تبليغاتX
چهل و هشت

چهل و هشت

هدایت اله امینیان


 

ژوپولوشکا: چرا كافي نت؟!

هارد ترابایتی: چون كافي نت يعني جايي براي استفاده از اينترنت همراه با كافي!

ژوپولوشكا: پس چرا اينجا كافي نمي دهند؟! ... چاي نمي دهند؟!‌ ... حتي دريغ از يك ليوان آب خوردن؟!

شاسکول: ببخشيد! ... مگر شما تشريف آورده ايد كافي شاپ؟!

ژوپولوشكا: خُب! ... اگر كيك و كافي و چايي در كار نيست ، ‌پس چرا كافي نت؟!

شاسكول: ببين!‌... تو اگر مي خواهي كيك و كافي بخوري ،‌ بهتر است بروي كافي شاپ يا قهوه خانه!‌

ژوپولوشكا: حرفت قبول! ... ولي چرا اسمش شده كافي نت؟! ... حداقل اسمش را عوض مي كردند!

هارد ترابايتي: ببين! ... اين يك تهاجم فرهنگي است!‌ ... فكر كردن ما حاضر مي شويم با پذيرش تكنولوژي منحوس شان ، فرهنگ مبتذل آنها را هم قبول كنيم و مهندسين محترم آي تي كشورمان را تبديل به گارسن نماييم!

ژوپولوشكا: چه ربطي به گارسني دارد؟! ... وقتي در جايي داري كار فكر مي كني ، بايد كمي گلوكز به مغزت برساني! ... مگر نديدي كه همين مهندسين محترم آي تي ، ‌هميشه كنار ميزشان ، ‌بيسكويت و شكلات هست؟! ... خوردن نوشيدني همراه با كار كامپيوتري هم خيلي لذت بخش است! .... نيست؟!

زورچُپان: تو اگر خيلي دوست داري ،‌ مي تواني يك فلاسك چاي و يك بسته بيسكويت با خودت ببري و هر وقت گرسنه ات شد بخوري! ... مردم كه نوكرت نيستند تا به راحتي جنابعالي هم فكر كنند!

ژوپولوشكا: مهم اين نيست كه من اين چيزها را با خودم ببرم يا نبرم! .‌.. در ضمن من كه نگفتم مردم نوكرم هستند! ... مسئله اين است كه اين چيزها بايد در محل خدمات كافي نت موجود باشد!‌ ... وگرنه اين اسم خيلي مسخره مي شود!

پیرچماق: دخترم!‌ ... تو متوجه اين جور داستان ها نيستي!‌ ... وقتي جايي تبديل شد به محل پذيرايي با كيك و كافي و چايي ، آن وقت ،‌ چهار تا جوان كله خروسي و كله آناناسي بي تجربه ،‌ دور هم جمع مي شوند و چايي مي خورند و گل مي گويند و گل مي شنوند! ... از طريق اين اتاق هاي خلوت گفتگو ، بدون اين كه كسي ، آنها را ببيند ، مزاحم دخترهاي پاك و دسته گلي چون تو مي شوند! ... آن وقت ،‌ يك پيرمرد ، مثل من ، چه جوري بايد مواظب تو باشد!‌

ژوپولوشكا: چه ربطي دارد؟! ... اصلن چه اشكالي دارد چهار تا جوان دور هم جمع شوند؟! ... مثلن چه مي شود! ... تو هم برو كامپيوتر ياد بگير و بيا بشين پاي اينترنت!

هارد ترابايتي: اشكالش همين جاست! ... مي تواني بگويي كافي شاپ يعني چي؟!

ژوپولوشكا: فروشگاه كافي! ... كافي فروشي!

هارد ترابايتي: آفرين!‌... به همین ترتیب ، معنی كافي نت هم مي شود ،‌ شبكه ي كافي! ... يعني يك شبكه ي ارتباطي از آدم ها كه به بهانه ي خوردن كافي و فقط به يك منظور ...‌ توجه كن! ... ‌فقط به يك منظور ، به هم لينك مي شوند!‌

ژوپولوشكا: كي گفته؟! .. شايد هم ، به هم لينك نشدند!

پيرچماق: اشتباهت همين جاست ، دخترم!‌ ... مشكل اصلي همين جاست! ... تو فكر مي كني شايد شدند و شايد نشدند!‌ ... ولي اگر شدند چي؟! ... چرا ما سبد ميوه را بگذاريم در اختيار چهار تا لاشخور؟! ... ببخشيد! ... عذر مي خواهم!‌ ... منظورم اين است كه چرا ما بايد بستر جرم را فراهم كنيم!‌ ... بسترسازي به اين شكل براي جوانان ، تحت هيچ شرايطي كار قشنگي نيست ، دخترم!‌ ... هر كسي بايد خودش بستر خودش را آماده كند!‌ ... مگر وقتي من جوان بودم ،‌ پدرم بسترم را آماده مي كرد؟! ... هر جواني بايد مسئوليت بستر خودش را خودش به عهده بگيرد! ... چرا ما بايد اين كار را به عهده بگيريم!‌ ... مگر ما بستر سازيم!

ژوپولوشكا: چه ربطي به بستر و تخت و رختخواب داره؟!

زورچُپان: آهان!‌... تو نمي داني!‌... مگر كافي بوك نبود!‌ ... آن هم همين طور بود!‌ ... منتها ،‌ براي اولين بار ، مفهوم كافي ، در ايران ، به شبكه تغيير كرد!‌ ... مگر همين طوري نیست ، هارد ترابايتي؟! ... و كافي بوك شد شبكه ي كتاب ، به جاي كافي كتاب يا شايد هم كتاب كافي! ... يعني ، يك شبكه ي ارتباطي از چهار تا زن و مرد كله لامپي ، كه به بهانه ي خواندن كتاب های غمگین دلبرکی به دور هم جمع مي شدند و كافي مي خوردند و حرف مي زدند! ... كافي حرف!

ژوپولوشكا: يعني شما مي گوييد اين كافي خوردن اشكال دارد؟!

پيرچماق: نخير ، دخترم! ... كافي خوردن که اشكال ندارد ، دلبرکم!‌... با هم جمع شدن و با هم قهوه و چاي و كيك خوردن و با هم حرف هاي مشنگي زدن ،‌ اشكال دارد ،‌ گلپركم!

ژوپولوشكا: خُب! ... مشكلش كجاست؟!

شولک: البته ، به من هیچ ربطی ندارد! ... ولی به نظر می رسد ، مشكلش در آن قسمت "با هم" است! ... با هم رفتن! ... با هم آمدن! ... با هم نشستن! .‌.. با هم برخاستن!‌ ... با هم حرف زدن! ... با هم اندیشیدن!‌ ... با هم كوشيدن! ... با هم بودن و با هم شدن!‌

ژوپولوشكا: يعني هر جا كه قرار باشد ، ‌"با هم" باشند ، مشكل وجود دارد؟!

زورچُپان: آی باریکلا داش شولک خودمان! ... قربان آدم چیز فهم! ... نه هر جا ، آبجی! ... مثلن در "با هم مُردن" هيچ مشكلي نيست! ... اگر خودشان دوست داشته باشند مي توانند همگي با هم بميرند!

ژوپولوشكا: هاااااان!

هارد ترابايتي: چی شد؟!

شاسكول: پس قضیه از این قرار است؟!

پيرچماق: آره جانم! ... كافي دختر نت بازي ،‌ دولا دولا؟!

شولک: داشتید؟!

 

 

 

تگ: بچه های بن بست سوم

 

   +
        3:18 قبل از ظهر شنبه 1 تیر1387  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



شب شعر بود و مثل هميشه ، اهالي شاعر و شعردوست محل دور هم جمع شده بودند ... شمع و گل و پروانه ، چاي و زولبيا و باميه! ... اهل محل هم يكي يكي مي رفتند بالاي جایگاه ، پشت تريبون و شعرهاي خود را مي خواندند!

 

 

هاردترابایتی:

تاريكي از سوي ديگري مي تابد

با چشماني گرد و بادي به غبغب ايستاده ام

تيك تاك ساعت را مي شنوم

زمان را مي چشم ، قهوۀ تلخي است

فضا را مي شناسم

كاناپۀ‌ دو نفرۀ قرمزي است ، خالي از آن چه مي انديشي

و من بيكران ، آويزانم

به رويايي معلق

در سياهي زيباي پايان

دل پريشان و هواي تازه اي در سر

شايد ، روزي سر برآورد

آن بيد مجنون

بر دلم ، توفانِ پريشاني.

 

 

شاسکول:

من از جمال تو در حيرتم

چه آفريده اي ... اي خداااااااا؟!

من كنار يك سنگ ، لب جوي آب نشسته ام

و قورباغه ها را مي شمارم كه دارند ابوعطا مي خوانند

من در تمام عمر به تو مي انديشيدم و به شعر

به زيبايي هاي تو و به آن بيني فندقی ات

بارها در خلوت خود گفته ام

تو از حافظ چه مي داني؟ ... كنار آب ركن آباد و گلگشت و مصفا را

تو آيا مولوي و سعدي و خيام و بابا طاهر لختي خوانده اي ، هرگز؟

تو آيا شاملو و نيما و سهراب و فروغ مي شناسي ، حتي؟

تو آيا مي دانستي ، من ساليان دراز با مهدي اخوان ثالث رفيق بوده ام ، باري به رویا؟

من نواري شنيده ام با صداي خسروشكيبايي و پرويز پرستويي

و چه زيبا مي رفت يك شتر در بيابان

صداي زنگوله هايش ، آيفون منزل شما را به ياد مي آورد

دكمه اش را مي زديم و فرار مي كرديم و مملي مي ماند و پدر تو

اي روزگار !

حالا سرگشته ام و حيران

از اين همه درد و غم و فقر و سرما و گرسنگي و هجران

يواش يواش دارم گم مي شوم

بشتابيد و به دادم برسيد

وعدۀ ديدار

زير همان بيدمجنوني كه هاردترابايتي گفت

 

 

دوغعلی بوق:

دوغ باد ، دروغ باد

ما را چه باك

بوق

  

 

مملی پلنگ:

من مملي پلنگم

من بيل و كلنگم

من دسته هونگم

من مست و ملنگم

من خيلي مشنگم

من خرجِ فشنگم

من خيلي قشنگم‌

من مملي پلنگم

من مملي پلنگم

 

  

پیرچماق:

تو مي تابيدي چون نوري بر قلبم

و من پروانه اي بودم بر شمع وجودت

كه در مسيري دايره وار همچنان مي چرخيد

من دايره ها را دوست دارم

من دوست دارم هر چه به رنگ صورتي است

و هلو

شيرين و نرم و آبدار

رقص نوري است بر سر من

لغزان ، رقصان و چرخان

‌تا آنجا كه بالم مي سوزد

بال پروازم مي شكند

و تو باز هم قطره قطره بر من اشك مي ريزي

و من بيشتر مي سوزم

چه تركيب نامانوسي است

شيريني هلو و داغي پارافين

هر دو آبدارند

ولي اين كجا و آن كجا!!!!!

 

  

زورچپان و زورتپان:

كوچه

گرگ و ميش

بلوچ

برق يك دشنه

پنجه هاي يك مرد

آيا امشب خوني مي ريزد؟

صداي زني تنها در انتهاي جاده

در امتداد این شب سیاه ، چه كسي فرمان را مي گيرد؟

آيا اين اتوبوس هوس ، روزي خواهد ايستاد؟

پدر !

اين بار سزار رفتني است

توفان ، ما را با خود خواهد برد

لااقل ، زماني براي مستي اسب ها بگذار

گاو هالو

 

 

شولک:

شب هاي بلند و زيباي بسياري پيش روي ما است كه ناگزير از بيدار نشستن تا صبحيم ... بگذار ، شعرهاي ناگفته ام را آن زمان ، تنها با تو بگويم!

 

 

   +
        11:47 بعد از ظهر چهارشنبه 5 دی1386  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

...: ژوپولوشکا! ، فردا مي خواهيم برويم كوه ... تو هم بيا

ژوپولوشكا: نه ، من از كوه خوشم نمي آيد!

...: ژوپولوشكا! ، كوه خيلي زيباست ... برف روي قله هايش نشسته و خيلي خوشگل شده است ... آسمانش آبي است و هوايش پاك است و خنك ... بيا برويم

ژوپولوشكا: مي ترسم هوايش خيلي سرد باشد و سرما بخورم!

...: ‌خُب! ... اين كه مشكلي ندارد! ... لباس گرم بپوش ... پوتين بپوش ... شال و كلاه و دستكش بپوش! .... مي بيني كه مشكلي نيست؟! ... صبح زود بيدارت مي كنيم با هم برويم

ژوپولوشكا:‌ حرف هاي شما همه درست ... ولي من هيچ وقت نرفته ام كوه! ... من ، هيچ وقت كوه نوردي نكرده ام! ....مي ترسم بيايم كوه و گم بشوم! .... مي ترسم بيايم كوه و از آن بالا پرت بشوم! ... مي ترسم يك گرگ بدجنس و ناقلا بيايد و من را بخورد!

...: اولن ، هر اطلاعاتي در مورد كوه و كوه نوردي خواستي ،‌ مي تواني از هاردترابایتی بپرسي ... دومن ، شولک همۀ‌ راه ها و پيچ و خم هاي كوه را مي شناسد و مواظب است تا گم نشويم ... سومن ، اگر خواستي از آن بالا بيافتي ، شاسکول حاضر است جاي تو بپرد پايين ... چهارمن ، اگر يك گرگ بدجنس و ناقلا هم خواست تو را بخورد ، ‌نگران نباش! زورچپان و زورتپان هستند!

ژوپولوشكا: آخر! ... امان از دست حرف مردم! ... فكر كرده ايد ، آنها چه مي گويند ، اگر بفهمند يك دختر با پنج تا پسر رفته است كوه؟! ... اين پسر ، ‌دوغعلي بوق ، به همه بوق مي زند و همه را خبر مي كند!!!

...: نگران دوغعلی بوق نباش! چهار تا صندوق دوغ به او مي دهيم ، تا همه را بخورد ، ما برگشته ايم!

ژوپولوشكا: پیرچماق؟!

...: پيرمرد كه پا و نفسِ كوه نوردي ندارد! ... يك باد بخورد ،‌ مي لرزد و مي چايد! ... جواب چهار تا زنش را چه بدهد كه آن وقت صبح مي خواهد بزند به كوچه؟!

ژوپولوشكا: راستش مي دانيد بچه ها!!!! ... نمي دانم چه جوري برای تان بگويم؟!!!!! ... راستش؟!!!!! ... اي باباااا؟!!!! ... نمي دانم چه بگويم؟!!!!! ... اصلن نمي دانم چه بكنم؟!!!!! ... مي دانيد؟!!!!!! ....... نه ، فکر نمی کنم بدانید؟!!!!!!................. ؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

...: ژوپولوشكا؟؟؟!!!

هاردترابايتي: كوه خيلي خوب است! ... كوه خيلي قشنگ است! ... كوه خيلي ناز است! ... ارتفاع كوه زياد است! ... هواي كوه تميز است! ... آسمان كوه آبي است! ... هواي كوه سرد است! ... برف بر قلۀ ‌كوه نشسته است! ... در كوه ،‌ تله كابين است! ... در كوه هفت ايستگاه هست! ... كوه نوردي يك ورزش بسيار مفيد است! ... در كوه ، دسته جمعي آواز مي خوانيم! ... حتي مي توانيم شعر هم بخوانيم! ... يك بار كه به كوه برويد ، آن قدر خوش مي گذرد كه تا آخر عمر ، دلتان مي خواهد هر هفته و هر روز به كوه برويد! ... كوه نوردي بدجوري اعتيادآور است! ... كوه خيلي زيبا است و كوه نوردي زيباتر! ... من كوه را دوست دارم! ... شما هم كوه را دوست داريد؟!

شاسکول: ببين خانوم لوسه! ... داريم بهت تعارف مي كنيم! ... براي ما خودت را لوس مي كني؟! ... نُنُر ... ترسو ...! ما را مسخره مي كني؟! ... اگر الان به سوسوشي شي و پوكادلفي و اژينويره و مونوهونا و بقيۀ دخترهاي محل گفته بوديم تا حالا رسيده بوديم ايستگاه دوم! ... ما را باش كه خودمان را معطل تو كرده ايم؟! ... چقدر ناز مي كنی؟!

زورچُپان و زورتُپان:‌ با حرف خوش بهت مي گوييم بيا ، وگرنه ، هر چه ديدي از چشم خودت ديدي ، آبجي! ... ما شوخي موخي سرمان نمي شود ،‌ آبجي! ... از اين بچه بازي ها هم خوش مان نمي آيد ،‌ آبجي! ... فهميدي ، آبجي! ... يا بفهمانيم ،‌ آبجي؟!

پيرچماق: نمي توانيد من را هم داخل كوله پشتي تان بگذاريد و با خودتان ببريد؟! ... به هر حال هواي كوه براي سلامتي من پيرمرد مفيد است! ... شايد دو تا قدم راه رفتيم و اين استخوان ها از هم باز شد! ... در مورد دوغعلي بوق هم من شريك! ... چشمم كور ، پول هر چهارتا صندوق دوغ او را هم خودم مي دهم! ... ژوپولوشكا هم اگر خيلي سردش شد ،‌ مي تواند بيايد داخل كوله پشتي!  ... جا به اندازۀ كافي براي هر دوي ما هست! ... پسر بزرگ كردم براي چي؟!

شولك: از ما گفتن بود ... خواه پندگير ،‌ خواه ملال ... فردا صبح ما مي رويم ... سيگار و مشروبات الكلي و مواداعتيادآور و اکس و کریستال و شیشه و رقص هم دركار نيست ... ‌از زورگيري و كوله پشتي بازي هم خبري نيست ... هر كسي هم جاي خودش ... اگر آمديد ، بالاي سر ... اگر هم نيامديد ، باز هم ‌توفيري نمي كند ... ژوپولوشكا هستيد و عزيز و بس!

دوغعلي بوق: هركاري مي كني ، بكن ... فقط اين چهارتا صندوق دوغي را كه خورديم ، زهرمار ما نكن!

 

گل چماق بانو ، مادر زورقلوها و همسر سوم پیرچماق ،(همان ننه گل چماق سابق): كجا اين وقت صبح ، جناب سر چماق بيل بان؟! ... كجا با اين عجله ، قربان؟! ... بنشينيد پنج تا استكان چايِ تازه دم با هم بخوريم! ...  يك وقت نچاييد ،‌ قربان‌! ... هلويِ هسته دارِ پوست نكنده در گلوي مبارك تان گير نكند؟! ... بي بي چماق جان و نازچماق خاتون و بي چماق ملوك هم پشت در اتاق منتظر يك حركت اضافۀ جنابعالي هستند تا با بطري هاي خالي دوغ بيايند داخل! ... قرباااااااان!

 

   +
        0:12 قبل از ظهر چهارشنبه 5 دی1386  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



چندي پيش ميزگردي در محلۀ ما برگزار شد تحت نام "‌جامعۀ‌ مجازي و دشمنان همه چيز باز آن". همۀ‌ بچه هاي محل  هم جمع شده بودند و چاي و كيك و نوشابه و ساندويچ و از هر در سخني ؛ يك گفتمان متمدنانه در چهار دور!

 

1

شولک مي گفت:‌ اين يك بحث تاريخي ريشه دار است به ناكجاآباد ... مسئله اين نيست:  

                        «من مي فهمم ، تو نمي فهمي! ... و يا ... تو مي فهمي ، من نمي فهمم!»

آيا شما فکر می کنید ، مسئله واقعن اين است؟!:

 

چه كَسي مي فهمد؟!

چه كَسي كژ فهم است؟!

زورچپان كژ فهم است؟!

زورتپان چه؟! ... كه ديشب مي گفت:

دوغعلی بوق! ... تو چقدر مي فهمي؟! ... آيا او مي فهمد؟!

اين پسر ،‌ هاردترابایتی ، زياد مي فهمد؟!

يا كه شاسکول ، چه چيز مي فهمد؟!

آيا من مي فهمم؟! ... آيا تو مي فهمي؟!

پیرچماق راست بگوي ، در ميان من و تو ،‌ چه كسي مي فهمد؟!

من نفهمم يا ژوپولوشکای عزيز و صورتي

پیرچماق راست بگوي ، زن تو ، ننه گَل چماق پير ، هيچ چيز مي فهمد؟!

من اگر مي فهمم ... تو اگر مي فهمي ... كََسي ديگر ، بماند كه نفهمد ، به غير از من و تو؟!

من اگر نيم فهمم ... تو اگر نيم فهمي ... جان اين زورقلوها راست بگوي ... چه كسي ، همه چيز مي فهمد؟!

چه كسي ، ته اين كوچۀ بُن بست ، به نگاه مي بندد؟!

ما همه مي بنديم؟!

ما همه مي فهميم؟!

آري! ... به صدايي بلند مي گوييم:

ما همه مي فهميم! ... ما همه مي فهميم!

همگي مي فهميم! ... همگي مي فهميم!

 

شولك ، پارچ آب را از روي ميز برداشت و يك ليوان آب ريخت و خورد و ساكت شد. پيرچماق ،‌ با آن صداي دورگه اش ، خيلي خشك و جدي و رسمي ، رو به حاضرين گفت:‌ ببينيد ، ننه گُل چماق اينجا حضور ندارند. لطف كنيد ، بي خود و بي جهت ، پاي ايشان را به وسط اين ميزِ گرد نكشيد! ......... بعد ، يك چشمكي به شولك زد و با تكان سر و چشم و ابرو به او اشاره كرد كه كمي سرت را جلوتر بياور و كمي به سمت او خم شد و در گوش شولك آهسته گفت: موضوع من و تو و ژوپولوشكا كه جايش اينجا نيست! ... جلوي بچه ها خوب نيست! ... روي شان به من باز مي شود و بعد من نمي توانم جلوي شان را بگيرم! ... اين موضوع را بگذار بعد از ميزِ گرد ، يك جوري موضوع را بين خودمان ، حل و فصل مي كنيم!  ... به ژوپولوشكا هم نمي خواهد چيزي بگويي! ... من خودم با او صحبت مي كنم! ......... بعد يك چشمك ديگري زد و يك لبخند زوركي تحويل شولك داد و برگشت عقب و به صندليش تكيه داد ..................... شولك كه با تعجب و دهاني باز او را نگاه مي كرد ، خواست چيزي بگويد كه پيرچماق ، دوباره جلو آمد و يك چشمكي به او زد و باز با همان اشاره هاي سر و چشم و ابرو به او فهماند كه كمي جلوتر بيا و خم شد و در گوش شولك خيلي آهسته و البته اين بار با لبخند گفت:‌ پدرسوخته! ... حالا ژوپولوشكا ، عزيز شد؟! ... تو از كجا رنگ صورتي ژوپولوشكا را ديدي؟! و دوباره يك لبخندي زد و برگشت عقب ،‌ به صندليش تكيه داد!

شولك ‌برافروخت ... رنگ صورتش قرمز و كبود شد ... يك لحظه رفت دهانش را باز كند كه کمی مکث کرد ... يك نفس عميق كشيد و چشم هايش را بست و نفس دوم را عميق تر كشيد و چشم هايش را باز كرد و به سمت پيرچماق خم شد و خيلي عصباني و جدي ،‌ ولي با صدايي آهسته ، طوري كه فقط من مي شنيدم ، در گوش پيرچماق گفت: اگر يك بار ديگر ، در حضور من ، چنين حرف هاي مزخرفي در مورد ژوپولوشكا بزني ؛ زيرشلواريِ مامان دوزِ گُل منگوليِ كيسه گونيِ دو لولِ گشاد پنچرِ چهارسوراخِ و آبكش ات را با تمام محتویاتش از پایت درمي آورم و چهار تيكه مثل چارقد چهل تيكۀ ننه گُل چماق مي بندم سرت و محتویاتش را هم مثل پاپیون می بندم گردنت و دور همين ميزِ گرد ، چهل و چهار دور مي چرخونمت! ....... و بعد نفس عمیقی کشید و خيلي آرام برگشت سرجايش و به صندليش تكيه داد ............ پيرچماق براي چند لحظه با دهاني باز و چشماني گشاد همين طور به سمت شولك خميده ماند! و بعد از چند لحظه همين طور گيج و مات و مبهوت برگشت و به صندليش تكيه داد! ... هیچ کس تا به امروز ، از شولک چنین حرکتی ندیده بود!

هاردترابايتي گفت: از قديم گفته اند هر كه بامش بيش ، ‌برفش بيشتر ... ‌هر چه بيشتر بداني ، بيشتر رنج مي بري ، راحتي در نفهميدن است ... همين خود من ، مي داني چقدر در هراسم؟! ... هر روز كه ازمنزل بيرون مي آيم ، كلي مراقب هستم و اطراف را مي پايم تا اين بچه هاي خيابان اولي من را ندزدند و نبرند به خيابان شان ، تا اطلاعات اين چندساله ام را تخليه كنند!

شاسكول گفت: مال بد بيخ ريش صاحبش است ... نگران نباش تو را جاي دوری نمي برند ... اگر قرار به تخليۀ اطلاعات باشد ، نيازي نيست تو را ببرند ... اگر همين جا هم دكمۀ تو را بزنند ، ‌خودت همۀ‌ اطلاعات را خواهي داد؟

شولك بدون توجه به حرف هاي شاسكول گفت: مشكل ، در خود فهميدن نيست ، كه هر كَسی زنده هست و زندگي مي گذراند ، به نوعي مي فهمد. ... بحث و جدل تاريخي و فلسفي و منطقي و سياسي و هر چيز ديگر ، بر سر اين موضوع كه چه كسي مي فهمد يا نمي فهمد ، بيراهه اي بيش نيست! مشكل حتي در فهم يكديگر هم نيست ، هر چند در مواردي لازم است ولي نه كافي؟! ... براي اثبات فهم تو ، همين قدر كافي است كه الان اينجا هستي و در اين ميز‍ گرد شركت داري ،‌ پس تو مي فهمي.

شولك ادامه داد:‌ مشكل در خود فهمیدن نيست ، در فهم چه و كه هم نيست ، در شجاعت بيان فهميده هايمان است از هرچه و هركه ... بيان احساسات و عواطف مان است از هرچه و هركه ... بيان ديده ها و شنيده هاي مان است از هرچه و هركه .... و اين هرچه و هركه مي تواند هرچيز و هركسي باشد ، حتي خود تو!

هاردترابايتي اضافه كرد: مشكل ما ، ترس از بيان است ، يعني: ملاحظه! 

ژوپولوشكا گفت: در گذشته هايي نه چندان دور ، حتي تا همين ديروز ، دفترچه هاي خاطرات روزانه ، محلي بود براي بيان تمامي آنچه كه گفتيد.

شولك در پاسخ به ژوپولوشكا گفت: ولي مملو از ترس ، چون دسترسي به آن را محدود مي كرديم يا ممنوع! ... دفترچۀ ‌خاطرات ، فضايي است عاري از حس شجاعت!

هاردترابايتي در ادامه حرف هاي شولك افزود: البته ،‌ امروزه ، يعني از حدود چند سال پيش به اين طرف ، دفترچۀ خاطرات ، هر چند در جاي خود بسيار با ارزش است ، به تدريج كنار گذاشته شد و به جاي آنها ، دفترچۀ يادداشت ديگري آمد ، يعني: ‌وبلاگ!

شولك گفت:‌ آري! وبلاگ ،‌ دفترچۀ يادداشت شخصي بزرگي است ، مملو از حس شجاعت و توانايي بيان فهميده ها ، احساسات و عواطف ، شنيده ها و ديده های مان از هرچه و هركه و ابراز: ‌من زنده ام! ... من فكر مي كنم! ... من حس مي كنم! ... من شك مي كنم! ... من عصيان مي كنم! ... من مي فهمم! ... و من هستم! ... پس من شجاعم!

شولك نفس عميقي كشيد و در سكوت حضار گفت: ورود به وبلاگ و وبلاگ نويسي ،‌ هر چند اولين گام براي تمرين بيان نيست ، اولين گام است براي كسب شجاعت در ابراز بيان!

دوغعلی بوق كه پيش از شروع ميزِ گرد ، يك صندوق دوغ از شولك گرفته بود ، از روي كاغذي كه در دستش بود ،‌ بلافاصله ، بعد از پايان جملۀ شولك با صدايي بلند خواند:‌

«جامعۀ جهانيِ انديشمندانِ شجاع را از بين نبريم و اجازه دهيم شجاعت فراگير شود.»

 

2

اين دور از صحبت را هم باز شولك شروع كرد ... خيلي آرام و خونسرد و با لحني پرسشگرانه گفت: مي نويسيد ، آپ مي كنيد و مي رويد. ... تا نوشتن بعدي و آپ بعدي مرتب به وبلاگ تان سر مي زنيد ....... به چه قصدي؟ ...... چند نفر آمده اند؟ ...... چه كساني آمده اند؟ ...... غريبه يا آشنا؟ ......  آيا تازه واردي هم داشته ايم؟ ...... چه كسي ، چه وقتي و ازكجا؟

ژوپولوشكا گفت: چه رنج طاقت فرسايي است اين احساس ديده شدن و ديدن ..... كه اگر نمي خواستي ديده شوي ، پشت ميزي يا زير يك كرسي مي نشستي و در همان دفترچه هاي خاطرات قديمي مي نوشتي و ماه به ماه ورق سياه مي كردي و بايگاني!

هاردترابايتي گفت: اين نياز به ديده شدن است كه در همۀ وبلاگ نويسان به صورت يك درد مشترك فرياد مي كشد و هر چند ممكن است كم و زياد داشته باشد ، همۀ ما يك صدا مي گوييم: ... مرا ببينيد! ... من اينجا هستم!

پيرچماق رو به جمع گفت: حيف نيست ، آدم ، گرماي زير كرسي و نرمي تشك را رها كند و برود پاي ميز كامپيوتر بنشيند؟! من خاطرات نويسي را بيشتر دوستم مي آيد تا وبلاگ نويسي! ... هر چيزي قديميش خوبي! ... مرد هم مردهاي قديم!

شولك نگاه تيزي به پيرچماق كرد و گفت:‌ به آدرس پيوندهاي تان نگاه كنيد ... به فهرست دوستاني نگاه كنيد كه به هر طريق به ايشان اطلاع داده ايد ، وبلاگ داريد ... كامنت هايي را بخوانيد كه براي ديگران مي گذاريد و به انواع نرم افزارها و ماژول ها و اسكريپت ها و آمارگيرهايي فكر كنيد كه در وبلاگ تان مي گذاريد ... به غير از اين است: من هستم ، تو هم هستي؟! ... يك خبرگزاري جهاني پويا در دستان من و تو ، از زندگي و زنده ام. ؛ خبررساني ، ... زنده ام! و خبرگيري ، ... زنده اي؟!

دوغعلي بوق ، ‌بطري سوم را خورده بود كه جملۀ ‌شولك تمام شد و بلافاصله پشت سرش گفت:‌

«خبرگزاري جهاني پوياي مشترك را حفظ كنيم ، به كاركنان آن احترام بگذاريم و دوست شان بداريم.»

 

 

3

باز هم شولك شروع كرد و گفت:‌ مي نويسيد ، آپ مي كنيد و مي رويد. ............. تا نوشتن بعدي و آپ بعدي مرتب به وبلاگ تان سر مي زنيد .... به چه قصدي؟..... اين حس ، همچون گذشته نيست ؛ كار ديگري داريم و نياز ديگري ؛ شور ديگري در سر است و شوق ديگري در قلب و ترس ديگري در سراسر وجود: قضاوت!

هاردترابايتي گفت: قضاوت يعني داوري و هيچكس حق ندارد در موردِ كسي قضاوت كند! 

شولك گفت:‌ بي خيال هستيم و بي باك و فقط برخي تا اندازه اي ترسو در قضاوت كردن ، و بسيار در انديشه هستيم و ترسو و برخي تا اندازه اي شجاع در قضاوت شدن. ........ و ادامه داد:‌ پيام هايي كه براي من مي گذاريد و من براي شما ، پيام هايي كه من به شما پاسخ مي دهم و شما به من ؛ همگي به حس قضاوت ما بازمي گردد و توانايي ما. حسي كه بارها و بارها و به انواع و اشكال مختلف بيان كرده ايم ولي در يك بحث روشنفكري و روشنفكرستيزي مي گوييم:‌ هيچ كس حق قضاوت كردن ديگران را ندارد!

زورچُپان وزورتُپان يك صدا گفتند: كي گفته است هیچ كسي حق قضاوت ندارد؟!‌ ... پس ما اينجا چكاره هستيم! حرف هاي جديد مي شنويم! ...... بابااااااااااااااااااااااااا ... چه بكنيم با اين جماعت من و اون .... و با سر و چشم و ابرو به همديگر اشاره اي كردند.

شولك گفت: مشكل در قضاوت نيست ، كه در پاداش و جزاي ناشي از آن قضاوت است ..... تو ، روشنفكر و روشنفكرستيز ، بايد بگويي: هيچكس حق تنبيه و مجازات ديگران را ندارد و نه قضاوت ديگران!

ژوپولوشكا گفت: در پشت تمامي اخبار ارسالي از سوي انديشمندان شجاع اين جامعۀ جهاني الكترونيكي ،‌ ضربان قلبي از جنس گوشت و خون به گوش مي رسد: من زنده ام و مي خواهم زنده بمانم!

و شولك ادامه داد:‌ پاداش نمي خواهم ، فقط مجازاتم نكنيد!

شاسكول گفت: خوب به هم نان قرض مي دهيد ،‌ فكر مي كنيد چون من شاسكولم ، از اين چيزها هيچي حاليم نمي شود؟! با برنامۀ‌ از پيش هماهنگي شده وارد ميزِ گرد مي شويد؟! ........ زرشك!

شولك رو به شاسكول كرد و خيلي جدي گفت: ..... جان!!!!!

شاسكول گفت: نگذاشتيد كه من ادامه بدم ... حرفم را قطع كرديد ، ‌جمله ام ناتمام ماند ... زرشك خوب اعلاء ، كيلويي 3700 تومان ، اگر مي خواهيد سوپر سركوچه آورده است!

شولك نگاه تندي به شاسكول كرد و ادامه داد: چه ، زماني كه مي نويسيد و چه ، زماني كه مي خوانيد ... چه ، هنگامي كه مي انديشيد و چه ، هنگامي كه حس مي كنيد ... چه ، موقعي كه پيامي مي گذاريد و چه ، موقعي كه پاسخي مي دهيد! سراسر ،‌ مملو از ترس و شجاعت در قضاوت كردن هستيم و قضاوت شدن!

دوغعلي بوق بيشتر از نصف صندوق دوغ را خورد بود كه شولك به اينجا رسيد ... سريع از جايش بلند شد و با صدايي بلند در ادامۀ حرف هاي شولك گفت:‌

«با كاشتن نهال شجاعت در چاله هاي ترس و كمك به پرورش و شكوفايي حس قضاوت ، سازمان داوران آزاد جهاني را گسترش دهيم. ................. مجازاتگر نباشيم ،‌ پاداش پيشكش!»

 

4

گفتم:‌ سال 1379 كامپيوتري خريدم كه در زمان خودش سرآمد بود. در شهرستان زندگي مي كردم و براي استفاده از اينترنت ،‌ از سرويس دهنده هاي تهران خدمات مي گرفتم. در آن زمان جستجو بود و حرف زدن دوستانه ......... همان سِرچ (Search) و چَت (Chat)!

هاردترابايتي گفت:‌ در جستجوها ، ما به دنبال واژگاني خاص مي گشتيم و انواع مختلف و متنوع و متعدد از مطالب و مقالات را به زبان هاي فارسي و انگليسي مي گرفتيم و مي خوانديم و تعريف مي كرديم و ساير مقولات! .... جستجو در اينترنت هنوز هم به همين منظور به كار مي رود و فقط دامنۀ‌آن وسيع تر شده و از متن به عكس و موزيك و فيلم كشيده شده و امكان دانلود هر يك را فراهم كرده است ؛ ‌هر چند ، در آن زمان نيز چنين چيزي ممكن بود ، فقط سرعت هاي اينترنتي و پهناي باندها و امكانات سخت افزاري موجود چنين امكاني را براي ما فراهم نمي ساخت! و اين يعني : اطلاعات!

شولك گفت:‌ به هر حال ، اين امكان در طول يك دهه ،‌ منابع اطلاعاتي بسيار مهمي را در اختيار جامعۀ داوران ‌انديشمند شجاع جهاني گذاشته است تا با اين همه خوراك اطلاعاتي ، خيلي بهتر ، احساس زنده بودن داشته باشند!

زورچُپان وزروتُپان يك صدا گفتند:‌ خيلي جامعه جامعه مي كني؟! ... باباااااااااااااااااااااا ..... با اين همه انديشمند و پشه بند و سرِ هم بند و شكسته بند چه كنيم!!!!!!

هاردترابايتي گفت: اما امكان ديگر كه گفتيد ، چَت يا همان حرف زدن دوستانه است. در معني چت گفته اند: گپ زدن ،‌ دوستانه حرف زدن ،‌ سخن دوستانه ، درددل و گپ. ................... با اين حال ، از چَت و چَت كردن دو مفهوم متفاوت برداشت مي شود. يك مفهوم به همان معني كه گفتيم و دوم به مفهوم فريب دادن از واژۀ‌ انگليسي Cheat.

شولك گفت: ..... و چقدر اين دو واژۀ ‌چَت و چيت به يكديگر شبيه اند در نگارش و تلفظ و اين مفهوم دوم.

ژوپولوشكا گفت:‌ در آن سال ها ، ‌به دلايل متعدد و مختلف ، شايد اين تنها راه ارتباط بي خطر بين آدم هاي مختلف به ويژه دخترها و پسرها بود. وقتي روابط بين آدم ها ، به هر نوع و دليلي محدود مي شود و ‌به ناگاه در برابر پديده اي قرار مي گيريم كه فاصلۀ بين آنان را كم مي كند  و آن هم بدون هرگونه محدوديت يا هزينۀ بالايي ، آن وقت چه انتظاري مي شود داشت.

شاسكول ، با همۀ شاسكوليش ، اين يكی را خوب آمد و گفت: هزينۀ ‌چَت كردن خيلي ارزان تر از هزينۀ رفتن به يك كافي شاپ است .... اگر بخواهيد برويد كافي شاپ و دو تا كافه گلاسه و كيك بخوريد ، با پول  اياب و ذهاب ، سرجمع بيشتر از هزينۀ 10 ساعت چَت با خطوط 56 كيلو بابيتي است ....... در ADSL كه به مراتب ، هم ارزان تر است و هم پرسرعت تر. تازه مي توانيد شكلك و عكس و فيلم و از اين جور دخترگول زنك ها هم بفرستي! 

هاردترابايتي گفت:‌ در چَت ،‌ شما مي توانيد با آدم هاي بسيار زيادي چه ايراني و‌ چه عرب و اروپايي و مالايي و چيني ، چه زرد و سياه و سفيد ، چه مسلمان و مسيحي و يهودي و چه زن و مرد و پير و جوان صحبت كنيد ..... آن هم فقط با فشردن چند دكمۀ ساده .................. و اين يعني: ارتباطات!

شاسکول گفت: دوست دختر سیاه پوست سیری چند؟! .... چرا هیچکس یک دختر سرخ پوست در قفس من ندید؟!

شولك گفت: لازم است به خود بازگرديم ................ در آن زمان (منظور سال 1379 است) ، چند نفر از شمايي كه در اين ميزِ گرد شركت داريد ، كامپيوتر داشتيد و يا به اندازۀ كافي با آن آشنا بوديد ، تا برسيم به اين كه آيا چَت هم مي كرديد يا خير! حداقل از بين دوستان و بستگان و آشنايان حاضر ، شايد به تعداد انگشتان دست! ..... پس ،‌ در آن زمان ، يك عضو حاضر و ناظر در فضاي مجازي ، ناگزير از چَت با چه كساني بود؟! ........ به غير از آن كه : هر كه از راه مي رسيد! ..... بيگانگاني كه شايد با هم آشنا مي شدند و شايد هم نه! .... و البته ، چه آشنايي هاي كوتاهي! ...... در چنين فضايي ، روابط كلامي ، ‌آن قدر كم ادامه مي يافت كه شايد نيازي نبود چيزي جز دروغ و ياوه گفته شود ، تا چه رسد به قرار ملاقات! ....... شايد ، نگاه جامعۀ‌ آن زمان به اين مكان ، چندان هم بي راه نبود ، فضاي اغلب چَت روم ها و چَت ها بيگانه بود و سكسي و مسموم! .................... چَت از مفهوم اول به مفهوم دوم گريخته بود! و اين يعني : ‌فريب!

هاردترابايتي گفت:‌ با اين حال ، در درازمدت ، چَت هم مسير خودش را يافت. در حال حاضر ، بسياري از آشنايان و بستگان و دوستان ، ‌آي دي معتبري دارند ، حتي بچه هاي بالاي 10 سال دوست و آشنا هم ديگر وارد اينترنت و چَت شده اند ، جايي كه ، شايد زماني براي ما بزرگسالان هم ممنوع بود! ...........

گفتم:‌ من‌ به عنوان كسي كه تقريباً بيش از 7 سال در اين فضا زندگي كرده ام ،‌ الان ،‌ احساس ديگري از چَت و چَت روم و چَت كردن دارم! و فكر مي كنم شما هم با من هم عقيده باشيد

شولك و هاردترابايتي و ژوپولوشكا با تكان سر تأييد كردند و شولك رو به آنهاي ديگر كرد و گفت:‌ اگر غير از اين است ، به آي دي هاي موجود در ياهو مسنجرتان نگاه كنيد ، تعداد بسيار زيادي از آنها را مي شناسيد كه شايد اكثريت باشند و از ميان آنهايي كه مخاطب شما هستند نيز ، باز اكثريت با آشنايان است! شما ديگر در فضايي بيگانه به سر نمي بريد! ... حالا ، چَت از مفهوم دوم به مفهوم اول بازگشته است! و اين يعني فقط : گپ و درددل و حرف دوستانه!

 

ژوپولوشكا گفت:‌ چَت محيطي است بسيار قوي ...... حتي ، نيرومند تر و تاثيرگذارتر از وبلاگ!

هاردترابايتي گفت:  من به چَت زنده ام و هر آنچه كه از اوست!

شاسكول گفت: ژوپول جان ،‌ با كدام آي دي وارد ياهو مسنجر مي شوي؟

زورچِپان و زروتُپان يك صدا گفتند:‌ شماره تلفن رد و بدل مي كنيد؟! ... آي دي یاهو مسنجرتان را روي در و ديوار و درخت مي نويسيد؟! .... باباااااااااااااااااااا ........... كجا را بريزيم به هم؟!

پيرچماق گفت:‌ از بخش چيت كه گفتيد خيلي خوشم آمد ، بخصوص آن قسمت گريختن ، آدم در تعقيب و گريز احساس جواني مي كند ،‌ احساس من بدو- آهو بدو ................. كسي هست به من بينوا ، چَت ياد بده؟! .... يواش يواش دارم چِت مي كنم آآآآآآآآآآآ؟!

شولك گفت:

 تمامي آن چه را كه من فهميده ام و تو هم نيز

تمامي آن چه را كه من ديده ام و شنيده ام و تو هم نيز

تمامي آن چه را كه من حس كرده ام و تو هم نيز

تمامي آن چه را كه من آپ كرده ام و تو هم نيز

تمامي آن احساس ديده شدن و همدردي و ملامت را كه من تجربه كرده ام و تو هم نيز

تمامي آن چه را كه من به داوري گذاشته ام و تو هم نيز

تمامي آن چه را كه من داوري كرده ام و تو هم نيز

و تمامي پاداش ها و مجازات هايي را كه من دريافت كرده ام و تو هم نيز

با تو به گفتگو مي گذارم و تو هم نيز!

 

شولک ميزِ گرد را با اين سخنان پايان داد :

چَت قوي ترين پديدۀ عصر حاضر است كه موجب ارتباط زنده و تبادل اطلاعات سريع بين تمامي داوران و انديشمندان شجاع مي شود! هواي پاك آن را آلوده و تنفس در آن را سخت نسازيم! ... روح بيگانگي بر اين فضاي آشنا ندميم! ... خاك مردگي بر اين فضاي زنده نپاشيم! ... آن را فقط دوست بداريم!

دوغعلي بوق تمامي دوغ ها را خورده بود و ديگر چيزي نداشت تا بگويد ،‌ پس چيزي نگفت!

 

   +
        3:20 قبل از ظهر شنبه 1 دی1386  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

1

ژوپولوشکا گفت: مي گويند كتاب يار مهربان است. چند وقتي است بيكارم. هوس كردم چند تا كتاب خوب بخوانم.

هاردترابایتی گفت: ‌يك كتاب خوشگل پائولو كوئيلويي دارم واست ... دو تا كوندرا و يك دون خوان و سه تا خليل و دو تا از اين كتاب هاي استادان بسيار و چند جلد كتاب شعر از احمد و حميد و مهدي و فروغ و نيما و سهراب و سياووش و بیژن و خسرو ، با دو تا رمان چهارجلدي و دو تا كتاب 12 جلدي و چند تا كتاب افسانه اي و علمی-فانتزي-تخیلی و چندجلدي هاي هري پاتر و عاشقانه هاي گوته و مولير و لردبايرون و يك عاشقانۀ‌ آرام هم دارم واست ... مي گذارم كنار ، عصر پنج شنبه بيا كافه قادري بهت بدم ... بخوان و لذت ببر!

شاسکول گفت: يك پليسي دارم واست ،‌اسمش هست "بوسۀ خونين" ، يك پليسي خيلي باحاله .... يكي هم دارم واست ، اسمش هست "وقتي رئيس خوشگل باشه"! يك عاشقانۀ وحشي است!

زورچپان و زورتپان گفتند:‌ "زورباي يوناني" را خوانديم خيلي حال داد ، شعر هم برو " مزن بر سر نتوان دست زور ..."‌را بخوان ، خيلي باحاله!

پیرچماق گفت: چرا كتاب؟ ... دو نفری مي رويم يكي از اين كافه هاي دربند و دركه یا فرحزاد ... كنار هم ، روی یک تخت مي نشينيم و با همديگر دو تا چاي تازه دم و دو سيخ جيگر مي خوريم و من پيرمرد بي خطر برايت داستان ها مي گويم از شاه پرياني كه به چشم ديدم  ، از آن كوهي كه كندم ، از آن شير ژياني كه چون مرا ديد موش شد ، از آن همه آرزوها و روياها و صدف ها و هلوها كه ديدم و چشيدم ... از آن همه بي وفايي ها! ... اي يار مهربان من!

شولک گفت: ........................‌....................   

شولك چيزي نداشت بگويد. هزار تا از كتاب هايش را سوزانده بود ... دو هزار تا از كتاب هايش را فروخته بود تا جهيزيۀ‌ خواهر کوچکش را بدهد ... سه هزار تا از كتاب هايش را فروخته بود تا خرج درمان مادرش كند ... چهار هزار تا از كتاب هايش را داده بود مدرسه تا بچه ها بخوانند .... ده هزار تا از كتاب هايش را هم گذاشته بود دم در ببرند ...... ديگر چيزي برای ژوپولوشكا نمانده بود!

فقط گفت: كتاب يار مهربان است.

دوغعلي بوق از پيرچماق يك بطري دوغ گرفت و خورد و راه افتاد و با صداي بلند گفت:

دوغ.دوغ.دوروغ.دوغ.دوغ. (تند و پشت سرهم و شیپوری و داروغه وار بخوانید) ... ژوپولوشكا كتاب مي خواهد! 

دوغ.دوغ.دوروغ.دوغ.دوغ. ......  همه حاضر هستند به ژوپولوشکا كتاب بدهند ، بجز شولك!

دوغ.دوغ.دوروغ.دوغ.دوغ. ...... شولك گفته است ، مدرسه هاي دخترانه را ببنديد!

دوغ.دوغ.دوروغ.دوغ.دوغ. ...... شولك گفته است ، ژوپولوشكا ،‌ از بس نشسته و كتاب خوانده ، چاق شده است!

 

2

ژوپولوشكا گفت:‌ اگر بخواهيم يك فيلم خوب ببينيم ، ‌چه ببينيم؟

هاردترابايتي گفت:‌ كازابلانكا ،‌ پيش از غروب و بعد از طلوع ، ‌همشهري كين ، شايد وقتي ديگر ، شكوه علفزار ، استيگماتا ، تايتانيك ،‌ شورش بي دليل ،‌ طالع نحس ، دزيره ، هري پاتر ، جنگ ستارگان ،‌ دیگران ، مرغ شاخسار طرب ، ماتريكس ، پيانو ، هامون ، هايلندر ،‌ چشمان باز بسته ، مردعنكبوتي ، مالهلند درايو  .... فيلم خوب زياده ..... هر چه خواستي بگو واست بيارم ... آدرس كافه قادري كه يادت هست؟!

شاسكول گفت:‌ فيلم فقط ايرما خوشگله ،‌ اركيده هاي وحشي ،‌ نه و نيم هفته ، یازده روز و یازده شب ، مالنا ، لوليتا و امانوئلا ... بقيه فيلم ها را بياندازيد دور!

زورچُپان و زورتُپان گفتند:‌ سه گانۀ‌پدرخوانده ها حرف نداشت ..... صورت زخمي كه آخرش است .... هر فيلمي ديدي كه رابرت دو نيرو و آل پاچينو بازي مي كنند و آدم ها را مي كشند ، ببين ، كه خيلي باحاله ، البته زورباي يوناني هم يادت نره؟!

پيرچماق گفت:‌ عصري می آیم دنبالت ، با همديگر مي رويم سينما عصر هلو .... سه تا سالن دارد .... سالن شمار‌ۀ‌ يك فیلم "‌غريزۀ اصلي" ، سالن شمارۀ دو فیلم "پيشنهاد بي شرمانه" و سالن شمارۀ‌ سه هم فیلم "بي وفايي"‌ را نشان مي دهد. يك فيلم خوب از بين اين سه تا انتخاب می کنیم و مي بينيم و  شام را با هم بيرون مي خوريم و آخر شب هم خودم مي رسونمت خونمون! ... راستي ، كت تك نباتي چهارخونه خوشگله ، با شلوار مشكي و پيراهن صورتی نرم را با كراوات عنابي سِت كنم يا كراوات زرشکی؟ ... عطر خنك؟ ... چوب سيگار يا توتون پيپ؟ ... اركيدۀ سفيد يا رز قرمز؟ ... فقط يادم بيانداز ،‌ عينك و سمعكم را هم بياورم! ... تا خوب ببینمت و بشنومت ، ای هستی من!

شولك گفت: ........................‌....................

شولك هيچي نگفت ........ فقط كليد در انباري منزل خواهرش را به ژوپولوشكا داد و گفت ، فردا صبح برو آنجا و بگو شولك گفته هر چه خواستم بردارم  ....... همه اش مال تو!

فيلم خانۀ بومي شولك را خودم مي خواستم بخرم به چند ميليون و به من نداد ..... مي گفت ، گذاشتم برای روزهاي تنهاييم .... !!!!

دوغعلي بوق از پيرچماق يك بطري دوغ گرفت و خورد و راه افتاد و با صداي بلند گفت:

دوغ.دوغ.دوروغ.دوغ.دوغ. ...... ژوپولوشكا فيلم مي خواهد و همه يك كارتن فيلم به او دادند ، بجز شولك! 

دوغ.دوغ.دوروغ.دوغ.دوغ. ......  پيرچماق برای‌ ژوپولوشكا سينما عصرهلو را خريده است!

دوغ.دوغ.دوروغ.دوغ.دوغ. ...... شولك گفته است ، ژوپولوشكا را برده است داخل انباري منزل خواهرش و فيلم 8 ميليمتري ساخته است!

دوغ.دوغ.دوروغ.دوغ.دوغ. ...... شولك گفته است ، سينماها را ببنديد و فيلم ها را بشكنيد!

 

3

ژوپولوشكا گفت: برويم ورزش كنيم!

هاردترابايتي گفت: ببين ،‌ هوا سرد است ... ‌سرما مي خوريم  ... اگر هم برويم داخل سالن ، ‌هواي آنجا خيلي گرم است ... من گرما زده مي شوم ... در ارتفاعات زياد هم ، فشار هوا زیاد مي شود و من حالم گرفته مي شود ... اصلاً چرا برويم بيرون؟! ... بشينيم يك دست شطرنج بازي كنيم يا دومينو يا مستر مايند ،‌ حتي مي توانيم مونوپولي هم بازي كنيم ..... ميز شماره سۀ كافه قادري كه يادت هست؟!

شاسكول گفت: ‌من می گویم برويم استخر .... اگر هوا سرد است ، ‌مي توانيم بريم يك استخر سرپوشيده .... اگر ديديم خيلي سرد است ،‌ مي رويم سونا و جكوزي .... خيلی حال مي دهد!

زورچُپان و زورتُپان گفتند: مي رويم سالن ورزشی را قرق مي كنيم .... ما دو تا با هم كُشتي مي گيريم ،‌ تو فقط حالش را ببر ... بعد از جودو ،‌ تو رينگ بوكس ، همديگر را مي زنيم ، ‌تو فقط حالش را ببر ... دو تا وزنۀ دویست كيلويي مي زنيم واست ، تو فقط حالش را ببر ... جلوي یک آينه قدی ، فيگور عضلۀ ساق پا و كول و پشت و جلو بازو و شكم مي گيريم واست ، تو فقط حالش را ببر .... دو تا ميل و كباده و تخته شنا ، ‌با ضرب مملی پلنگ ،‌ مي چرخيم وسط گود زورخانه ، ‌تو فقط حالش را ببر ......

پيرچماق گفت:‌ دكتر به من گفته است كه نبايد خيلي فعاليت كنم ، ولي خوب يكسري دستورات فيزيوتراپي هم به من داده است كه مي توانيم با هم انجامش بدهيم ... بيا منزل ما .... يك ريزه پشت مرا با روغن هندي بمال ،‌ بعد هم ‌من قدري روغن بادام و نارگيل به موهایت مي مالم تا تقويت شوند و بعد ، چند تا حركت کششی دست و پا و خمشی شكم و كمر با هم تمرين مي كنيم ! ... بعد از ورزش هم ، یک لیوان بستنی شکلاتی و یک گیلاس آب پرتقال خنک با هم می خوریم ... مواظب سلامتی تو هم هستم ... حواسم هم هست ‌که همان بار اول خيلي خسته نشوي و به هن و هن نیافتی ... گل بهار نارنج من!

شولك گفت:‌  ........................‌....................

شولك چه مي توانست بگويد .... سال ها به دنبال هم نفسي بود كه وقتي رسيد نفسي نبود ... تازه ، آن وقت هم پشت یک چهار دیواری خودش را حبس کرده بود؟! .... فقط گفت : اگر عمري باقي بود و نفسي و آزادي از این چهار دیواری خود ساخته ... هر روز صبح و عصر با هم مي رويم ، قدم مي زنيم و از روزهاي خوش گذشته و روياهاي شيرين آينده حرف مي زنيم و سرپاييني جاده را هم اگر نفسی بود ، نرم نرم مي دويم  .....

شولك از بچگي يك ريه بيشتر نداشت ،‌ خيلي سال پيش ، در يك درگيري با بچه هاي خيابان اول ، هر دو پايش را از دست داده بود و از همان زمان با پاي مصنوعي اين طرف و آن طرف مي رفت ، ‌جوان هاي محل حتي خبر نداشتند كه شولك براي چه تا الان زنده است!

دوغعلي بوق از پيرچماق يك بطري دوغ گرفت و خورد و راه افتاد و با صداي بلند گفت:

دوغ.دوغ.دوروغ.دوغ.دوغ. ...... ژوپولوشكا مي خواهد ورزش كند!

دوغ.دوغ.دوروغ.دوغ.دوغ. ......  پيرچماق برای ژوپولوشكا يك سالن سرپوشيده با تمام امكانات خريده و يك سري كامل از تجهيزات ورزشي فرستاده است منزل ژوپولوشكا!

دوغ.دوغ.دوروغ.دوغ.دوغ. ...... شولك گفته است ، اصلاً چه معني دارد دختر ورزش كند!

دوغ.دوغ.دوروغ.دوغ.دوغ. ...... ديشب شولك نامرد با ژوپولوشكا ، تنهایی رفته اند انتهاي جنگل و در رودخانه شنا كرده اند!

 

4

ژوپولوشكا گفت: آخر .... چه بگويم ....!!!!

هارد ترابايتي گفت: گوشي را بردار و يك زنگي بزن و هر چه دلت خواست بگو .... شماره تلفن‌ كافه قادري كه يادت هست؟!

شاسكول گفت:‌ تو فقط صدات در نياد ... جيغ نزن ... بقيۀ ‌كارها با من!

زورچُپان و زورتُپان گفتند:‌ يعني چه؟ ... اصلاً‌ ، قرار نيست شما چيزي بگوييد ، ‌آبجي! ... مگر كسي گفت شما حرفي بزنيد ، آبجي؟! .... كسي كه نظر شما را نخواست ، آبجي؟!‌... آن هم كه گفتيم بگو ، فقط احترام بود كه گويا اضافي بود ، ‌آبجي!

پيرچماق گفت: ويلاي شمال و آپارتمان جنوب را مي دهم .... تو فقط بگو ..... هلو!

شولك چيزي نگفت و اين بار نامه اي نوشت ‌و پنچره را بست و پرده را كشيد و رفت:

 

"من مي دانم تو به چه مي انديشي ،‌ ولي بدان ، من هم از آن انديشه غافل نيستم!"

                                                                                                                       دوستدار تو 

                                                                                                                           شولك

 

دوغعلي بوق از پيرچماق يك بطري دوغ گرفت و خورد و راه افتاد و با صداي بلند گفت:

دوغ.دوغ.دوروغ.دوغ.دوغ. ...... دوغ.دوغ.دوروغ.دوغ.دوغ. ...... دوغ.دوغ.دوروغ.دوغ.دوغ. ......

 

   +
        9:12 بعد از ظهر سه شنبه 27 آذر1386  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

يك روز از جلوي منزل زورچپان و زورتپان رد مي شدم كه ديدم يك تركۀ خشك را داخل زمين فرو مي كنند! گفتم :‌ بچه ها ، اين ديگر چيست؟!

گفتند:‌ كوري؟! .... مگر نمي بيني؟! ... اين يك تركۀ آلبالو است و پدرمان گفته ، اگر اينجا كاشته شود ، بعد از مدتي شكوفه مي دهد!!

گفتم: ولي اين كه يك تكه چوب خشك است و به نظر نمي رسد شكوفه بدهد!!

گفتند: ببين ... زياد حرف مي زني!!! پدرمان گفته اين تركه ، شكوفه مي دهد ، پس شكوفه مي دهد!!! ... خدا را چه ديدي! ... شايد داد!!! ... از دست روي دست گذاشتن كه بهتره! ... حداقل يك كاري كرده ايم!

با خودم گفتم: ‌همين قدر كه اين دو تا داداش سرشان به يك كاري گرم است ، باز هم خدا را شكر ... به هر حال ، چوب خشك در زمين فرو كردن ، بهتر از مردم آزاري و سر گذر گرفتن است!! .... رفتيم.

 

   +
        10:26 قبل از ظهر یکشنبه 25 آذر1386  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

پيرچماق ،‌ پدر زورچُپان و زورتُپان ، ‌مرد زيرك و دنياديده اي بود و سرد و گرم چشیده ...... مي گفتند در سه سالگي ، سه بار از تير چراغ برق سر كوچه بالا رفته و در پنج سالگي تيركمان كشي ساخته و گاو خشمگين مش حسن را زده و در هفت سالگي ،‌ به روش پيرچماقي ، در بازي يك قل - دوقل سرآمد اهل محل گشته و در سيزده سالگي ، به تمامي باغ هاي درباز و دربستۀ محل سركشيده و در پانزده سالگي ، طعم همۀ هلوهاي محل را چشيده و در هفده سالگي براي اولين بار ازدواج كرده و يك سال بعد ، كارت پايان خدمت خريده و در بيست سالگي ، رفته خيابان اول و آنجا در كازينو رويال دستشويي رفته و جلوي درِ كاباره مولن روژ به وي گفتند چقدر خوشگلي!! و در بيست و دو سالگي ، بند كفش مردم را به نيت خوشبختي ، بهم گره زده و در بيست و پنج سالگي ، دستۀ بيل شكستۀ پدرش را خراطي كرده و يك چماق خوشگل ساخته و دستش گرفته و در بيست و هفت سالگي قدم برداشته و گفته:

...

يك فوت ، دو فوت 

‌يك سوت ، دو سوت 

حسني نگو يك دسته گُل

‌بشين پاشو ، به صداي سوت 

اگر نشيني ،‌ تو ميشي فوت 

با دسته بيل‌ ، يك دو سه سوت

...

در سي سالگي يك عكس سيبيلو از خودش گرفته و در سي و دو سالگي سر چماق بيلبان شده و در سي و پنج سالگي براي دومين بار ازدواج كرده و در سي و هفت سالگي سرفه اي كرده و گفته :‌ آري ، اين چنين بود آبجي!! و در چهل سالگي ، شال و كلاه كرده و سفرهاي دور و دراز  هامي و كامي را زير كرسي ذغالي نگاه كرده و در چهل و پنج سالگي يك عكس سياه و سفيد با چشم هاي خمار از نوع خرابتم در لابلاي دود سيگار گرفته و در چهل و هشت سالگي ، نفت را به جاي آب خورده و به سن پنجاه سالگي پس از بازگشت ، ماركوپولوی جوان ، براي سومين بار زن گرفته و در پنجاه و پنج سالگي صاحب زورچُپان و زورتُپان شده و در شصت سالگي نشسته و گفته: ‌اي روزگار ..... جواني ،‌ كجايي كه يادت بخير!!! و در شصت و دو سالگي دل به دريا زده و تريدميل خريده و روزي يك كيلومتر راه رفته و اورينج جويس خورده و هر سه ماه ، دو كيلو لاغر كرده و در شصت و پنج سالگي ، طعم گيلاس را چشيده و براي چهارمين بار زن گرفته و گفته : عجب!!!! و در هفتاد سالگي نشسته پاي شومينه و يك فنجان قهوۀ‌ تلخ نوشيده و كتاب قنديل نامۀ قميشي را يك بار از سر به ته و از ته به سر خوانده و به ژوپولوشکا گفته: تاپ كشي صورتي به شما خيلي مي آيد ، به خصوص با آن ميني ژوپ ايتاليايي خوشگل زرشكي!!! و ژوپولوشكا گفته: ‌پيرچماق ، شما اين لباس هاي من را چه جوري ديده ايد؟؟!!! و پيرچماق گفته:‌ با چشم بصيرت!!!! و سرانجام ، همين چند سال پيش كشف كرده ، زندگي زيبا است و ديگر هيچ ......!!!

 

   +
        4:28 بعد از ظهر جمعه 23 آذر1386  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



« انسان امروز ، طويله اي است كه "..." در آن زاده خواهد شد. »    يونگ

شولک می گفت:

‌بحث ، انسان امروز و ديروز و فردا نيست ، بحثِ همۀ انسان ها است. موضوع ، طويله هم نيست ، باغ وحش است و نه تنها "..." ‌بلكه هر چيز ديگري در وي زاده خواهد شد و آن هم نه يك بار ،‌ كه هر لحظه!

 

« انسان ،‌ باغ وحشي است كه هر لحظه ، چيزي در آن زاده خواهد شد. »   شولک

 

 

   +
        0:33 قبل از ظهر چهارشنبه 21 آذر1386  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



شاسکول مي گفت: در زندگي ، پول حرف اول را در همه چیز مي زند و بدون پول زندگي ممكن نيست ، فقط كافي است پول داشته باشی تا همه چیز داشته باشی ... وقتي پول داشتي ، همه چيز داري!

تا حدودي راست مي گفت و سر اين موضوع هم كسي با شاسكول بحث نداشت. تا اين كه اتفاق جالبي براي شاسكول افتاد!

 

به طور ناگهاني ، شاسكول نه آب داشت و نه غذا. از گشنگي و تشنگي داشت هلاك مي شد.

زورچُپان و زورتُپان به او مي گفتند: يادت است كه مي گفتي ، من اگر پول داشته باشم ديگر هيچي نمي خواهم؟! حالا چه مي گويي؟!

زورچُپان و زورتُپان دست و پاي شاسكول را بسته بودند و او را در يك چهار ديواري حبس كرده بودند ... البته ، شاسكول در آنجا همه جور امكاناتي داشت. تختخواب سلطنتي ،‌ تلويزيون با سيستم كامل سينما خانواده و يك ‌مولتي مدياي كامل ،‌ يك رونيز مشكي با يك مزداي آلبالويي و يك بي.ام. و. سفيد به اضافه ي يك ماشين هندلي قديمي كه وقتي شاسكول را مي بردند داخل چهار ديواري ،‌ او داخل حياط ديده بود .... يك كتابخانه پر از كتاب و چند هزار تا فيلم و صفحه موسيقي .... ‌يك كامپيوتر هم داشت كه با خطوط پرسرعت به اينترنت وصل بود ، هشت تا ديش ماهواره هم داشت ،‌ چند تا حساب بانكي پر پول هم داشت كه مي توانست با آنها از اينترنت خريد كند ، فقط هيچ ارتباطي با بيرون از چهار ديواري نداشت ...‌ با هيچ كس نمي توانست حرف بزند و مهم تر از همه ، چيزي هم براي خوردن و نوشيدن نداشت!!!!

بعد از چهار روز ، شاسكول به غلط كردن افتاد و به زورچُپان گفت: به خدا غلط كردم! ... غذا و آب ، از پول مهم ترند ، من فكر مي كنم اگر اين دو تا نباشند نه تنها من ، بلكه هيچكس ديگر هم نمي تواند به زندگي ادامه دهد!

زورچُپان گفت: مي بينم كه سر عقل آمده اي و متوجه شده اي كه اوضاع از چه قراري است! ... ولي فقط آب و غذا؟!

شاسكول گفت: ‌آره ... آره .. به خدا اين دو تا از همه چيز مهم ترند!

زورچُپان گفت:‌ ما اين دو تا را به تو مي دهيم ولي بعد پشيمان نشوي و بگويي من اشتباه كردم و چيز ديگري هم بخواهي!

شاسول گفت: من غلط بكنم ... من سگ كي باشم كه چنين جسارتي بكنم!

زورچپان گفت: باشه!

 

از آن روز به بعد ، هر روز از بهترين رستوران و سوپرماركت محل براي شاسكول غذا و نوشيدني و آب آشاميدني خنك مي آوردند و هر چه كه مي خواست ، مي خورد و مي نوشيد! ... ولي نمي دانست چرا از همان روز به بعد ، احساس عجيب غريبي داشت. سر صبح ،  سرش كمي گيج مي رفت .... فشارش بالا و پايين مي شد .... وقتي از روي تخت بلند مي شد ،  چشم هايش سياهي مي رفت ... زود خسته مي شد ... حال و حوصله هيچ كاري را نداشت!!!!!

تصميم گرفت دقت كند تا ببيند چه اتفاقي افتاده است ... بالاخره متوجه شد ... هر روز صبح زود ، زورچُپان و زورتُپان ، ماشين سنگين هندلي قديمي را پشت پنجره چهار ديواري روشن مي كردند و گاز مي دادند .... و همان موقع هم ، شاسكول يك بوي خاصي را در فضاي چهار ديواري احساس مي كرد .... كمي كه دقت كرد ،‌ متوجه شد بوي دود اگزوز ماشين است ... خوب چه مي شد كرد ... زورچُپان بود و اول صبح ... بي خيالش!!!!

روزهاي بعد يواش يواش به جاي روزي يك بار ، روزي دوبار ماشين روشن مي شد و بعد شد روزي سه بار و بعد شد روزي يك ساعت و چهار ساعت و هشت ساعت و شانزده ساعت و همين طور داشت زمان دودخوري شاسكول زياد مي شد!! .... شاسكول ديگر نمي توانست نفس بكشد .... او داشت خفه مي شد .... به سرفه افتاده بود ... داد مي زد: من به هواي سالم احتياج دارم ... هر چه پول مي خواهيد ،‌ مي دهم .... من مي خواهم در هواي تميز نفس بكشم ... خواهش مي كنم ، كمكم كنيد!!!!

زورچُپان و زورتُپان هم مي گفتند: ‌يادت است شاسكول ، بهت گفته بوديم پشيمان نشوي؟! ... ديگر نمي شود كاري كرد ... تو انتخابت را كرده اي .... تو همه چيز داري ... غذا و آب و خوابت هم كه روبراه است ، ‌به هوا چه نيازي داري؟!

شاسكول در حال خفه شدن بود ... گير دو تا آدم زبان نفهم افتاده بود .... با هر دو دست گلويش را گرفته بود ..... چشم هايش ، مثل زبان سرخ و درازش از حدقه بيرون زده بود ..... شاسكول با مرگ دست و پنجه نرم مي كرد!!!!!

 

وقتي روي تخت نشست ،‌ تمام بدنش خيس عرق بود ... تمام رختخوابش هم خيس بود .... گلويش را با دست چسبيده بود و به شدت سرفه مي كرد ... به اطراف نگاهي كرد ... نه زورچُپاني بود و نه زورتُپاني ... و نه حتي يك چهار ديواري ... فقط ناني كه مادرش ، ننه شاسکول ، صبح زود از نانوايي محل خريده بود ، روي بخاري کنار اتاق داشت مي سوخت ....... شاسكول نفس عميقي كشد ..... خدا را شكر ... همه چيز به خير گذشت .....!!!

 

ژوپولوشکا: آخي ي ي ي ي ي ي .... گناهي شاسكول ...... حيوونكي!!!!!!! .... بيچاره شاسكول !!!! .... اين زورچُپان و زورتِپان هم عجب كارهايي مي كنند!!!!!!

زورچپان و زورتپان: هر كسي ، لياقت همان چيزي را دارد كه ما به او مي دهيم!!!! .... نه بيشتر و نه كمتر!!!!!!‌ .... بيشتر ، زياده خواهي است و كمتر ، ناشكري است و قدر نشناسي!!!!!

ننه شاسکول: نان را بگو!!! ..... حیف ! .... صبح کله سحری رفتم نان گرفتم .... اون هم سوخت .... ننه جان ... شاسکول ... پسره ی سر به هوا ... حواست کجاست ، ننه؟؟؟!!!

هاردترابایتی:‌ اول این که چهار ديواري هر چقدر هم كه بزرگ باشد ، باز هم يك چهار ديواري است!!! ... دوم این که این موضوع از بدیهیات بود و نیازی به این همه داستان نویسی نبود .... که چی؟ ... بگویی هوا خیلی مهم است و از آب و غذا مهم تر ..... با این همه هزینه ای که کرده ای و وقتی که گذاشته ای بهتر بود در مورد اهمیت آزادی و گفتگوی تمدن ها و مرگ دلفین ها می نوشتی! ... با اين حال ،‌ داستان هايي كه آخرش مشخص مي شود همه چيز خواب بوده است ،‌ حال من را به هم مي زند ... اگر نمي دانيد چگونه داستان خود را تمام كنيد ،‌ خواهش مي كنم طرف را از خواب بيدار نكنيد!!!!!

شولک: شاسكول هنوز هم خواب است ..... او فكر مي كند كه بيدار شده است!!!

شاسکول: خواب بودم؟؟؟!!!! ... بيدار شدم؟؟؟!!!!!‌ .... كمك .... كمك ....!!!! ... من كي ام؟؟؟!!!‌ اينجا كجاست؟؟؟؟!!!‌ ... كثافتِ مرض ، كي من را آورده است اينجا؟؟؟!!! .... كمك ..... كمك ..... !!!! .... اين داستان چه ربطي به زورچُپان و زورتُپان داشت؟؟؟؟!!!!‌ ... كي با تو زر زد؟؟؟؟!!!! ... شولك كجاست؟؟؟!!! .... كمك!!!!!‌ ...... كمك !!!!!‌ كسي اينجا نيست تا زبان من الاغ را بفهمد؟؟؟؟!!!! ... كمك....!!!!!

 

   +
        10:4 بعد از ظهر یکشنبه 11 آذر1386  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

شولک ، سال ها پیش از مردنش ، يك كار و كسبي راه انداخته بود. زورچپان و زورتپان هم يك مغازه كنارش باز كرده بودند و همان جنس هايی را مي فروختند كه او مي فروخت. روزهاي اول همه چيز خوب پيش مي رفت تا اين كه يك روز زورچُپان و زورتُپان قيمت جنس ها را پايين كشيدند و نصف قيمت شولك ، جنس ها را حراج كردند.

 

شولك ناراحت شد و به آنها گفت: اين جنس ها را چرا اين قدر ارزان مي فروشيد؟

آنها هم گفتند: دل مان مي خواهد ... به تو چه! جنس خودمان است و پول خودمان!!! مي خواهيم پول مان را دور بريزيم!!!‌ ... به تو چه!!!

البته حق هم داشتند.

 

چند روز بعد شنيديم كه زورچُپان مي گفت شولك سر مردم را كلاه مي گذارد و جنس هاي بنجل چيني را به جاي جنس اصل آلماني مي فروشد!!!

رفتيم مغازه شولك و بدون اين كه چيزي بگوييم ،‌ پرسيديم: شولك‏ ‏، اين جنس ها كجايي هستند؟ شولك هم بي خبر از همه جا گفت: چيني ... چطور مگر؟؟!!!! گفتيم:‌ هيچي!! شولك كه احساس كرد خبرهايي شده است ،‌ رفت پشت مغازه اش و كمي بعد برگشت و يكي از همان جنس آورد ، درست مثل هماني كه خودش داشت و گفت: اين را يكي از مشتري هايش از مغازه زورچُپان و زورتُپان آورده است .... مشتري مي گفت نصف قيمت من خريده است و كلي از من گله و شكايت كرد كه چرا گران فروشي مي كنم ... بعد مارك جنس را به ما نشان داد كه به زبان آلماني نوشته بود "ساخت آلمان – زور چون تاآپن"!!!!

فهميديم كه اين دو تا داداش باز يك نقشه هايي دارند!

 

دو سه روز بعد ديديم كه شيشه مغازه شولك شكسته است!!! ... زورچُپان و زورتُپان مي گفتند یک گربه ، داداش همان گربه اي كه ژوپولوشکا از روي ديوار پايين انداخته بود ، مي خواسته است از خيابان رد شود ، شيشه مغازه از تميري مثل آيينه بوده و گربه اشتباهي از اين طرف رفته داخل شيشه و آن را شكسته است!!!

 

چند روز بعد هم شنيديم تابلوي فلكسي مغازه شولك پاره شده است و زورچُپان و زورتُپان می گفتند همان جوجه گنجشكي كه ژوپولوشکا از دست گربه نجاتش داد ، مي خواسته است پرواز ياد بگيرد ،‌ با نوكش خورده به تابلو و آن را پاره كرده است!!!

 

خلاصه ... ماجراهاي اين دو قلو و شولك ،‌چند وقتي ادامه داشت تا اين كه يك جلسه اي گذاشتند و بچه محل ها دور هم جمع شدند تا بين آنها صلح برقرار كنند.

 

شولك مي گفت: شما جنس خودتان را بفروشيد من هم جنس خودم را مي فروشم.

زورچُپان به نمايندگي از طرف خودش و داداشش مي گفت: ما جنس خودمان را مي فروشيم ... به اجازه تو هم احتياجي نداريم ... تو هم جنس نمي فروشي.

شولك مي گفت: بابا ... مگر زور است!!!!

زورچُپان مي گفت: آره ... زور است .... چه مي گويي؟!

 

شولك مي گفت: اين قدر پشت سر من حرف نزنيد؟؟ ... چرا براي من شايعه درست مي كنيد؟؟‌ ... چرا مي گوييد شولك دزد است و متقلب است و كلاه بردار است و ... ؟؟

زورچُپان مي گفت: اول اين كه ،‌ همه آن چه كه گفتي را فقط ما نمي گوييم و بابا و مامان و شاگرد مغازۀ‌ ما و دو تا از بچه هاي خيابان اول هم مي گويند ... دوم اين كه ،‌ مگر نيستي؟؟

شولك مي گفت: بابا ... چه دزدي؟؟‌ ... چه كلاه برداري؟؟ چه گران فروشي؟؟ شما چه مدركي داريد؟؟

زورچُپان مي گفت: مدرك؟؟!!!‌ بيا ... زروتُپان خودش شاهد است كه تو از مغازه ما يك چيزي دزديدي .... خود من هم ديدم و زورتُپان هم شاهد است كه تو كلاه بابام را از سرش برداشتي و روي سر شاسکول گذاشتي ... عكسش هم هست!!!

شولك مي گفت:‌عكس كلاه برداري و كلاه گذاري من؟؟!!

زورچُپان مي گفت: نخير ... عكس باباي ما با كلاه!!! همان كلاهي كه از سر شاسكول برداشتي و سر بابام گذاشتي!!!

شولك مي گفت: آن كه در مراسم جشن تولد شاسكول بود .... از بابات هم اجازه گرفتم كه براي چند دقيقه كلاهش را به ما قرض بدهد تا شاسكول يك عكس با كلاه بگيرد و بعد هم به او برگرداندم. تازه در عكسي كه من دارم ،‌ كلاه را از سر بابات برمي دارم و در عكسي ديگر كلاه را سر شاسكول مي گذارم!

زورتُپان مي گفت: در عكسي كه ما داريم ، ‌شما داريد كلاه را از سر شاسكول برمي داريد و در عكسي ديگر كلاه را سر باباي ما مي گذاريد .... در ضمن ،‌ در هيچ عكسي شما از باباي ما اجازه نمي گيريد .... كسي در عكس چيزي نشنيده است؟! و بعد از زورتُپان پرسيد: ‌كسي در آن عكس چيزي شنيده است؟؟!!!

شولك مي گفت:‌ عكس ها دو دفعه گرفته شده است يكي موقع كلاه گذاري و يكي موقع كلاه برداري ... عكسي كه من از مراسم كلاه برداري دارم ، شما از مراسم كلاه گذاري داريد و در مورد عكس دوم ، ‌برعكس! ... در ضمن ،‌ باباي شما هم شاهد است ،‌ بقيه بچه هاي محل هم شاهدند!!!!

بچه هاي محل همه تصديق كردند ..... ولي زورچُپان و زورتُپان گفتند: شما با شولك دست به يكي كرده ايد تا به نفع او راي بدهيد ... شما حقوق بگير و مزدور شولك هستيد ... راستش را بگوييد ، از شولك چه گرفته ايد؟؟!! ... شهادت شما قبول نيست .... به روباه مي گويند شاهدت كي هست ،‌ مي گويد دُمم!!!

باباي زورچُپان و زورتُپان در جلسه نبود ، مجبور شديم به او زنگ بزنيم تا شهادت بدهد ،‌ او هم گفت:

اول: من پير شدم و حافظه درست حسابي ندارم!

دوم:‌ من چشم هايم ضعيف هستند و نمي دانم كي كلاه من را برداشت و كي گذاشت!

سوم: من به بچه هايم مثل تخم چشم هايم اعتماد دارم!

چهارم: از قديم گفته اند ، ‌حق با كسي است كه قوي تر است!

پنجم: پسرانم ، ‌نور ديدۀ‌ من هستند!

ششم:‌ خواهش مي كنم من را درگير اين بازي هاي بچه گانه نكنيد!

هفتم: شولك خر كي باشد! او هم يك آدم رذل و دزدي است مثل باباش!!!!

هشتم: شما با هم دوست و رفيق و همسايه و بچه محل هستيد و بايد احترام هم ديگر را حفظ كنيد ... نبايد اجازه بدهيد بچه هاي خيابان اول بين شما تفرقه بياندازند!! ... اتحاد مهم ترين چيز است و آن را حفظ كنيد!!!!!

نهم: ان شاء اله شولك سر عقل بيايد و قضيه به خير و خوشي تمام شود و كار به كلانتري و زندان نكشد!!!!

دهم: جوان هم جوان هاي قديم!!!!

 

شولك مي گفت: دوربين مدار بسته داخل مغازه نشان داده است كه زورتُپان با سنگ ، شيشۀ مغازه را شكسته و با چاقو ، تابلوي مغازه را پاره كرده است!

زورچُپان مي گفت: حالا به داداش من تهمت مي زني؟؟!!‌ ... همچين با مشت مي زنم به دهانت كه دندان هايت خرد شوند و بريزند داخل حلقت!!! .... جد و آبادت خرابكارند ... شورشي ... تروريست اقتصادي ... شهرام .... كاپيتان هادوك!!!

شولك مي گفت:‌ فيلمش را دارم!!

زورچُپان مي گفت: جاسوسي مغازه ما را مي كني؟؟؟؟ ... با كدوم مجوز فيلمبرداري مي كني؟؟؟ ... از زن و بچۀ مردم فيلم مي گيري و مي بري دور ميدان مي فروشي؟؟؟‌ پدرت را در مي آورم!! ... اخراجي ...  نمکی ... فيلمی ... دهاتي!!!

 

ديديم نمي شود .... اوضاع بدجوري كشمشي شده است. به شولك گفتيم: تو چه مي گويي و چه مي خواهي؟

شولك گفت: من كار كنم ، اين دو تا هم كار كنند ... ولي به يكديگر آسيبي نرسانيم ... زير آب يكديگر را نزنيم ... پشت سر يكديگر بد نگوييم ... اموال يكديگر را تخريب نكنيم ... زير قيمت يكديگر نرويم ... پشت سر يكديگر شايعه نسازيم ... بالاخره يك مقداري مرام داشته باشيم ... حرمت بچه محلي را حفظ كنيم ... شخصيت صنفي خودمان را حفظ كنيم!

به زورچُپان و زورتُپان گفتيم: شما چه مي گوييد؟

آن دو تا گفتند: فقط ما بايد اينجا كار كنيم ... شولك بايد جمع كند و برود ... زور هر كه بيشتر است ، زير آب آن يكي ديگر را هم مي زند ... جرات دارد مغازه ما را آتش بزند ... به او چه ربطي دارد كه ما مغازه او را آتش مي زنيم يا نه!!!! دل مان خواست ، جنس هايمان را هم مفت مي دهيم به مردم .... به شولك چه ربطي دارد؟؟!!! شايعه هم مي سازيم ... به همه هم مي گوييم شولك و باباش و پدربزرگش و همه قوم و قبيله و خانواده شان ،‌ دزد و كلاه بردار و گران فروش و مال مردم خورند ... حالا ، شما اين وسط چه مي گوييد؟؟!!!

 

گفتيم: ما كه مي دانيم اگر شولك مغازه اش را ببندد شما باز هم او را آزاد نمي گذاريد تا به كارش برسد ، باز يك جوري ديگر به او گير مي دهيد ... تازه ، ‌شما كه نمی خواهيد مغازه داري كنيد ... شولك كه مغازه اش را ببندد ، شما هم مي بنديد .... درد شما شولك است ،‌ نه مغازه و كار و كسب!!!!

زورچُپان گفت: اين ديگر به خودمان مربوط است و باباي بزرگوارمان ... زور ما بيشتر است و هر كاري كه دل مان خواست مي كنيم  و الان هم مي گوييم شولك بايد ببندد!!!!!

 

گفتيم: دوست داريد شولك هم همين بلا را سر شما بياورد؟

زورچُپان گفت:

اول: غلط كرده است!

دوم: ‌ما مي خواهيم او همين كار را با ما بكند تا ما به او و همه اهل محل نشان دهيم كه پشت اين ظاهر بچه مثبتش چه موجود شيطان صفتي خوابيده است!!!!

سوم: فقط خدا كند يك بار به ما حمله كند ، يا يك فحش بدهد ... يا يك شايعه بسازد ... آن وقت همه جا جار خواهيم زد .... "ديديد ،  شولك هم مثل ما يك موجود متوحش است!!" ... "‌ديديد ، اين شولك الاغ كه مي گفت من بچه با ادبي هستم ،‌ چه آدم بددهني است!!" ... "بی بیب ،‌ شولك كه همين امشب در حضور خود شما گفت عكس ژوپولوشکا و شاسکول را ديده است كه زير درخت سنجد با هم مي خندند و فيلم هارد ترا بایتی را ديده است كه شلوارش را با كفش ژوپولوشکا عوض كرده است و قسم مي خورد كه من شايعه سازي نمي كنم ، ‌چه شايعاتي پشت سر ما ساخته است!!! ... "ديديد ، شولك كه مي گفت من جنسم را زير قيمت نمي فروشم ،‌ حالا نه تنها جنسش ، بلكه روحش را هم زير قيمت مي فروشد ... آن هم به كي؟؟ ... به الياس!!!

چهارم: ما با اين شولك ، حالا حالاها كار داريم ....!!!! پسر خوبي است ولي نمي داند راهي كه مي رود به تركستان است و ما وظيفه داريم او را به راهي بازگردانيم كه باباي مان مي گويد درست است!!!!!

 

بچه هاي محل دور هم جمع شدند تا با هم مشورت كنند.

نه شولك راضي مي شد دست از كار بكشد و مغازه را ببندد ،‌ نه زورچُپان و زورتُپان حاضر مي شدند ، دست از آزار شولك بردارند! ... اين خانواده ، كمر به حذف شولك بسته بودند!

 

   +
        4:32 قبل از ظهر پنجشنبه 8 آذر1386  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

 ۱

ژوپولوشكا ،‌ قدم زنان ، سر به هوا ،‌ كنار حوض مخملي ، سه دور نزد ،‌ افتاد و دندونش شكست!

۲

ژوپولوشكا داشت آب هويج مي خورد. شاسکول رسيد و گفت: ژپلشكي ،‌ چرا آب هويج مي خوري؟ ... بيا پيش من هويج بخور!

ژوپولوشكا گفت: قسمت اول گفتم كه "افتادم و دندونم شكست!"

۳

ژوپولوشكا دستش را برد پشتش و يك تخم گنجشك كه از درخت داشت مي افتاد پايين ،‌ افتاد تو مشتش!

ژوپولوشكا تخم گنجشك را پرت كرد به هوا ، هنوز از آسمان سرازير نشده بود كه مامان گنجشك رسيد و تخم گنجشك رفت درست چسبيد به نوكش!

ژوپولوشكا خم شد روي زمين و يك چيزي كه ما نديديم چيست ، ولي خودش مي گفت ته ماده است! ، گرفت به مشتش و پرت كرد به سمت ديوار حياط ،‌ كه يك دفعه ديديم يك گربه از بالاي ديوار افتاد زمين! ... اين همان گربه اي است كه مي خواهد ، ۵ روز ديگر ، ‌وقتي جوجه گنجشك از توي تخم در مي آيد ، او را بخورد!!!!

زورچپان و زورتپان كه دهان شان از تعجب باز مانده بود ،‌ به ترتيب و يك صدا گفتند: ژوژو ، پوپو ، تو چطور تونستي پشت سرت را ببيني! ... تخم گنجشك را بفرستي به نوك مادرش! ... ته ماده را در دستت بگيري! ... و گربه اي كه مي خواست  ۵ روز ديگر جوجه گنجشك را بخورد ، بياندازي زمين!!! تو از كجا همه اين چيزها را مي دانستي؟؟!!

ژوپولوشكا گفت: همين قسمت قبلي نوشتم ، "دارم آب هويج مي خورم!!!"

۴

ژوپولوشكا ‌زير سايۀ درختِ وسط حياط ،‌ چهار زانو نشسته بود و چشم هايش را بسته بود.

هارد ترابایتی گفت: ژاوُوژا پوپوكولو لوبيانسكافي وُوُنژه شارماكلونزيره كاريافرتوپا آزورماني (اسم كامل ژوپولوشكا كه فقط هارد ترابايتي مي توانست بدون غلط بگويد) ، چه مي كني؟!

ژوپولشكا گفت:‌دارم استراحت مي كنم!

هارد ترابايتي گفت: ژاوُوژا پوپوكولو لوبيانسكافي وُوُنژه شارماكلونزيره كاريافرتوپا آزورماني ،‌ مگر چكار كردي كه اين قدر خسته شده اي؟!

ژوپولوشكا چشم هايش را باز كرد و آه عميقي كشيد گفت: چه بگويم!!!! ... همين قسمت قبلي ،‌ نخواندي چقدر كار كردم!!!!!!!!!!!!

۵

ژوپولوشكا رفت وسط صحرا و شروع کرد به فرياد زدن.

شولک گفت:‌ ژوپولوشكاي عزيز ،‌ ... آخر چرا؟ ... واسه چي؟ ... حالا ،‌ چرا اين طوري؟!

ژوپولوشكا گفت: مجبورم ... مي فهمي؟! ... مجبورم!!!

 

   +
        8:42 بعد از ظهر سه شنبه 6 آذر1386  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

مسابقات فوتبال محلات بود و بچه هاي محل ما هم تصميم گرفتند ، يك تيم بدهند. بچه ها دور هم جمع شدند و تيم بن بست سوم تشكيل شد ولی وقتی خواستند يك كاپيتان تعيين كنند تا برود موقع قرعه كشي حضور داشته باشد ، بين شان دعوا شد.

سال قبلش ، شولک خدا بيامرز ،‌ كاپيتان تيم بود ، ولي دو تا از بچه هاي تيم كه‌ دوقلو بودند ، از همان موقع ،‌ ‌مخالف كاپيتاني شولك بودند. داداش كوچك تر كه اسمش زورتُپان بود از داداش بزرگ تر كه اسمش زورچُپان بود ،‌ حمايت مي كرد و مي گفت امسال بايد زورچُپان كاپيتان تیم باشد و هر چه شولك مي گفت زورچُپان براي كاپيتاني تيم مناسب نيست ،‌ حرف به كلۀ اين دو تا داداش فرو نمي رفت كه نمي رفت!

بين بچه های تیم  اختلاف افتاد و بالاخره تصميم گرفتند تا راي گيري كنند. زورچُپان با هارد ترابایتی صحبت كرد و با منطق خودش و به زور در مغزش چپاند كه بهترين كاپيتان براي تيم ، خودش است. زورتُپان هم دو تا پس گردني زده بود به شاسکول و او هم فهميده بود كه بهترين كاپيتان براي تيم همان زورچُپان است. خلاصه ، راي گيري انجام شد و زورچُپان با چهار راي در مقابل يك راي شولك ،‌ به كاپيتاني تيم انتخاب شد و قرار شد هر چه زورچُپان گفت بقيه بچه ها اجرا كنند!

روز بازي شد و قبل از شروع بازي با تيم خيابان اولي ها،‌ وقتي که بچه های تیم داشتند خودشان را داخل زمین گرم مي كردند ، ‌زورچُپان به زورتُپان گفت: اين شولك را بگيريد و بزنيد!!!

شولك گفت: واسه چي؟؟!!

زورچُپان گفت: مگر قرار نشد داخل زمين هر چي من بگويم ، بگوييد چشم؟!

شولك گفت: درست ،‌ ولي نه اين كه مرا بزنيد!!

زورچُپان گفت: ما كه طي نكرديم چه بگوييم و چه نگوييم يا چه بكنيم و چه نكنيم .... قرار شد هر چه من داخل زمين گفتم ، همان شود!!

شولك گفت: قرار اين است كه هر حرفي را كه به بازي مربوط مي شود ، ما گوش كنيم و اين موضوع هيچ ربطي به بازي ندارد؟؟!!‌

زورچُپان گفت: اتفاقن ،‌ خيلي هم ربط دارد!!! .... ممكن است تو وسط بازي خيانت كني و باعث باخت ما شوي؟!

شولك گفت: يعني چي؟؟ ‌آخر واسه چي من بايد اين كار را بكنم؟؟!! من ، ‌تنهايي ، چه جوري مي توانم باعث باخت تيم بشوم؟!

زورچُپان گفت: آهان .... يادت است كه پارسال تو كاپيتان بودي؟‌

شولك گفت: خُب ... ‌منظور!

زورچُپان گفت: یادت هست که در آن بازی ، ما هشت تا گل خورديم؟!

شولك گفت: خُب!

زورچُپان گفت: خُب به جمالت! ... یادت رفته است؟! ... زورتُپان دروازه بان بود!! ... و بعد ادامه داد: حالا فكر مي كني  ما مي گذاريم تو امروز دروازه بان باشي؟ ... زرنگي!

شولك گفت: خُب ... اشكالي ندارد ... اگر مي ترسيد من گل بخورم ، من را بگذاريد نوك حمله.

زورچُپان گفت: آهان ... فكر كردي واسه چي پارسال نتونستيم حتي يك گل هم بزنيم؟!‌ ... واسه اين كه من نوك حمله بودم و همه توپ ها را مي زدم به اوت!!

شولك گفت: خُب ... من وسط زمين بازي مي كنم.

زورچُپان گفت: ببين شولك جان ... اگر تو بازي كني در هر حال بازي را خراب خواهي كرد ، پس تو نبايد بازي كني!!

شولك گفت: آخر واسه چي؟ ... اين تيم محله من است و من هم مي خواهم اين تيم قهرمان شود... چرا من بايد گل بخورم و يا موجب شكست تيم خودم بشوم؟؟!!!

زورچُپان گفت: ببين ... اين محل ،‌ فقط محله تو نیست! ... محلۀ ما هم هست و ما هم نمي خواهيم ببازيم. پارسال اگر باختيم ، واسه اين بود كه تو از كاپيتاني برداشته شوي ... ولي امسال كه ما كاپيتان هستيم ، نمي خواهيم شكست بخوريم .... و تو ممكن است باعث شكست ما شوي.

شولك گفت: خُب ... پس من بيرون از زمين مي نشينم و بازي شما را تماشا مي كنم.

زورچُپان گفت: نخير ... تو ممكن است از بيرون زمين به نفع تيم مقابل كف و سوت بزني و آنها را تشويق كني!!

شولك گفت: بابا ... من اصلن بي خيال شدم و مي روم منزل.

زورچُپان گفت: نخير ... تو ممكن است از منزل به بچه هاي تيم مقابل زنگ بزني و نقشه تيم ما را لو بدي!

شولك گفت: پس مي گوييد من چكار كنم؟!

زورچُپان گفت: هيچي ... ما دو تا پا و يك دست و سه تا دنده ات را مي شكنيم و بعد هم پاي يك ورقه را امضاء‌ مي كني كه عامل تمام باخت هاي تيم فوتبال محله در سال هاي قبل و امسال و سال هاي بعدي هستي و بعد هم مي روي!!!

شولك گفت: نيازي نيست دست و پاي من را بشكنيد ، من خودم هر چه بگوييد امضاء ‌مي كنم!

زورچُپان گفت: نخير ... ما بايد حتمن دست و پايت را بشكنيم ، تا درس عبرتي براي تو و ساير بچه هاي بن بست سوم شود و ديگر كسي هوس كاپيتاني تيم و بازي فوتبال نكند!!!‌

شولك كه ديد هوا بدجوري پس است و هر چه مي گويد به كلۀ روزچُپان فرو نمي رود ، يواش يواش ، عقب عقب رفت و يك دفعه فرار كرد. زورچُپان هم به شاسكول و هارد ترابايتي گفت: ديديد ... شولك خائن بود ، اگر خائن نبود كه فرار نمي كرد .... مگر ما بهش چي گفتيم؟؟ ..... فقط دو كلام حرف حساب زديم ... مگر زديمش؟؟ .... اگر ريگي به كفش شولك نبود كه فرار نمي كرد! و بعد به زورتُپان گفت بدو دنبالش و يقه اش را بگير و بيار اينجا!!!

بچه هاي تيم مقابل هم كه ديدند ،‌ اوضاع تيم ما بدجوري خراب است ، ‌شروع كردند به تشويق شولك و گفتند: شولك بيا اينجا ... شولك بيا اينجاا!!!!

خلاصه ، شولك از دست زورتُپان فرار كرد و دو سه روزي در منزل ما قايم شد و ما هم با بچه هاي تيم مقابل صحبت كرديم و شولك رفت تیم خيابان اولي ها .... منتها قرار شد براي آنها بازي نكند ،‌ فقط كنار زمين بنشيند و بازي ساير تيم ها را آناليز كند و يك جوري نقش كمك مربي را براي تيم آنها بازي كند!!!!!

هر چه زورچُپان و زورتُپان خوب بلد بودند آب را گل بكنند ، بچه هاي خيابان اول هم خوب بلد بودند از آب گل آلود ماهي بگيرند!!!

 

   +
        2:8 قبل از ظهر دوشنبه 5 آذر1386  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

شماره 55 از ماهنامه شهروند امروز را ورق مي زدم كه دیدم پرونده اي را در باب كوروش و دوران هخامنشي باز كرده و از زواياي مختلف و از نظرات كارشناسان متعدد به اين موضوع پرداخته است ... از بحث نان به نرخ روزي خوري آقايان كه بگذريم ، مي ماند نقشه اي كه در اين مجله از دوران امپراتوري هخامنشي چاپ شده است.

اين اولين باري نبود كه نقشه اي از اين دست مربوط به امپراتوري هاي دوران پيش از اسلام مي ديدم ولي هر وقت به نقشه اي از اين دوره برمي خورم ، ياد شولک مي افتم كه مي گفت "‌در هيچ دوره اي از امپراتوري هاي ايران پيش از اسلام ، شبه جزيره عربستان در قلمرو امپراتوري ايران نبوده است. حتي در زماني كه ايران تا ‌يونان و تركيه و مصر و از اين طرف تا افغانستان و تاجيكستان پيش رفته است ، باز شبه جزيره عربستان در اين محدوده قرار نگرفته است. البته ، اين موضوع براي بخش هايي از پاكستان هم صادق بوده است!"

هارد ترابایتی هم در جوابش مي گفت "اگر قرار به اين باشد كه بگوييم چرا شبه جزيره عربستان و پاكستان در هيچ دوره اي در قلمرو ايران نبوده اند ، پس بايد بگوييم چرا چين و هندوستان و روسيه و انگلستان و فرانسه و آلمان و آفريقاي جنوبي و آمريكا در قلمور ما نبوده اند؟ اين شولك هم گاهي اوقات حرف هاي عجيب و غريبي مي زند!!!"

به راستی ، اگر ما هيچ وقت ، در طول تاریخ پرشکوه دو هزار و پانصد ساله خود ، سرزمين هاي آن طرف خليج فارس را در قلمروی خود نداشته ايم ، ‌پس چگونه است كه مي گوييم اين خليج از نظر تاريخي متعلق به ايران بوده و هميشه نام فارس را بر خود داشته است؟؟!!‌ این خلیج که حدود هزار سال به نام پرشين گلف بوده ، بيش از هزار سال هم در قلمرو حكومت اسلامي اعراب بوده و 500 سال باقيمانده را هم كه باز به طور مساوي (از نظر حقوقي) در اختيار طرفين بوده است. ضمن آن كه در هزار سال قيموميت ايرانيان ،‌ سرزمين ها و ساكنين آن طرف خليج نیز اصلن ديده نشده اند و نقشه هايي كه كشيده شده است از ديد ايرانيان و حداكثر يونانيان بوده است ،‌ در حالي كه در هزار سال قيموميت اعراب ، سرزمين هاي اين طرف خليج - سمت ايران - جزئي از قلمرو ايشان بوده است و اگر نقشه اي هم كشيده اند با توجه به تملك سرزمين هاي هر دو سو و نيز تسلط بر منطقه ،‌ حق طبيعي ايشان بوده است كه نام خليج را به نفع خود برگردانند! بنابراين ، با توجه به هزار سال اول 50 : 50 ، هزار سال دوم هم 0 : 100 به نفع اعراب و پانصد سال اول هم 50 :‌50 ، ‌در مجموع دو هزار و پانصد سال ،‌ مي شود 100 : 200 ،‌ آیا نام گذاري این خليج به نام خليج عربي منطقي نمي نمايد!!!

 

   +
        4:49 بعد از ظهر جمعه 2 آذر1386  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

چند وقت پيش يك برنامه تلويزيوني ديديم كه تردستي ها ، شيرين كاري ها و كارهاي دستي و تزئيني مختلفي را با نگاهي آموزشي نشان مي داد. برنامه بسيار جالبي بود و در طي حدود 30 دقيقه حدود 25 كار جالب آموزش داده شد. كارهايي كه هر كدام سرشار از خلاقيت و حضور ذهن و تمركز و انديشه بود.

شولک ،‌ خدا بيامرز ،‌ مي گفت "انسان ،‌ حيوان ابزارساز است". وي عقيده داشت "تغييرات انجام شده در ساختار دست انسان ، در مقايسه با ساير حيوانات ، موجب شده است تا نه تنها قادر به گرفتن اشياء و اجسام گردد ، بلكه بتواند با ايجاد تغييرات ،‌ اشياء جديدي نيز بسازد. به عبارتي ديگر فقط هوش نشانه تمايز انسان از ساير حيوانات نيست كه حتي يك آميب نيز از هوش بالايي برخوردار است و شايد يك سگ يا اسب هم بخواهند براي راحتي و آسايش بيشتر ،  چيزهاي بسيار زيادي بسازند ولي دست آنها چنين اجازه اي را به ايشان نمي دهد و ناگزير با همان اندام هايي كه دارند نيازهاي اوليه خود را برآورده مي سازند. بنابراين ، آنچه در جداسازي انسان از ساير حيوانات مهم بوده است ، علاوه بر هوش و نوعي تفكر خلاقانه مبتني بر ابزارسازي ، توانايي اندامي وي در ابزارسازي است كه چنين تفاوت هاي عظيمي را پديد آورده و او را بر كره زمين حاكم گردانيده است. اگر هوش انسان ، چه از نوع انسان نخستين و چه از نوع دومين ،‌ در راستاي ابزارسازي و نيز ساخت چيزي ،‌ از هر نوع ، به كار نرود ، به نظر مي رسد از انسانيت خود به دور مانده است".

بگذريم .....

وقتي اين برنامه تلويزيوني را ديدم ،‌ یادم آمد در دوره دبستان ،‌ كلاسي داشتيم تحت عنوان كاردستي ..... قرار بود در اين كلاس مثل ساير كلاس هاي هنري ، خلاقيت و ابزارسازي و استفاده بهينه از اشياء مستعمل را ياد بگيريم ولي درست مثل كلاس خط و نقاشي كه هيچكس را نه خطاط كرد و نه نقاش ، در اين كلاس ها هم نه آموزشي داده مي شد و نه خلاقيتي شكل مي گرفت.

حال ، به فكر افتاده ام ، چقدر آموزش ديده ايم تا وجه تمايز خود را با ساير حيوانات حفظ كنيم!

 

   +
        4:45 بعد از ظهر جمعه 2 آذر1386  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

چند وقت پيش با چند تا از بچه ها دور هم جمع شده بوديم ، مثلن ‌شب نشيني. از هر در سخني بود و شوخی و خنده و مباحثه. خانم ها يك طرف مجلس را گرفته بودند و آقايان هم يك طرف ديگر را و بچه ها هم که از سر و كول هم بالا مي رفتند. يكي از بچه ها كه مجرد بود و از قضا به خاطر همين اخلاق عجيب و غريبش تا اين سن و سال عزب باقي مانده بود ، وسط يك بحث داغ وبلاگي پريد و جمله قصاري گفت كه ما دهان مان از تعجب باز ماند!!

اين رفيق ما ، آن وقت ها كه شولک ، خدا بیامرزدش ، زنده بود ، هميشه روبروي شولک مي نشست و كلي مسخره بازي در مي آورد ، طوري كه شولک هميشه از دستش عصباني مي شد و بهش مي گفت ، ‌چرا اين قدر نسنجيده حرف مي زني و رعايت حال ديگران را نمي كني؟ ...... ما هم كه به اين چرندياتش عادت كرده بوديم ، فقط نگاهش مي كرديم و گاهي اوقات هم زوركي لبخندي مي زديم تا شايد يك جوري خراب كاري هايش را ماست مالي كنيم ...... !!

خداييش ، شما خودتان قضاوت كنيد ،‌ در جمع يك عده خانم و آقاي محترم و تحصيلكرده و وب لاگ نويس و امروزی ،‌ در حالي كه همه دارند از تجربيات شان در وب و مزاياي وبلاگ و بلاگ نويسي و راهكارهاي مختلف در راستاي بهبود وبلاگ صحبت مي كنند ، كسي بيايد ، خاطره تعريف كند و یک چنين چيزي را بگويد ، آن وقت شما چه مي كنيد؟ چقدر یک انسان باید بی نزاکت باشد که چنین حرفی را بگوید؟؟ هر چه می اندیشم چنین گفتار ناشایستی در مغزم جای نمی گیرد؟؟!! ..... شرم آوره !!!!!!!

"آن وقت ها كه ما دانشجو بوديم ، مي گفتند دختر يا دانشجو مي شود يا خوشگل ،‌ حالا بايد گفت ، دختر يا خوشگل مي شود يا وبلاگ نويس!!!!!"

حالا ، ‌به ما حق مي ديد ،‌ اسم اين رفيق مان را بگذاريم ،‌ شاسكول!

 

   +
        1:31 قبل از ظهر پنجشنبه 1 آذر1386  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



شولک از بچه محل های قدیمی ما بود ..... گاهی اوقات به یاد او در آن روزها غوطه می زنم:

یک روز شولک گفت خورشید به دور زمین می چرخد!!! ما با تعجب به وی نگاه کردیم و گفتیم این که خیلی سال است کشف شده زمین به دور خورشید می چرخد ، شولک جان!!... ولی شولک اصرار داشت که نخیر!... مرغ یک پا دارد و خورشید به دور زمین می چرخد! می گفتیم شولک ، گالیله واسه همین موضوع به غلط کردن افتاد و شولک می گفت نخیر .... همین که من گفتم و هزار جور دلیل هم می آورد که خورشید به دور زمین می چرخد!!! وقتی هم که به او می گفتیم یعنی تو می گویی همه دانشمندان اشتباه کرده اند و نفهمیده اند و تو یکی فهمیدی؟؟!! ... می گفت همه این دانشمندان دست به یکی کردند و بر شما سوار شده اند و شما نمی فهمید!!... آن موقع گالیله را گرفتند ، چون مردم در آن زمان فکر می کردند دانشمندان درست می گویند و الان هم می آیند و این بار من را می گیرند چون باز هم فکر می کنند دانشمندان درست می گویند!!!!

یک روز دیگر هم گفت همه فکر می کنند درختان ریشه در خاک دارند در حالی که تازه فهمیدم درختان ریشه در هوا دارند و چون ما خیلی مغرور هستیم و دنیا را از چشم خودمان می بینیم و شاخه ها در سمت ما هستند فکر می کنیم درختان ریشه در خاک دارند در حالی که دنیای واقعی آن زیرزمین است و درخت ریشه در هوا دارد ( یعنی شاخه در هوا دارد)!!!!!!!!

یک روز هم گفت می دانید آخر دنیا چه می شود؟؟!! گفتیم خوب معلوم است دیگر ..... قیامت می شود و نامه اعمال و سایر چیزها که خود بهتر از من می دانید .... شولک گفت نخیر هیچ اتفاقی نمی افتد و از این خبرها نیست ..... بچه ها به شولک گفتند بابا ، همه می دونند که آخرش قیامت می شود همه کتاب ها و دانشمندان و اولیاء و اوصیاء قبول کردند و تو می گویی نه !!!!

یک روز هم گفت چرا باید زشتی در کنار زیبایی باشد و شر در کنار خیر و کوتوله در کنار دراز و چاق در کنار لاغر و  ...... ما هم می گفتیم شولک ، اگر این جوری نبود و همه مثل هم بودند دنیا خسته کننده می شد ، دیگر هیچ چیزی معنی نداشت و .......

خلاصه ، یک روز شولک گفت بچه ها ، هر چه تاریخ را بیشتر ورق می زنم ، هر چه کتاب های فلسفه را بیشتر می خوانم ، هر چه در باب فرهنگ و هنر و صنعت و تجارت بیشتر تتبع می کنم ، هر چه بیشتر وارد وادی عرفان و شریعت می شوم ، هر چه بیشتر به اخبار و روزنامه ها و مجلات و تلویزیون و اینترنت نگاه می کنم ، بیشتر به این نتیجه می رسم که دست هایی در کار است تا تو لقمه نانی به کف آری و به غفلت نخوری .... دست هایی در کار است و اطلاعات غلط زیادی را پیرامون ما ریخته اند و ما هر چه می کوبیم آب در هاون است و تمامی آن چه که تاکنون اندوخته ایم جهل است و غلط است و ......!!!!!!!!!

خلاصه با یک دکتر مشورت کردیم و قرص های رنگی زیادی برای شولک خریدیم و ساعت ها با وی بازی و مشاوره می کردیم تا حالش بهتر شود ... روزی سه عدد قرص می خورد و دو ساعت در پارک پیاده روی می کرد و چند ساعتی می خوابید ... یک رژیم پرهیزی سخت هم داشت که باید از کتاب و مجله و روزنامه و فیلم و موسیقی و کامپیوتر و تلویزیون و رادیو و بازی و بحث و حتی فکر کردن و نوشتن هم پرهیز می کرد .....  دکتر می گفت بیماری شولک مسری نیست .... باز هم خدا را شکر .....!!!!!

وقتی شولک را برای استراحت چند ماهه بستری می کردند ، داد می زد من فقط شک دارم ... من فقط به همه چیز شک دارم .... به خدا من مشکل دیگری ندارم .... فرق من با شما فقط این است که شما همه چیز را همان طوری که هست پذیرفته اید ، ولی من فقط شک دارم ، وگرنه مشکل دیگری ندارم ....!!!!!

چند ماه پیش رفته بودیم منزل شولک برای عیادتش ، می گفت احساس می کنم یکی دنبالم است و می خواهد من را بکشد .... آن موقع فیلم ذهن زیبا را ندیده بودیم ولی شبیه جان نش شده بود ...... بدجوری دچار توهم بود ..... یکی از بچه ها که کلی کتاب خوانده بود و مثل یک هارد ترابایتی مملو از دانش بود به شولک گفت بابا چرا کسی بخواهد تو را بکشد ..... شولک گفت چون تا با حال خیلی های دیگر مثل من را هم کشته اند ...... حتماً باید من را هم بکشند تا شما باور کنید؟؟!!! و هارد یک ترابایتی ما گفت کی این حرف ها را گفته است ، شولک جان ...... چرا فکر نمی کنی آنها که کشته شده اند همگی به مرگ طبیعی مرده اند و یا اگر تصادف بوده است یک حادثه رانندگی اتفاقی بوده است و یا رفته بوده است شنا و در رودخانه غرق شده است ... می دانی ، سالی 65000 نفر در تصادفات می میرند و 3000 نفر در رودخانه ها و دریا و استخر غرق می شوند و 18000 نفر در درگیرهای خیابانی و 8000 نفر در درگیری های خانوادگی و 15000 نفر در اثر مسمومیت و خودسوزی و ......!!!! بابا ، شولک اگر قرار باشد که فکر کنی هرکسی مرده است که می توان همه اینها را از جمله به قتل رسیدگان دانست ... چرا هیچ وقت فکر نمی کنی که چرا باید کسی ، کسی را بکشد ، چرا فکر نمی کنی همه باید یک جوری بمیرند و بعضی ها هم این جوری می میرند ... هارد یک ترا بایتی درست می گفت ولی شولک هیچ وقت این طوری فکر نمی کرد ... شولک به همه چیز شک داشت ... می گفت اگر همه در اثر یک حادثه می مردند و یا خودکشی می کردند و یا مسموم می شدند ، آن وقت من شک می کردم چرا یک نفر به مرگ طبیعی مرده است!!!!!!!!!!! .... شولک بود دیگر .....

دو سه ماه پیش ، شولک به مرگ طبیعی درگذشت .... یکی از بچه محل های پزشک رفته بود پزشک قانونی و می گفت حدود 25 عدد قرص رنگی خورده بود و مثل این که حواسش نبوده است و پایش به بخاری گیر کرده و شلوار و پاهایش سوخته بود و از هول ، آن قدر این طرف آن طرف خود را زده که یک دست و دو تا دنده اش شکسته بود و چند جای دست و شکم و یکی دو جای گردنش هم با شیشه بریده شده بود ، آخر سر هم چون دیده بوده کسی به دادش نمی رسد تا خاموشش کنند ، رفته داخل وان حمام تا خودش را خاموش کند که داخل وان غرق می شود .... داخل ریه هایش پر از آب بود .... بیچاره وقتی از روی پشت بام افتاده بودنش ، از بدشانسی یک کامیون هم رد می شود و او هم می رود زیر کامیون و حسابی خرد و خاک شیر می شود ...... خیلی راحت و بی صدا ، تارانتینویی مرد .... خوش به حالش ..... خدا بیامرزدش ......!!!

دیروز رفته بودم قبرستان ، سر خاکش .... حتی سنگ قبر هم نداشت!!!!!!!!

   +
        11:43 بعد از ظهر چهارشنبه 23 آبان1386  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin