می زند! .... بدین ترتیب ، زمانی که دزدان به شهر می آیند ، خانه ی علی بابا را نمی توانند شناسایی کنند! ... چون همه ضربدر دارند!!

این تکنیک علی بابایی ، در بسیاری از موارد ، کاربرد دارد! ... هنگامی که قرار باشد بریزند و عده ای دزد و غارتگر و چپاولگر را بگیرند ، بد نیست به همه مردم ضربدر (شما بخوانید برچسب) زده باشیم تا هیچکس نه تنها شاهد نباشد ، بلکه موضوع مورد بحث ، اصلاً جرم تلقی نشود! ... انواع مختلف دزدی ، گران فروشی ، احتکار ، تجاوز ، کلاهبرداری ، رشوه خواری ، رانت خواری ، فرارهای مالیاتی ، زیر میزی ، نسخه پیچی و نسخه فروشی ، حق حساب ، مشارکت در پروژه های مختلف ، حق فنی و حق مهندسی و صدها حق دیگر ، پول شویی ، قاچاق کالاهای مختلف ، ضرب و شتم ، تخلفات رانندگی ، اسناد و مدارک جعلی ، بسیاری از فعالیت ها و امتیازات سیاسی و اجتماعی و قضایی و فرهنگی و هنری و ورزشی ، مدارک تحصیلی قلابی ، انتصابات و انتخابات و ارتقائات و اکتسابات درجات اداری و سیاسی و ... ، همگی ضربدرهایی است که تک تک می خوریم تا آدرس علی بابا گم شود و جرم مشهودش ، مهجور و مجهول و مجعول و مفقود!

 

   +
        1:27 بعد از ظهر پنجشنبه 25 مهر1387  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

چه زود می گذرد زمانی برای بودن!  

تا به اینجا ، هنوز هم ، تازه تازه می اندیشم به فراوانی تا کجایم!

نه از حماقت! ... نه از شجاعت! ... و نه حتی از اجبار!

شاید فقط روزی دیگر ... و یا پاسخی دیگر!

   +
        1:40 قبل از ظهر چهارشنبه 20 شهریور1387  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

دموکراسی ، احترام به نظر اکثریت یا رعایت حقوق اقلیت؟!

 

   +
        1:32 قبل از ظهر پنجشنبه 14 شهریور1387  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

داستان های قدیمی بسیاری را شنیده اید و به خاطر دارید! ... یکی از این داستان های مهیج دوران کودکی ، داستان شنگول و منگول است! ... به خاطر دارید که؟! ... در پی توضیح چرایی این شهرت روزافزون نیستم ، که باشد برای مجالی دیگر! ... امروز می خواهم فقط چیزی گفته باشم!

وقتی گرگ بد ناقلا به در منزل شنگول و منگول می آید و در می زند ، بزغاله ها برای تأیید آن که بدانند آیا مادرشان (بخوانید خودی) پشت در است یا گرگ بد ناقلا (بخوانید غیر خودی) ، مجموعه سوالاتی را مطرح می کنند که هر بار گرگ بد ناقلا برای مجاب کردن آنان با ترفندهایی خاص ، پاسخی مناسب برای ایشان فراهم می کند و در نهایت پس از مجاب شدن شنگول و منگول ، وارد منزل ایشان می شود و بزغاله های نازنین و دوست داشتنی را می خورد!

نگاهی کوتاه به مسائل درونی و فشارهای بیرونی ، نشان از درگیری جمعی ، در یک بازی شنگول و منگولی دارد (بخوانید بازی مشنگی)! ... چیزی می گویند و چیزی می بافیم! ... پرسشی مطرح می کنند و پاسخی می سازیم! ... شاید یک روز در را باز کردند و خوردیم شان!

بماند! ... فقط برای خالی نبودن عریضه بود و بس ...!

 

   +
        0:44 قبل از ظهر شنبه 9 شهریور1387  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

گاهی با خود فکر می کنم ، چگونه است که ما ، در این سر دنیا ، عرق می ریزیم و وضع مان این است و آنها ، در آن سر دنیا ، عرق می خورند و وضع شان آن است! ... نمی دانم ، مشکل در نوع عرق است یا در نوع ریختن و خوردن؟!

 

   +
        0:47 قبل از ظهر پنجشنبه 31 مرداد1387  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

آيا چرا اين چنين؟

اين چنين ، حتي تاكنون!

تاكنون ، بي من اما ، بي تو شايد! ... ولي چرا هميشه باز؟!

شايد انگاري هنوز هم!

 

   +
        11:37 قبل از ظهر شنبه 26 مرداد1387  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

جايي خواندم ... نمي دانم كجا!

عشق ، رابطه اي است يك سويه!

عاشق و معشوق ، هر كدام در يك سوي!

رابطه دو سويه پس؟!

دو نفرگی ها!

 

من و منِ من

اين چنين بيگانه از هم

داستان افسرده دلقكي است ، شايد!

دو گانگي ها!

 

   +
        1:43 قبل از ظهر پنجشنبه 13 تیر1387  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

و فرصت هایی که از دست می رود

در با تو بودن

از با تو بودن

چرا آیا هنوزم؟

 

   +
        10:2 بعد از ظهر سه شنبه 11 تیر1387  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

دوست داشتن ، پديده ي شگرفي است و بس پيچيده ، در عين سادگي! … زيبايي آن زماني است كه نمي داني چرا دوست مي داري! … و زيباتر آن كه ، تو را دوست مي دارد و نمي داند چرا!  … فقط دوست مي داري و دوست مي دارد! … بدون هيچ انتهايي! … بدون هيچ مرزي!

 

 

تگ: از عشق ... و از دوست داشتن

   +
        2:49 بعد از ظهر دوشنبه 27 خرداد1387  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



سيستم هاي چند سطحي ، جداي از تعداد گزينه هاي انتخاب پذير در هر سطح ، حاوي نكات بسيار زيبايي هستند ... يك سيستم دو دويي را در نظر بگيريد و با يك مثال فرضي در آن حركت كنيد تا متوجه شويد ، چقدر نتايج مي توانند متفاوت از يكديگر باشند! ... قصد ارزش گذاري بر انتخاب هاي ممكن را نداريم و نيازي هم به در نظر گرفتن صدها احتمال ممكن وجود ندارد!

 

دو انتخاب داريد .... ازدواج يا تحصيل!

انتخاب اول

فرض كنيد ، ازدواج را انتخاب مي كنيد ... دو گزينه داريد ،‌ حسن يا حسين! ... فرض كنيد ، ‌حسن ، تاجر پولدار و حسين ، مهندسی تازه کار است! ... حسن ، تاجر پولدار انتخاب مي شود! ... محل كار حسن دو شهر است ،‌ تهران يا شيراز! ... شيراز انتخاب مي شود!‌ ... بچۀ اول ،‌ دختر است يا پسر! ... دختر! ... بيست و اندي سال مي گذرد و دختر عروس مي شود! ... پدر داماد ،‌ نمايندۀ‌ مجلس شيراز يا فرماندار ‌شيراز است! ... پسر فرماندار شیراز انتخاب مي شود!

"من ، ‌ديپلمه ، همسرِ حسن ،‌ تاجرِ ساكنِ شيراز ، مادر زنِ پسرِ فرماندار شيراز هستم!"

انتخاب دوم

فرض كنيد ، تحصيل را انتخاب مي كنيد ... دو گزينه داريد ... مهندسي يا پزشكي! ... فرض كنيد ،‌ پزشكي را انتخاب مي كنيد! ... پس از چند سال دو راه پیش روی داريد!‌ ... ادامه تحصيل يا كار! ... ادامه تحصيل را انتخاب مي كنيد! ... فوق تخصص مي گيريد!‌... براي كار دو شهر داريد ، تهران يا اصفهان! ... اصفهان را انتخاب مي كنيد! ... خواستگارِتان پزشك متخصص یا مهندس است! ... پزشك متخصص به نام علي را انتخاب مي كنيد! ... بچۀ‌ اول شما ،‌ پسر است! ... بيست و اندي سال می گذرد و پسرتان ، داماد مي شود! ... پدر عروس ، سهامدار عمدۀ يك بيمارستان يا مهندسي پولدار است! ... دختر سهامدار عمدۀ بيمارستان انتخاب مي شود!

"من ، ‌فوق تخصص ، همسرِ علي ،‌ پزشك ساكن اصفهان ، مادر شوهرِ دختر يك سهامدار عمدۀ بيمارستان هستم!"

 

دو جملۀ پاياني در هر انتخاب ، در عين ساختار مشابه ، از يكديگر متفاوتند! ... شباهت ها ، به واسطۀ قوانينِ ثابتِ مدون شده از پيش (جبر) و تفاوت ها ، به واسطۀ حق انتخاب ما در گزينش كلمات (اختيار) مي باشند! ... فقط يك بازيِ جمله سازيِ دودويي!

 

سيستم هاي دودويي فرضي را به كناري می گذاريم و يك سيستم چندچندي را به انتخاب خود در نظر می گيريم!‌ ... چه شگفت انگيز است ، داستان بزرگ زندگي ما ، ‌هنگامي كه به پشت سر مي نگريم!

"مجموعه واژگاني به انتخاب ما ، با رعايت مجموعه قوانيني از پيش نوشته شده!"

 

   +
        1:46 قبل از ظهر چهارشنبه 15 خرداد1387  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

چند روزي است كه از اين محيط دور بوده ام و الان كه مي خواهم دوباره شروع كنم ، مي بينم ‌چقدر سخت است! ... هنوز دارم مي انديشم از چه بايد شروع كنم! ... تنها چيزي كه به ذهنم مي رسد بخش كوچكي است از شعر كوچۀ فريدون مشيري:

بي تو هرگز نتوانم ... نتوانم ... نتوانم!

   +
        0:29 قبل از ظهر دوشنبه 6 خرداد1387  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

وبلاگ نويسي هم پديده جالبي است! ... هر كسي ، به دليلي و طريقي ، به اين محيط نوشتاري مجازي وارد می شود و به روشي آن را می انجامد! ... وبلاگ ها: تولد ، اعلام حضور و در نهايت مرگ!

مبارزه با انواع مشكلات! ... گاهي پيروزی و گاهي شكست! ... و البته ، مثل تمامي شكست هاي زندگي ، دوباره برخاستن! ... گاهي نيز بيماری و خستگی و افسردگی و دل مردگی ، همان گونه كه ، گاهي سرخوشی و شادابی! ... و در اين ميان ، درس هاي زيادي براي يادگيري و حوادث بیشماری جهت تجربه اندوزی!

گذشته از تمامی اين قصه ها و حكايات مرتبط با تولد و مبارزه و مرگ وبلاگی ، وبلاگ نويسي ، انگيزه مي خواهد و بنيه و هدف! ... هدف شما از وبلاگ نويسي چیست؟!

يادداشت روزمرگي ها ... داد از دردها و فغان از دل مردگي ها ... ارضاء‌ غرور و حس بودن ... ابراز وجودِ عدمِ مان و اعلام حضورِ غيبتِ مان ... برون ريزي عقده ها ... درون كاوي خودِ ناخودمان ... حديث نفس و قصه هاي دلدادگي ... كنجكاوي هاي مردانه و فضولي هاي زنانه ... راه اندازي بحث هاي بي نتيجه ... برقراري روابط اجتماعي مجازي ... دوست يابي اينترنتي ... س.ك.س و ديگر هيچ ... درگيري هاي ذهني شبانه و نقد روزانۀ جامعه ... ترويج عرفان هاي التقاطي و افكار قاطي پاتي ... شعر و شاعري و شعار گرسنگی و بيكاري ... تجربه اندوزي در داستان سرايي ... بيان گيجي سياست مداران عزیز و اقتصاد دانان گرامي ... قدرت نمایی ... انتقال فن آوري و گسترش دانش تا مرزهای جهالت ... روشن نمودن چراغ نفتی چهار تا كور دل و تاريك مغزِ الاغ ... توهم اطلاع رساني ... گريز از خشونت يا در غلتيدن به آن ... و ...

تنها عامل بقا در اين دنياي مجازي ... داشتن انديشه و بنيۀ فکری است ، بدون نیاز به بضاعت مالی! ... و بسیاری از موارد برشمرده ، فقط انگیزه اند و دیگر هیچ!

اهداف واهی ، انديشه هاي نپخته ، روياهاي شبانه ، تجربه هاي كودكی ، تخيلات نوجوانی و توهمات جوانی ، خود بزرگ بيني ، استفاده هاي ابزاري و گرو كشي هاي عاشقانه ، همگي ، دست اندازهايي هستند ، جهت سردي و خستگی و دل مردگی!!! ... حكايت وبلاگ هايي كه يك روز مي آيند و يك روز هم مي روند!!! ... خیلی زود و خیلی در سکوت!!! ... بدون اثر!!! ... بدون هدف!!!

 

   +
        3:40 قبل از ظهر دوشنبه 16 اردیبهشت1387  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

و شايد اين چنين آغاز مي شود هر رازي! ... دل به مِهر ، سوخته و لب به مُهر ، دوخته!

 

   +
        4:48 قبل از ظهر جمعه 13 اردیبهشت1387  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

من از كركس متنفرم!‌ ... مرده خوار است و گروه پرواز! ... ترس از تنهايي! ... گويي از زنده بودن مُردار در هراس است و همواره با رفقا همراه! ... انديشه هاي كركسي را گريزانم! ... مرده خواراني كه در طلب روزي ، آسمان انديشه را بو مي كشند ، محتضري مي يابند ، بر فرازش مي چرخند ، آرام آرام نزديك مي شوند و چون از مرده اش اطمينان يافتند ،‌ گروهي ، بر او يورش مي برند! ... گروهي ، او را به يغما مي برند! ... گروهي ، از صحنۀ طبيعت پاكش مي كنند! ... هر يك ، سهمي ، به توان خود! ... بوي مرگ مي دهند! ... در قفسش ، حسي نمي دهد ،‌ جز ترس و ضعف و مرگ!

عقاب را شيفته ام! ... تك پرواز! ... تك خيز! ... تك چرخ! ... و تك نشين! ... تمام قدرت آسمان! ... ستيغ كوه نشين! ... چرخان بر فراز دشت ، با چشماني تيز و ذهني هشيار ، هر جنبنده اي در چنگش! ... انديشۀ گريزپاي لغزان ، حتي اگر به دست و پايش بپيچد ، زيباتر مي شود اين نبرد! ... پيروز ميدان ، فقط ‌عقاب! ... زنده برمي دارد و پَر مي كشد! ... زنده ، حتي از کوهستان وحشی و بيابان برهوت! ... بوي زندگي مي دهد ، چه صيدش و چه صيادش! ... در قفسش ، شجاعت مي دهد و قدرت و بودن!

انديشه اي است! ... آرام آرام در من اوج مي گيرد ، بی صدا! ... با تو بمانم يا بي تو بروم؟! ... انديشه است و ذات آن پرواز! ... فراز و فرود! ... دور بيني و نزديك پايي! ... صيد و صيادي! ... ميرایی و مانایی! ... كركس و عقاب!

 

 

تگ: شكارچي و تيرانداز

   +
        3:33 قبل از ظهر پنجشنبه 5 اردیبهشت1387  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

1

در وبلاگ يكي از دوستان ، كامنتي ديدم كه شايد مقدمه اي باشد بر اين پست بدون مقدمه! ... پستي كه شايد هيچ وقت آپ نمي شد! ... کاشکی!

"برای من همیشه همین طور بوده. چه در رابطه با آقايون و چه در رابطه با خانم ها. بعضي ها مي گن در زندگي قبلي همو مي شناختن ، اما من بودايي نيستم كه به تناسخ معتقد باشم. بعضي ديگه مي گن حوزه انرژي اون ها همسانه و به محض نزديك شدن ، ‌هم رو جذب مي كنن. اينم نمي شه ، مگه اين كه باور كنيم حوزه انرژي افراد از طريق اينترنت هم منتقل مي شه. خلاصه نمي دونم چه خبره يا چرا اين جوريه! ... ولي ،‌گاهي يكي رو مي بيني يا يه اي ميلي مي خوني و فكر مي كني طرف از پسرخاله يا دختر خاله نزديكتره و براي من بلاشخصه اغلب اين احساس اشتباه نكرده." ... اصلان

2

چندي پيش پستي داشتم تحت نام "احساس تو در واژگانت نهفته است" ، به نوعي شبيه همين كامنت بود!

3

واژگان از قدرت بسيار بالايي برخوردار هستند. نيازي نيست شما حتمن كسي را بشناسيد تا بدانيد در هنگام نوشتن يك مطلب چه احساسي دارد! ... نيازي نيست ‌شما ضريب هوشي بالايي داشته باشيد و يا روان شناس ، روان پزشك ، روان كاو ، مشاور تربيتي ،‌ پزشك ،‌ معلم ،‌ قاضي ، وكيل ، بازجو ،‌ پليس و يا فضول باشيد تا بتوانيد منظور طرف مقابل خود را از يك واژه درک کنيد! ... اين را مي توان ، ‌به سادگي ، از روي واژگاني كه براي نوشتن انتخاب مي شوند و در كنار يكديگر قرار مي گيرند ، ‌تشخيص داد! ... شما فقط كافي است يك زن باشيد!‌ ... امتحان كنيد!

در بسياري از موارد ، جملاتي هم چون ، "من اين چيزهايي را كه مي گويي ،‌ نمي فهمم!" ... "من منظورم از اين جمله اين نبود كه تو برداشت كردي!" ... "من مي خواستم اين را بگويم ولي تو طور ديگري برداشت كردي!" ... تو منظور من را خوب نفهميدي ، بگذار تا توضيح بدهم!" ... و بسيار موارد ديگر ، همگي ، جز خودفريبي و فرار از خود ،‌ چيز ديگري نيستند! ... واژه خود گوياي همه چيز است! ... حتي از يك نگاه ، محكم تر است!

واژه ،‌ تنها صدايي است كه از درون شما برمي خيزد و در بسياري از موارد ، ‌ناخواسته و يا ندانسته ، تمامي مشكوكات ذهني و مكنونات قلبي شما را بيرون مي ريزد! ... واژه چه دقيق به كار برده شود و چه از روی ناچاري ، چيزي نخواهد بود ،‌ جز هماني كه بايد باشد و گاهی نیز ، اصلن قرار بوده است ،‌ باشد! ... هر واژه ، روحي در خود نهفته دارد كه فقط با گوش جان و چشم دل ، شنيده و ديده مي شود! ... هنگامي كه ساخته مي شود ، ‌آن را ببوييد! ... آن را بچشيد!  ... به اندازه يك كيك شكلاتي ، بوي تلخ و طعم شيرين دارد!

 

                    به هر واژه دقت کنید ... شايد اين آخرين فرصت باشد تا روح آن را دريابيد!

 

   +
        9:4 بعد از ظهر سه شنبه 27 فروردین1387  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

خيلي تلاش كردم تا شاید بتوانم چيزي بنويسم ،‌ ولي هر چه كردم نشد! سه مطلب كاملن متفاوت به ذهنم رسيد و به هر يك ، كمي نیز پرداختم ، ولي هيچ يك به سرانجام نرسيد.

گاهي فكر مي كنم ، آيا كسي مسوول فهميدن يا نفهميدن ديگران است؟! آيا كسي بايد تلاش كند تا چيزي را به كسي بفهماند؟!

چه چيزي را بفهماند؟

به چه كسي بفهماند؟

و چرا بفهماند؟

اصلن ، این فهماندن ، چه اهميتي دارد؟!

هر كسي در همان دنيايي زندگي مي كند كه خود براي خود ساخته است! و هر گونه تلاشي ، براي بيرون آوردن او ، از درون غار تنهاييش محكوم به شكست است ،‌ مگر آن كه خود بخواهد! در اين صورت نيز ، شما كاري نكرده ايد، او خود خواسته است!

 

   +
        3:19 قبل از ظهر یکشنبه 26 اسفند1386  هدايت اله امينيان   
  Balatarin



 

هرگاه چيزي براي از دست دادن نداشته باشيد ، ‌خواهيد دانست زنان تا چه اندازه ساده ، آسيب پذير و دست يافتني هستند ... هنگامي كه يكي از آنان را بدست آورديد ، خواهيد دانست تا چه اندازه پيچيده ، ظريف و دوست داشتني هستند ... وقتي كه مطمئن شديد آن ظريفِ دوست داشتنيِ درهم تنیده را بدست آورده ايد ، خيلي زود خواهيد دانست ، هيچ چيزي براي از دست دادن نداريد ، جز او! ... و اين همان زماني است كه خواهيد دانست تا چه اندازه ساده ، آسيب پذير و دست يافتني هستيد!

 

   +
        11:20 قبل از ظهر چهارشنبه 22 اسفند1386  هدايت اله امينيان   
  Balatarin



 

"دوستت دارم ، چون زيبايي! ... زيبايي ، چون دوستت دارم!"

كداميك؟!

من پاسخ شما را مي دانم ، پس نيازي نيست ، خود را به زحمت بيندازيد و انتخاب خود را بگوييد!

آنچه بايد بگوييد ،‌ آن هم نه به من ، اين است:

چگونه مي فهميد ، كداميك از دو حالت بالا است؟! … ملاك تشخيص شما چيست؟!

چقدر با خود صادق هستيد؟!

 

   +
        10:19 بعد از ظهر دوشنبه 29 بهمن1386  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

متفاوت بودن كار سختي نيست! ... فقط كافي است چشمان تان را ببنديد و از مرز رد شويد! ... براي اين مرز هم مي توانيد هر نامي را انتخاب كنيد ، ولی به یاد داشته باشيد ، براي متفاوت بودن ، بايد از آن رد شويد!

 

   +
        0:24 قبل از ظهر سه شنبه 23 بهمن1386  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



  

وبلاگ نويس: من هلو و گلابي خيلي دوست دارم!

كامنت گذار ۱:‌ توت فرنگي را امتحان كن ، خيلي خوشمزه است! ... حتي آلبالو و گیلاس و سالاد هم بد نيستند!

کامنت گذار ۲: جوووون ... من هم می خوام! 

 

وبلاگ نويس: بازي ديشب بارسلون را ديديد؟! ... عجب قشنگ بازي كرد! تیم محبوب من است!

كامنت گذار ۱: بازي 17 سال پيش بايرن مونيخ را نديدي كه منچستر يونايتد را لوله كرده بود و نفيسش را گرفته بود!

کامنت گذار ۲: من هم بازی! ... به خدا من هم فوتبالم خوب است!

 

وبلاگ نويس: سلام ، صبح بخير!

كامنت گذار ۱: خروپف ... سلام!... خروپف!‌... صبح بخير! ... خروپف! ... شب و روزت بخير! ... خروپف! ...‌الهي از زندگي ببيني خير!

کامنت گذار ۲: سلام ، صبح بخیر!

 

وبلاگ نويس: كتاب "نيك و بد ، فراسوي زندگي" را خواندم!

كامنت گذار ۱: برو كتاب "بي سوادي ، چراغ راه زندگي" را بخوان!

کامنت گذار ۲: دلبرک غمگین من!

وبلاگ نويس: هوس كرده ام كه يك شب ، زير يك آسمان پر ستاره ، بروم لب دريا و بنشينم و زير نور مهتاب و عكس ماه كوچكم  را در آب ببينم و فقط سكوت!

كامنت گذار ۱: من هر سال ، شش بار مي روم شمال و هر دفعه ، شش بار هم مي روم لب ساحل و زير نور مهتاب ، اين چيزهايي كه گفتي را نگاه مي كنم! ... تو هم برو! ... مگر كسي جلويت را گرفته است؟!

کامنت گذار ۲: من هم با خودت ببر ، جیگر!

 

وبلاگ نويس:  ديشب برف زيادي باريد!

كامنت گذار ۱: اين كه برف نبود ،‌ سال هزار و سيصد و كندلوس خيلي بيشتر باريد!

کامنت گذار ۲:سردت شد ، بگو تا کتم را در بیاورم عزیز دلم!

 

وبلاگ نویس: در اسطوره های شرقی ، نقش الهه هاي زن متمایز از مشابهات مردانه اش است!

کامنت گذار ۱: راست می گویی؟! ... خیلی عقبی باباجون!

کامنت گذار ۲: به من هم سر بزن! ... اسمت الهه است؟! ... ببین ، بین این همه وبلاگ ، تو هم برای خودت کسی (لطفن درست بخوانید) هستی!

 

وبلاگ نويس: صداي شجريان را خيلي دوست دارم!

كامنت گذار ۱: ‌برو صداي حسينقلي خان خر صدا را گوش كن! ... استاد آواز است!

کامنت گذار ۲: لا لا ... لا لا .. لالا ، نازک دل من!

 

وبلاگ نويس: طنز هم فقط طنز مهران مديري!

كامنت گذار ۱:‌ برو طنز كلپاسه را بخوان كه حتي ابوالقاسم حالت را هم از حالت انداخته است!

کامنت گذار ۲: از حالت یا آلت؟!

 

وبلاگ نويس: اين هم رئيس جمهور است كه ما داريم!

كامنت گذار ۱: پس رئيس جمهور آمريكا و فرانسه را نديده اي!

کامنت گذار ۲: آنجلینا خوشگل تر است ، بیشتر از بریتنی! ... تو هم خوشگلی!

 

وبلاگ نويس: هر چه مار از پونه بدش مي آيد در لانه اش سبز مي شود!

كامنت گذار ۱: آب كه سربالا مي رود قورباغه ابوعطا مي خواند!

کامنت گذار ۲: وب خیلی خوشگل و مامانی داری ، به ما هم سر بزن ، عموجون!

 

وبلاگ نويس: يك پلي ساخته اند در فرانسه به اين عظمت!

كامنت گذار ۱:‌ اي بابا ، پلي را كه در كانادا ساخته اند ، نديدي! ... هست به آن عظمت!

کامنت گذار ۲: نم نم بارون ... زیر پل کارون ... دختره گولم زد ...!

 

وبلاگ نويس: امان از اين زندگي و روزمرگي هايش!

كامنت گذار ۱: ببين ...! من زندگيم از تو روزمره تر است! ... بايد زندگي ابلوموف را مي ديدي!

کامنت گذار ۲: خاک بر سر این زندگی! ... یدم تو این زندگی!

 

وبلاگ نويس: يك شعر خواندم از مهدي اخوان ثالث ، ‌خيلي قشنگ بود!

كامنت گذار ۱: برو به اين آدرس ، ‌همه شعرا هستند! ... تازه ، يدالله رويايي قشنگ ترش را گفته است!

کامنت گذار ۲: جانم جان! ... مشاعره است! ... ما هم هستیم! ... فدات بشوم!

 

وبلاگ نويس:‌ يك فيلم ديدم به نام "سه كله پوك" ، ‌خيلي خنده دار بود!

كامنت گذار ۱: برو فيلم "گلۀ كله پوك ها" را ببين ،‌ خنده دارتر است!

کامنت گذار ۲: این از خنده برای فیلم سه کله پوک... حالا ، خنده برای گله کله پوک ها!

 

وبلاگ نويس: رفته بودم آفريقاي جنوبي ، فيل و زرافه ديدم!

كامنت گذار ۱: بايد گورخر مي ديدي! ... فيل و زرافه كه ديدن ندارد!

کامنت گذار ۲: من آپم! ... زودی بیا من را هم ببین!

 

وبلاگ نويس: خسته ام! ... زندگي ام يكنواخت شده است! ... مي خواهم سرم را بكوبم به ديوار!

كامنت گذار ۱: اي بابا! ... من هم بيست سال پيش ، فرغون جابجا مي كردم و آجر مي كوبيدم به ديوار! ... خستگي ندارد! ... تازه برو آنهايي را ببين كه هر روز قاب عكس مي كوبند به ديوار! ... آنهايي كه هر روز ميخ مي كوبند به ديوار! ... آنهايي كه هر روز كرم پودر مي مالند به ديوار!‌

کامنت گذار ۲: منظور؟

 

   +
        3:34 بعد از ظهر دوشنبه 22 بهمن1386  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

براي من بنويس ،‌ شايد هماني باشد كه تو مي گويي!

 

   +
        11:51 بعد از ظهر چهارشنبه 17 بهمن1386  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

خرپنداري و خرانگاري دو آفتي هستند كه ريشه در خودخربيني و خودخرداني دارند. با دوري از تَخَرخُر ، از خودخرانگي بپرهيزيد!

 

   +
        2:54 قبل از ظهر چهارشنبه 17 بهمن1386  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

يكرنگ و يكنواخت و آرام و ساده! ... ساده ، ساده و ساده ! ... بي تكلّف و بي غلّ و غش! ... بدون هيچ نشانه یا خط و خالی! ... از سادگيت هر چه بگويم ، كم گفته ام! ... باور نداري؟! ... كنار يك گورخر بايست!

 

   +
        2:1 قبل از ظهر دوشنبه 15 بهمن1386  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

صبح يك روز تعطيل آفتابي ، زودتر از او ، بيدار مي شوي! ... دکمه كتري برقي را مي زني و پس از چند دقيقه ، چاي را دم مي كني! ... نان را گرم مي كني و شير را داغ! ... ميز را مي چيني و چند دقیقه بعد ، صبحانه آماده است! ... با يك بوسه شیرین بيدارش مي كني! ... سلام ، صبح بخير عزیزم! ... بيدار مي شود ، دست و صورت مي شويد و وارد آشپزخانه مي شود! ... باز كه تفاله هاي چاي ديشب را داخل ظرف شويي ريختي؟!

 

   +
        1:39 قبل از ظهر یکشنبه 14 بهمن1386  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

آمار به ما مي گويد: 98000 نفر از يك جمعيت 100000 نفري نمي دانند آمار به چه معني است!

احتمال به ما مي گويد: اگر از اين جمعيت ، يك نفر را انتخاب كنيم و از او بپرسيم آمار يعني چه؟ … احتمال اين كه او نداند آمار به چه معني است! … فقط 98% است ، نه كمتر و نه بيشتر!

حتي اگر آمار به ما بگوید: از اين جمعيت 100000 نفري ، هر 100000 نفر نمي دانند که آمار به چه معني است! باز هم احتمال و فقط احتمال ندانستن يك نفر از اين جمعيت ، 100% است!

آمار و احتمالات ، علمي است مبتني بر رياضي ،‌ نه منطق صوري! … آمار و احتمالات چيزي را اثبات نمي كنند ، فقط چيزي را بيان مي كنند! … آمار ، تعداد موجود يا ناموجود از يك چيز را در جمعيتي از يك چيز دیگر بيان مي كند و احتمالات ، احتمال وجود يا عدم وجود آن چيز را در يك چيز دیگر بيان مي كند! … آمار توصيف كننده است و احتمالات پيش بيني كننده ... و هیچ یک اثبات کننده! 

چه منطق بدانيم و چه ندانيم! … چه منطقي باشيم و چه نباشيم! … چه بپذيريم و چه نپذيريم! … چه بخواهيم و چه نخواهيم! … اين مفهوم ساده از  آمار و احتمالات را بايد بدانيم! … آن وقت ، خواهيم پذيرفت ، منطقي باشيم ، حتي اگر از منطق چيزي ندانيم!

 

   +
        1:37 قبل از ظهر چهارشنبه 10 بهمن1386  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

وقتي جاي من با تو عوض مي شود ،‌ چقدر عوض مي شويم!

بعضي وقت ها حتي عوضي مي شويم!

 

   +
        7:10 بعد از ظهر شنبه 6 بهمن1386  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

-   بعد از اين كه قالب جديد ما راه افتاد ، امكانات سادۀ مختلفي نيز در آن قرار گرفت. يكي از اين امكانات ساده و رايگان ،‌ اسكريپت هاي مربوط به لينكدوني بلاگرد است! ... به همۀ شما توصيه مي كنم ، حتمن ، از اين امكان در سايت يا وبلاگ تان استفاده كنيد! ... فقط يادتان باشد كه در هنگام ورود به سايت بلاگرد ، نسخۀ قديمي آن را انتخاب كنيد!!!

-   با راه اندازي بخش هاي مخلف در لينكدوني و تفكيك وبلاگ ها و وب سايت ها از يكديگر ، ضمن استقبال تقريبن قريب به اتفاق دوستان ، برخي از دوستان ،‌ اشارتي به تفكيك برخي از وبلاگ ها و وب سايت ها در دو گروه جنسي "كارگاه زنان" و كارگاه مردان" داشتند و اين كه چرا اين قدر بخش كارگاه زنان شلوغ تر است از كارگاه مردان!!!

-   دوستي امشب مي گفت: "چقدر دنياي زنان و مردان متفاوت است ، حتي در اين دنياي مجازي!"

-   دوست ديگري اشاره داشت ، مبني بر اين كه ، زنان كلن بيشتر از مردان وبلاگ نويس هستند و به سرعت بيشتري آپ مي كنند.

-   با كمي دقت در كارگاه هاي ديگر مشاهده خواهيد كرد كه بخش عمده اي از وبلاگ ها و وب سايت هاي موجود در كارگاه هاي ديگر ، عمومن ، مردانه هستند تا زنانه! و در برخي از این كارگاه ها ، اصلن زني فعاليت نمي كند!!! ... به همين خاطر ، بيشتر وبلاگ هاي زنان جايگاه تخصصي خاصي ندارند ،‌ جز زنانگي!! ... تفكيك دو كارگاه زنان و مردان ، ضمن جداسازي جنسي ، اشاره بر اين نكته دارد كه برخي از وبلاگ ها يا وب سايت ها ، نگاهي جنسي و يا به عبارتي نگاهي زنانه يا مردانه را منتقل مي كنند!!! به طوري كه شما ، با مطالعه چند پست از يك وبلاگ ، به سادگي مي توانيد تشخيص دهيد ،‌ صاحب آن صفحه ،‌ زن يا مرد است!!!! ... بديهي است ،‌ در مجموعه اي از وبلاگ هاي زنانه يا مردانه ، ‌اشتراكاتي وجود دارد كه مي تواند راهنماي بسيار خوبي در شناخت ديگري باشد! ... چنين تفكيكي ، كمكي است به شناخت دو گروه جنسي مذكور از نگاه ديگري!!!!... هدف ،‌ بدست آوردن نگاهي كلي از دنياي ديگري است ، ‌آن هم در يك مجموعه!!!!

-   ناگفته پيداست ،‌ اين تقسيمات كارگاهي ،‌ ادامه خواهد داشت و لينك هاي متنوع تري نيز در هر يك از آنها قرار خواهد گرفت! لذا ، نه تنها منتظر ياري سبزتان هستيم ، بلكه از پيشنهادات صميمانۀ شما در ايجاد كارگاه هاي جديد و نيز افزودن لينك هاي جديد استقبال مي كنيم!

 

   +
        2:52 قبل از ظهر جمعه 28 دی1386  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

بعد از حدود دو هفته ابر و باران و برف و سوز و سرما ، آسمان آفتابي شده است و زيبا!

گويي ، خبرهاي خوشي در راه است و من خوشحال!

منتظرم!

 

   +
        3:56 بعد از ظهر پنجشنبه 27 دی1386  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



چندي پيش در وبلاگ يكي از دوستان مطلبي خواندم كه به عنوان پاسخي بود بر سخنان عزيز ديگري به نام آقاي حسام الدين صدر!

اول ، قصد بر آن داشتیم كه در همان وبلاگ و در بخش نظرات ، يك پيامي هم ما بگذاريم ، ولي پس از تايپ ، متوجه شدم ، متن پيام آن قدر طولاني است كه نه تنها بايد در چند بخش جداگانه نوشت و ارسال كرد ، بلكه به طور ناگهاني سيستم مديريت بلاگفا نيز از ارسال پيام خودداري كرد و ما هم كه چنين ديديم ،‌ فرصت غنيمت شمرديم و اين مقوله را گذاشتيم براي موضوع متن فعلي خود!

پيش از آقاز سخن ، اظافه نمايم كه اين دوست ساهب وبلاگ ما ، در حد توان خود ، ‌پاسخي به اين دوست ازيز و فرحيختۀ ما داده اند و ما خود را بي نياذ از بيان مجدد برخي از اشارات چشمی و کلامی ايشان مي دانيم! ... معزالك ، از تكرار برخي از اشارات ايشان ما را محزور نداريد!

 1- باعص بسي خوشوغتي خاحد بود كه حمان ابتدا بدانم اين دوست ازيز و ناشر و فرحيخته و اديب و وبگرد ما مديريت كدامين نشر وذين فرحنگي در اين مرز و بوم را بر اُهده دارند تا شايد بتوان كمي بيشتر در مورد ايشان تعمل نمود!

 2- گاحي اوغات چون اين فظا مجاذي است ، انسان ها وصوصه مي شوند تا با اسامي آشنا ، ولي شخثيت هايي غير واغعي وارد وبلاگ ها شوند و اضهارنضرهايي از اين دست نمايند! ... مصلن ، دوستي داريم كه به اسم جاني دپ وارد مي شود و دختر است! و پیر مرد کور و تاسي را مي شناسم كه با نام درازگيس و سيه چشم براي دوستان پيام مي گزارد! و ازيز ديگري با صورتي پر از جوش و آبله به خود نام آنجلينا جولي داده است و مرد مي نمايد و سبيلو! و انديشمند ديگري يك خط ننوشته ، نام خود را گذاشته است جلال آل چوبك و پسر بچه اي در كوچه پاييني ما با پاي پرانتزي به خود نام علي پله داده است! و بي هنري ، از سر زوق براي خود نام گوريل انگوري برگزيده است و امصالهم! ... بد نبود ، حداقل اين دوست ازيز و فرحيختۀ ما ، ردپايي از فعاليت هاي اينترنتي و وبلاگي خود نيز در اختيار ما قرار مي دادند تا به سنگ مهك ايشان را آزمود! ... كه مشق ننوشته ، ‌همه ملايند و باسواد و ميرزا!

 3- گاحي فراموش مي كنيم كه وبلاگ فظايي است براي نوشتن روزمرگي ها و نه چيزي بيش از اين! ... حال اگر چهار نفر آدم بي پول و مستظعف و بي صوات چون ما ، از چنين امكاني براي نشر آسار و افكار و انديشه هاي معمولي و سد تا يك قاز خود اصتفاده مي كنند ، نبايد چنين خرده گرفت و اين چنين تاخت! ... كه ناطواني ، به رخ ناطوان كشيدن ، پسنديده نباشد و ختاست! ... لااقل ، اگر همچون دوست ازيزي عمل مي كرديد كه به اينجانب در پيام هاي متن گزشته اشارتي داشتند و املاء "ايذايي" را قلط گرفتند ،‌ شايد نتيجۀ بهتري مي گرفتيد!

 4- به هر حال ، نويسندگي ، ‌از نوشتن آقاز مي شود و هر مشغي ،‌ اقلات بسيار دارد! ... شايسته آن است كه شما چون معلمي دلسوز دست نوپايان نويسندگي را بگيريد و ايرادات ايشان را به آنان يادآور شويد ، نه آن كه ، ‌چون تنوري ، تمامي احساسات و انديشه ها و آرزوهاي ايشان را بسوزانید!

 5- وقتي از ناشري چون شما ، چنين رفتاري مي بينم ،‌ بيش از هر چيز مي انديشم كه نشر شما بايد به نوعي در همايت باشد كه شما ، خود ، سد البته ، بهتر از ما مي دانيد ، اين چه معني مي دهد! ... و نشر كتاب در چنين اوظاع و اهوالي و آن هم شعر ، حتي اگر شاملو باشد و فروق ،‌ و نه سيدعلي صالحي (البته ایشان هم برای خود دوره ای داشته است) و قيصر امين پور (حدا بیامرزدش) و عبدالجبار كاكايي ، كه ناشري چون شما بهتر از هر كس فروش چنين اشعاري را مي شناسید ، بعيد مي نمايد ، فغط 3000 نفر در يك نمايشگاه آمده باشند و يك عنوان آن هم از آن نوعي كه مي فرماييد ،‌ خريده باشند! ... كه اگر چنين باشد ، من بر اهوال خود تعسف می خورم كه چنين همكاراني دارم كه به سخيف ترين هركاتي ، اين چنين بر سر شاعران پير و جوان ، مركز نشين و ‌شهرستاني مي كوبند و از بازار آشفتۀ كتاب آن هم شعر و باز آن هم در چنين آشفته بازاري كه در انحثار مافياي كتب درسي و سوبسيدي است ،‌ در برنامه هاي تلويزيوني و روزنامه ها و مجلات زنجيره اي سخنان دلسوزانه از بيداد مي گويند! ... كه به گفته سريح جنابعالي ، ‌شما فقط در يك نمايشگاه 3000 جلد از يك كتاب شعر فروخته ايد! پس چيست اين بازي هاي پرداخت دستمزدهاي پايين به نويسندگان و شعرا و مترجمين از سوی ناشرین همکار؟ ‌آن هم اگر پرداخت شود! و حرکت های ضعیفی جهت فروش کتاب مثل دريافت اماني كتاب و يا حداكثر با چك هاي 8 تا 12 ماهه ،‌ آن هم اگر کسی بازيكن تيم باشد! .... شايد بد نباشد به جاي نمايش فرهيختگي ،‌ كمي به واقعيت هاي اجتماعي خود بپردازيم و به جاي پر كردن انبان و دوختن كلاه از اين نمد و برگرفتن لقمه ناني از اين سفره گسترده ،‌ كمي هم به فكر باشيم تا به اسم فرهنگ و  هنر و انديشه ، تنبان مردم را از پا در نياوريم و كلاه اين ملت را برنداريم و سفره اي هم براي ديگران بگسترانيم ، كه نه ،‌ لااقل جايي براي نشتسن ديگران باز كنيم!

  6- در آيين نگارش زبان فارسي همين قدر كافي است ،‌ كه من شما را به مبارزه طلب مي كنم و از شما مي خواهم تا املاء ‌كلمۀ ‌صد را به سد تغيير دهيد! يا لااقل تمامي نويسندگان را متحد نمائيد و تكليف زغال و ذغال را براي هميشه يكسره نمایید! ...‌ آن هم نه در نوشته هاي مدعیان بي صواتي چون من ، ‌بلكه در نوشتۀ ‌همان اساتيد و بزرگان و فرهيختگان و كتب چندباره ويرايش شده! آيين نگارش پيشكش جنابعالي كه خود ناگفته پيداست ،‌ ويراستاران و ناشراني چون شما ،‌ بيشتر در بند تفاوت هاي بين گزاردن و گذاردن هستند تا جاي نقطه و ويرگول و مشابهات و سایر اما و اگرهاي سرهم نويسي و جدانويسي ، كه هنوز فرهنگستان معضم زبان و ادبيات فارسي ،‌ در اتحاد چنين شيوه نگارشي مانده است تا چه رسد به من و شما!

 7- در خثوث آن دوست ازيز و انديشمند مورد نظر که حدیثش گفته شد ، هر چند اشعار زيبايي نيز دارند ، ولی چه می توان گفت؟! ... شما خود حديث مفصل از اين داستان ها و انسان هاي مشابه نيك مي دانيد و هر آن كس كه چنين متني را نيز مي خواند ، نیک و همه ما و ساير كساني كه هر یک به نهوی در محاق فراموشي فرو رفته اند و انديشه ها و احساسات متعدد و كور شده و خاموش اين ممكلت نيز ، نيك! ... كافي است در فهرست وبلاگ هاي همين وبلاگ دوري بزنيد و به سرعت از نبوغ برخي از اين ازيزان در خواهيد يافت كه امثال دوستان ازیز پیشتر گفته شده ، با حمت و ماليات مردم شريف اين مرز و بوم ، فرحیخته شده اند و اندیشمند! و اگر بازار رقابتي سالمي داشتيم ، نه شما ناشر بوديد تا چنين كتبي نشر كنيد و نه مني بودم كه چنين وبلاگ مظهكي راه بياندازم و نه دوستان فرحيخته جنابعالي که یدک کش عناوین متعدد و متنوع شوند!‌... كه در نبود گوشت ،‌ چغندر سالار است! ... وقتي به متون اين وبلاگ ها نگاه مي اندازم ، ‌نمی دانم به چه حکمتی ، رنگ و بوي نوشته هاي فرنگ رفته برنگشته ها را ، به راحتي ، از نوشته هاي ازيزان وتني و داخلي باز مي شناسم! و به چه حیلتی ، انديشه هاي تكراري و خالي از هر گونه جرقه و ايده اي را ، به سادگي ، از انديشه هايي اينچنين سرشار از حس و فهم و شعور جدا مي سازم! و عجب آن كه اين ازيزان ،‌ حتي نامي نيز در نشريات اين كشور ندارند تا چه رسد به سنعت نشر اين كشور! ... و زيباتر آن كه هيچ ادعايي نيز ندارند ،‌ جز نوشتن!

 8- زيبا سخن آنجاست كه نويسندگان همان سناريوهاي هميشگي و تكراري ‌در سنعت نشر و بازار كتاب ايران ،‌ چند سالي است ، تلاش مزبوحانه اي را براي تساحب سنعت وبلاگ نويسي و نشر آزاد مجازي آقاز كرده اند كه اميدواريم در اين كار موفغ باشند!

 9- تنها نكته اي كه باقي مي ماند ، ‌عجب ما از اين نكته است ، كه چگونه است ، شما با تمامي سوابقي كه در سنعت نشر و بازار كتاب اين ممكلت داريد و سال ها است ، در این عرسه قلم فرسايي مي كنيد ،‌ اشتباحات عمدي اين دوست ازيز را اين چنين ساده نگارانه ملاحضه كرديد! ... تسور من آن است كه شما آخرين موهیکان و تنها كسي بوديد كه متوجه اين موضوع بديهي نشديد!!!!!

10- یاد خاطره اي افتادم مربوط به دوران دانشجويي است ،‌ زماني در حدود 20 سال پيش! داغ بوديم و جوان و كال و جوياي دانستن و بحث و جدل هاي ابلهانه اي از اين دست! ... یک روز ، شاید هم یک شب ، ازيزي فرنگ رفته و ديگر برنگشته به من گفت: تلاش كن تا بگويند ،‌ هدايت اله امينيان را مي شناسيم ، نه آن كه تو بگويي: من صادق هدايت را مي شناسم! ... پدربزگم تنباني خشك شده با وي در يك پشت بام داشت! ... دايي بنده براي پسرخالۀ ايشان ، ‌پالوده ريخته اند و ايشان فرموده اند "... به به! ... آب ليمويش كار شيراز است!" و كاسه اش را به يادگار خان دايي نشسته در گورم ، به يادگار در تاقچۀ منزلش گزاشته است! ... و  سرآخر به خاطر بیاوری ، در دوره اي نه چندان دور ، كتابي از وي را در شومينه اي سوزانده ای! ... و از اين قماش كالا!

      مشك آن است كه خود ببويد ، نه آن كه عطار بگويد! ... زمان ، ‌نشان خواهد داد ، كدام شاعر و نويسنده و هنرمند ماندني است و كدام رفتني! ... وبلاگ ها هم همين گونه هستند! با توجه به سيستم هاي امتيازبندي متعدد و مختلفي كه در سراسر جهان وجود دارد ،‌ اگر شما بگذاريد ، این سیستم ها ‌خود ،‌ كارشان را مي كنند و نشان خواهند داد چه كسي محبوب است و چه كسي مغبون و مغضوب!

      ابراهيم گلستان را فراموش نكنيد! ... تاريخ را به خاطر بسپاريد ، دي ماه 1386.! ... خانه سياه است!

11- متلب تويل شد و عقدۀ ‌دل گشاديم كه از اين بابت از شما دوست ازيز حسام الدين صدر بسيار خشنود هستيم و سپاسگذار!

شاد باشيد ... و نيز ... پيروز باشيد و بهروز!

   +
        11:57 بعد از ظهر شنبه 22 دی1386  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



مطلبي خواندم ، به نام "سوءاستفادۀ احساسی" ، كه من را به دوران دانشجويي برد و كتاب هاي روان شناسي و خودشناسي و از اين جور چيزها! ... وقتي تمام شد ، فقط با خودم گفتم:

1-      هيچ گاه ، اعتمـاد به نفـس را از كسـي نگيرم.

2-      هيچ گاه ٬ احساس ارزشمند بودن را از كسي نگيرم.

3-      هيچ گاه ،‌ حمـایت عاطفـی خود را از كسـي دريــغ نكنم.

4-      هيچ گاه ، اعتماد به قضاوت شخصی را در كسي از بين نبرم.

5-      هيچ گاه ، مانع از خودبيني يا ديدن كسي توسط خودش نشوم.

6-      هيچ گاه ، اختيارات و آزادي هاي شخصي كسي را محدود و كنترل نكنم.

7-      هيچ گاه ، توان شنيدن و گوش كردن به صحبت ديگران را از ايشان دريغ نكنم.

8-      هيچ گاه ، حق یک زندگی فارغ از انتقاد ، قضاوت ، سرزنش و تهمت را از كسي نگيرم.

9-    هيچ گاه ، به قصد كوچك كردن،پندارها،رفتارها و گفتارهاي كسي را بدیهی جلوه  ندهم.

10- هيچ گاه ، به نام"راهنمایی"٬"آموزش"،"نصیحت"،كسي راسرزنش،تحقیر ومرعوب نكنم.

- هيچ گاه ، ‌احساسِ غلط بودن و مورد ترديدبودن احساس كسي را ، به وي منتقل نكنم.11

12- هيچ گاه ، در جهت بي اعتباري واقعیات٬ احساسات  و تجربه هاي ديگران گام برندارم.

13-   هيچ گاه ، ‌از الفاظي و كماتي استفاده نكنم كه ارزش ديگران را زیر سئوال مي برند.

14-   هيچ گاه ، آزادي داشتن و بيان عقاید شخصی را از كسي سلب نكنم.

15-   هيچ گاه ، احترام به کار و علاقه و سليقه هاي ديگران را از ياد نبرم.

16-   هيچ گاه ، بيهـوده عصبـاني نشوم و بر ديگران خشمگين نگردم.

17-   هيچ گاه ، تقصير كرده هاي خويش را بر گـردن ديگـران نگذارم.

18-   هيچ گاه ، نسبت به كسـي ، توهین کلامی نداشته باشم.

19-   هيچ گاه ،‌ بر داشتـۀ‌ ديگـران ، ‌چشم طمع نداشته باشم.

20-   هيچ گاه ، معـذرت خواهـی صـادقـانه را فــراموش نكنم.

21-   هيچ گاه ، نيّـت بدي نسبت به كسـي نداشته باشم.

22-   هيچ گاه ، از برقراری ارتباط با ديگران خودداري نكنم.

23-   هيچ گاه ، كسي را متهم ، تهديد و سرزنش نكنم.

24-   هيچ گاه ،‌ پاسـخ مودبانه را از كسـي دريغ نكنم.

25-   هيچ گاه ، مهر و محبتم را از كسي دریـغ نكنم.

26-   هيچ گاه ،‌ حق ادامۀ زندگي را از كسي نگيرم.

27-   هيچ گاه ، با كسي کشمکش نداشته باشم.

28-   هيچ گاه ،‌ بدون احترام از ديگران تقاضا نكنم.

29-   هيچ گاه ،‌ در تشويق ديگران كوتاهي نكنم.

30-   هيچ گاه ، در برابر نيازمنـدان بخيـل نباشم.

31-   هيچ گاه ،‌ حق نقـد ديگـران را نفـي نكنم.

32-   هيچ گاه ، نسبت به كسي حسـد نورزم.

33-   هيچ گاه ، كسي را كوچك و پَست نكنم.

34-   هيچ گاه ، كينـۀ ‌كسي را به دل نگيـرم.

35-   هيچ گاه ،‌ ناشكر داشته هايم نباشم.

36-   هيچ گاه ،‌ خود را منـزه از خطا ندانم.

37-   هيچ گاه ، به كسي دستـور ندهـم.

38-   هيچ گاه ،‌ از كسـي انتقـام نگيـرم.

39-   هيچ گاه ، قلب كسـي را نشكنم.

40-   هيچ گاه ، به كسي دروغ نگويم.

41-   هيچ گاه ، كسي را انكـار نكنم.

42-   هيچ گاه ، با كسي قهـر نكنم.

43-   هيچ گاه ، در برابر پرسش ها و یا دل مشغولی های به حق ديگران ، انتظار شنیدن یک جواب شفاف و سودمند را ناديده نگيرم.

44-   هيچ گاه ، در پوشش "نقد" ٬ "نصیحت" ٬ "ارائۀ راه حل" ٬ "تجزيه و تحليل" و "تحقيق و تفحص" ، عملكرد كسي را زیر سئوال نبرم.

نيز ...

1-      هيچ گاه نگويم: "کاری که کرده اید و یا مطلبی که گفته اید ، بی اهمیت است."

2-      هيچ گاه نگويم:‌ "هیچ وقت نمی تواني یك کار را درست انجام دهي!"

3-      هيچ گاه نگويم: "اصلن معلـوم هست ، راجع به چه حرف میزنی؟"

4-      هيچ گاه نگويم: "من چقدر احمقم!" و يا  "تو جقدر احمقـي!"

5-      هيچ گاه نگويم: "من هیـچ وقـت ، چنیـن حـرفی نزده ام."

6-      هيچ گاه نگويم: " تو چقدر موضوع را بزرگ می کنی!"

7-      هيچ گاه نگويم: "من بهتـر از همـه مي دانـم."

8-      هيچ گاه نگويم: "تو داری غلـو می کنـی!"

9-      هيچ گاه نگويم: "تو زیادی حساسی!"

و سرانجام ، هيچ گاه حق زندگی ، فارغ از تهدیدهای فیزیکی و احساسی را از كسي نگيرم.

همۀ‌ شما را دوست دارم!

   +
        9:42 بعد از ظهر چهارشنبه 19 دی1386  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



ناخواسته در برابر پرسشي قرار مي گيريد.

آيا قتل نفس ، درست است؟!

نگاه عمومي: قتل نفس كار نادرستي است و مرتكب قتل مستوجب قصاص است و بايد به مجازات عمل خود برسد.

نگاه منطق انساني: اگر قتل نفس در هر صورت نادرست است پس قصاص قاتل نيز به نوعي ، قتل نفس است و ايراد دارد. ضمن آن كه به تمامي اوضاع و احوال و شرايط واقف نيستيم و از آگاهي كامل و جامع برخوردار نيستيم پس بهتر است در چنين مواردي تعجيل نداشته باشيم و قاتل حتي در صورت اثبات جرم به مجازات هايي ديگر به غير از اعدام محكوم شود تا شايد فرصتي براي زنده ماندن و در عين حال اثبات بي گناهي وي فراهم گردد. نتايج دادگاه هاي بسياري در طول تاريخ و نيز در جوامع مختلف نشان داده است ، در پرونده هاي بسياري ،‌ قاتل محكوم شده است ، ولي در واقعيت امر ،‌ قاتل نبوده و متأسفانه بي دليل محاكمه و محكوم شده و قاتل واقعي زنده مانده و از چنگال قانون گريخته است!

نگاه من: قتل كار نادرستي است و به همان دلايل گفته شده از نظر منطق انساني ، ‌بهتر است حتي از قصاص يا اعدام قاتل نيز پرهيز كرد.

نگاه آدم بزرگۀ داستان (بسته به نوع شخصيتش): پاسخي از پاسخ هاي بالا.

آيا احتكار و گرانفروشي نادرست است؟!

نگاه عمومي: سوء استفاده از نياز ديگران به هر شكل محكوم است و احتكار مايحتاج مردم و فروش آن به قيمتي چندين برابر قيمت واقعي نادرست و مستوجب مجازات است!

نگاه منطق انساني: هر كسي متولي سرمايه خويش است و مي تواند با توجه به ميزان سرمايه و دانش و تشخيص خود ،‌ هر كالايي را كه صلاح مي داند ، در جايي ذخيره نمايد و با توجه به قوانين عرضه و تقاضا ، به بالاترين قيمت پيشنهادي بفروشد!

نگاه من: هر چند سرمايه شخصي است و هر كسي اختيار ثروت خود را دارد ولي بني آدم اعضاء يكديگرند و يك انسان وظيفه دارد به هم نوعان خود نيز بيانديشد و  از نياز آنان سوء استفاده نكند!

نگاه آدم بزرگۀ داستان (بسته به نوع شخصيتش): پاسخي از پاسخ هاي بالا.

آيا با خيانت موافق هستيد؟!

نگاه عمومي: فرد خائن مستوجب مرگ است و سنگسار و هر عقوبتي كه صلاح مي دانيد!

نگاه منطق انساني: چرا نه؟ شايد چون به مجموعه اي از تعهدات قانوني ، ‌عرفي ، اجتماعي و ‌اخلاقي متعهد است و ‌نمي تواند به هر دليلي خود را از بار آن تعهدات آزاد نمايد ، ناگزير از خيانت است!

نگاه من: چه بايد گفت؟! ... چه مي توان گفت؟!

نگاه آدم بزرگۀ داستان (بسته به نوع شخصيتش): پاسخي از پاسخ هاي بالا.

در پاسخ به هر پرسشي ، به ويژه ، زماني كه قضاوت يا تصميمي نيز در پاسخ ما نهفته باشد ،‌ ما ناگزير از يكي از چهار نوع نگاه بالا هستيم كه هر يك متفاوت از ديگري است.

نگاه عمومي ،‌ نگاهي است متكي به عرف ،‌ فرهنگ ، ‌سنت ها و آداب و رسوم ، قوانين نوشته و نانوشته و مسائلي از اين دست. ... اين نگاه ، فارغ از انديشۀ‌ بيان كنندۀ ‌آن است. گوينده در چنين شرايطي بدون هيچ انديشه اي ، فقط آن چيزي را بيان مي كند كه براساس نوشته ها و شنيده ها يافته  و به صورت يك كليت همواره به كار برده است! نگاه عمومي فاقد انديشه و مملو از تعصب و تعهدات رنگارنگ است است و معمولن با حضور ما در جايگاه شاكي نتيجه مي شود!

نگاه منطق انساني ، ‌نگاهي است كه شما بدون تعصب و تعهد به هر چيز يا كسي ، به آن دست يافته ايد. حاصل مدت ها انديشه ، بحث و گفتگو ، مطالعه ،‌ ديدن و شنيدن ، لمس كردن ،‌ حس كردن و تجربه و آموختن است. چيزي است كه در نهايت و با بررسي همۀ‌ جوانب به آن رسيده ايد! نگاه منطق انساني ، سرشار از حس و انديشه و فارغ از هرگونه تعصب و تعهدي است. اين نگاه ،‌ نه در جايگاه متهم و نه در جايگاه شاكي است ،‌ بلكه در هر دو جايگاه است! اين نگاه ،‌ نگاهي تماشاچي است!

نگاه من ،‌ نگاهي است كه خود من با توجه به قرار گفتن در وضعيتي خاص به آن پاسخ خواهم داد و ممكن است حتي فاقد منطق انساني و يا عاري از نگاه عرف باشد و نيز بالعكس! اين نگاه ، با يكي از طرفين شاكي – متهم ، همذات پنداري مي كند تا به پاسخي برسد و قضاوتي كند و تصميمي بگيرد!

نگاه آدم بزرگۀ ‌داستان ، مي تواند هر يك از سه نوع نگاه بالا باشد و فقط نكتۀ‌ مهم در آن ، شخصِ بيان كننده است. اهميت اين شخصِ بيان كننده ، آن قدر است كه ما همچون نگاه عمومي ،‌ بدون هر گونه انديشه و يا با انديشه اي ناكافي آن را مي پذيريم ، هر چند ممكن است ، دربارۀ آن دچار شك و ابهام نيز باشيم ولي چون نگاه  آدم بزرگۀ داستان است ، خيلي زياد در چند و چون آن ،‌ اما و اگر نمي كنيم! ... آدم بزرگۀ داستان ممكن است پدربزرگ يا مادربزرگ ، پدر يا‌ مادر ، ‌برادر يا خواهر ، خان عمو يا خان دائي ، ‌خاله خانوم يا عمه جان ، همسر ، فرزندان ، ‌دوستي قديمي يا صميمي ،‌ معلم و مربي ،‌ وكيل و مشاور ، مدير مدرسه يا موسسه ، كارشناس يا صاحب نظر ، قاضي يا خطيب يا روحاني ، نويسنده يا شعر ، فيلسوف يا انديشمند ، دون خوان يا هر عارف و زاهد و حتي پيرمردي خوابيده بر يك زيلو در پياده روي يك خيابان در هندوستان باشد!

هر چند هر يك از اين چهار نوع نگاه ممكن است با توجه به نوع پرسش ، با هم شبيه و يا متفاوت باشند و در برخي از موارد ، با هم تركيب و يا از يكديگر تفكيك شوند ، ولي آنچه در اين ميان مهم است ، آگاهي ما از نوع نگاه مان در پاسخ به هر پرسشي ،‌ انجام هر قضاوتي و گرفتن هر تصميمي است! ... مهم آن است كه بدانيم ، در واكنش ما به يك پرسش ، چه نوع نگاهي نهفته است و بتوانيم اين چهار نوع نگاه را از يكديگر تفكيك كنيم! .. مهم آن است كه نگاه عمومي را به چالش بكشيم ،‌ به نگاه آدم بزرگۀ داستان شك و آن را نقد كنيم و در نهايت ، نگاه مان را به نگاه منطق انساني نزديك تر سازيم ، هر چند ممكن است با نگاه من متفاوت باشد!

   +
        2:8 قبل از ظهر سه شنبه 18 دی1386  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



خواستم یک پست جدید بگذارم ، دیدم هیچ چيز نمي توان نوشت جز: برف!

عجب برف سنگيني مي بارد اينجا ...!!!

جالب آن كه در سمت غرب تهران و شمال تهران برف سنگيني داريم ولي در سمت شرق از برف خبري نيست!!

شنيده بوديم ، در جبهه غرب خبري نيست ،‌ حال مثل اين كه در جبهه شرق خبري نيست!!!

با اين حال ، برف و برف و برف و برف و باز هم برف ...!!

ياد کودکی های گریخته ، گمشده و نیاموخته ام افتادم!

يادتان باشد اين فرصت را از دست ندهيد و تا مي توانيد برف تماشا كنيد و برف بازي كنيد و عكس هاي برفي بگيريد و روي برف قدم بزنيد و با برف نفس بكشيد! ... شايد اين آخرين برف شما باشد!

شاد باشید و برفی!

   +
        1:22 بعد از ظهر یکشنبه 16 دی1386  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



ديشب با دوست عزیزي در مورد وبلاگ و بلاگ نويسي صحبت مي كردیم. مي گفت وبلاگ فضای عجیبی است! ...... آدم ها ، بدون آن كه یکديگر را ببينند و یا صدای هم را بشنوند ، فقط‌ از طریق خواندن متون وبلاگی و پيام هايي كه براي یکدیگر مي گذارند ، خیلی راحت به شناختی نسبی از هم می رسند و تا حدودي مکنونات قلبی و احساسات یکدیگر را درك می كنند! ... و شگفت آن كه ، تا چه اندازه راحت ، به همین روش ، به يكديگر پيام مي دهند!

وقتي به متون نوشته شده ، چه در متون وبلاگي و چه در پيام ها مراجعه مي كنم ، گاه متعجب مي شوم ، چگونه چند واژۀ ساده ، با قرار گرفتن در كنار يكديگر ، به اين زيبايي ، احساسات و انديشه هاي صاحبش را نشان مي دهند! ... متعجب مي شوم ، چه نتايج شگفتي مي توان فقط از يك جمله يا عبارت بدست آورد ،‌ طوري كه خود نويسنده نيز در شگفت مي ماند! ... متعجب مي شوم ، وقتي يك متن وبلاگی یا پيامی را مي خوانم ، احساس مي كنم صداي نويسنده را مي شنوم و لحنش را مي شناسم! طوري كه اگر نويسنده آشنا باشد و با اسمي ناشناس وارد شده باشد ، ‌احساس مي كنم ،‌ اين "او" ، همان " اويي" است كه سال ها مي شناسم!

گاهي اوقات ، با يك جملۀ بسيار ساده ، كشف مي كنيم ، گويندۀ آن در چه ماهي به دنيا آمده است و يا در كدام شهر يا كشور زندگي مي كند! ... با يك مقايسه ، بين دو متن در دو وبلاگ كاملن متفاوت ، در مي يابيم صاحب هر دو وبلاگ يكي است! ... با مقايسۀ دو شكلك ساده و يك عبارت كوتاه ، به سادگي تشخيص مي دهيم ، نويسندۀ‌ هر دو پيام يك نفر بوده است! ... با خواندن يك عبارت ، به راحتي مي فهميم ، نويسندۀ‌ آن ، مملو از تنفر بوده يا عشق ، سرشار از حسادت بوده يا غبطه و دوست است يا دشمن! ... حتي ، خيلي راحت مي فهميم ، نويسنده وبلاگ يا پيام ، به چه نيتي وارد وبلاگ نويسي شده و به چه انگيزه اي براي ما پيام گذاشته است!

در ابتدا ، گاهي از چنين حسي متعجب مي شدم ، ولي به تدريج فهميدم كه اين يك حس همگاني است و بسياري از وبگردها و وبلاگ نويسان داراي چنين توانايي شگرفي هستند و آن را خيلي خوب نيز مي شناسند! ... فقط ، گاهی از خود  مي پرسم ، چقدر اين توانايي ذاتي و دروني خود را مي شناسيم ،‌ آن را باور داريم ، به آن اعتماد مي كنيم و در هنگام نوشتن ، مراقب آن هستيم و بر آن كنترل داريم؟!

آيا واژگان زباني آن فدر نيرومند هستند كه بار حسي مخصوص به خود را منتقل مي كنند؟! ... آيا واژه آن قدر به شخصيت گوينده وابسته است كه ناخواسته ، منعكس كنندۀ خصوصيات اخلاقي و شخصيتي و روحي نويسنده يا گويندۀ‌ آن است؟! ... واژه چه پديدۀ شگفت انگيزي است!

مادربزرگي دارم كه از همان كودكي ، هميشه به من مي گفت : "بشين و بفرما و بتمرگ هر سه يك معني دارند ، این تو هستی که انتخاب مي كني!"

   +
        6:11 بعد از ظهر جمعه 14 دی1386  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



دو ظرف ، يكي حاوي مايعي قرمز و ديگري حاوي مايعي آبي است. جدار بين اين دو ظرف نسبت به انتقال هر دو مايع ، تراوا است ، در نتيجه ،‌ مايع قرمز به سمت ظرف حاوي مايع آبي مي رود و با آن در مي آميزد. اين جابجايي ، از سوي ديگر نيز وجود دارد ، مايع آبي نيز به سمت ظرف حاوي مايع قرمز  مي رود و با آن در مي آميزد. اين پديده كه جرياني دو سويه است ، هماني است كه به نام پدیدۀ انتشار مي شناسيم.

شرايطي نيز داريم مشابه همان پديدۀ انتشار ، با اين تفاوت كه جدار بين دو ظرف ، نيمه تراوا است و فقط اجازه عبور را به يكی از دو ماده مي دهد. به عبارتي ،‌ يك محلول نمكي می تواند از اين غشاء بگذرد و وارد ظرف ديگر شود ، در حالي كه ، از سوي ظرف دوم ، چيزي نمي تواند از غشاء ‌نيمه تراوا بگذرد و وارد محلول‌ نمكي ظرف اول شود. اين پديدۀ یک سویه ، معمولن تحت فشاري است به نام فشار اسمز كه ناشي از اختلاف غلظت است بين دو مادۀ‌ مجاور و همانی است که به نام پديدۀ‌ اسمز می شناسیم.

مِهرورزي ، پديدۀ ‌انتشار است و عشق ورزي ، پديدۀ‌ اسمز است!

مِهرورزي ، غشاء تراوا دارد و عشق ورزي ، غشاء نيمه تراوا!

مِهرورزي ، تبادلي دو سويه است و عشق ورزي ، انتقالي است يك سويه!

مِهرورزي ، آزاد از هر قید و شرط و انتخابی است و عشق ورزی ، گزینشی است!

مِهرورزي ، جنبشی است در رسیدن و عشق ورزی ، تلاشی است در نرسیدن!

مِهرورزي ، بي نياز از انرژي است و عشق ورزي ، نيازمند انرژي بسيار!

مِهرورزي ،‌ انرژي مي سازد و عشق ورزي ، انرژي مي سوزاند!

مِهرورزي ، یکی شدن است و عشق ورزی ، یکی بودن!

و اما ...

كسي مِهر مي ورزد كه سرشار از مِهر باشد ... تا در خود مِهري سراغ نداريد وارد پديدۀ‌ انتشار نشويد ،‌ بهتر است به پديدۀ‌ اسمز بيانديشيد كه بي نياز است از شما!

 

پی نوشت ۱:

سال ها بود که می خواستم چنین چیزی را بنویسم ، شاید ۱۰ سال پیش. علتش بماند که چندان مهم نیست و شاید در فرصتی دیگر گفته شد ...

با این حال ، در پی همان علت ، چیزی که قصد نوشتن داشتم ، آن بود که دو مقولۀ مهرورزی و عشق ورزی ، دو پدیدۀ کاملن جدا هستند که هیچیک بر دیگری برتری ندارد و هر یک در جای خود قرار دارد و محترم است و مناقشه بر سر برتری هر یک بر دیگری کاری عبث است و بیهوده .... هر چند ، وقتی خودم متن بالا را می خوانم  ، احساس می کنم ، شاید این گمان پدید آید که مهرورزی برتر از عشق ورزی است ، ولی عمیقن اعتراف می کنم ، چنین عقیده ای ندارم و هر یک در جای خود قرار دارد و بار خود به ثمر می رساند!

پی نوشت ۲:

با توجه به نظر خوانندگان ، چند خط مقایسه ای دیگر نیز اضافه شدکه از همه نظردهندگان سپاسگزارم!

   +
        3:15 قبل از ظهر چهارشنبه 12 دی1386  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin