چندي پيش ميزگردي در محلۀ ما برگزار شد تحت نام "جامعۀ مجازي و دشمنان همه چيز باز آن". همۀ بچه هاي محل هم جمع شده بودند و چاي و كيك و نوشابه و ساندويچ و از هر در سخني ؛ يك گفتمان متمدنانه در چهار دور!
1
شولک مي گفت: اين يك بحث تاريخي ريشه دار است به ناكجاآباد ... مسئله اين نيست:
«من مي فهمم ، تو نمي فهمي! ... و يا ... تو مي فهمي ، من نمي فهمم!»
آيا شما فکر می کنید ، مسئله واقعن اين است؟!:
چه كَسي مي فهمد؟!
چه كَسي كژ فهم است؟!
زورچپان كژ فهم است؟!
زورتپان چه؟! ... كه ديشب مي گفت:
دوغعلی بوق! ... تو چقدر مي فهمي؟! ... آيا او مي فهمد؟!
اين پسر ، هاردترابایتی ، زياد مي فهمد؟!
يا كه شاسکول ، چه چيز مي فهمد؟!
آيا من مي فهمم؟! ... آيا تو مي فهمي؟!
پیرچماق راست بگوي ، در ميان من و تو ، چه كسي مي فهمد؟!
من نفهمم يا ژوپولوشکای عزيز و صورتي
پیرچماق راست بگوي ، زن تو ، ننه گَل چماق پير ، هيچ چيز مي فهمد؟!
من اگر مي فهمم ... تو اگر مي فهمي ... كََسي ديگر ، بماند كه نفهمد ، به غير از من و تو؟!
من اگر نيم فهمم ... تو اگر نيم فهمي ... جان اين زورقلوها راست بگوي ... چه كسي ، همه چيز مي فهمد؟!
چه كسي ، ته اين كوچۀ بُن بست ، به نگاه مي بندد؟!
ما همه مي بنديم؟!
ما همه مي فهميم؟!
آري! ... به صدايي بلند مي گوييم:
ما همه مي فهميم! ... ما همه مي فهميم!
همگي مي فهميم! ... همگي مي فهميم!
شولك ، پارچ آب را از روي ميز برداشت و يك ليوان آب ريخت و خورد و ساكت شد. پيرچماق ، با آن صداي دورگه اش ، خيلي خشك و جدي و رسمي ، رو به حاضرين گفت: ببينيد ، ننه گُل چماق اينجا حضور ندارند. لطف كنيد ، بي خود و بي جهت ، پاي ايشان را به وسط اين ميزِ گرد نكشيد! ......... بعد ، يك چشمكي به شولك زد و با تكان سر و چشم و ابرو به او اشاره كرد كه كمي سرت را جلوتر بياور و كمي به سمت او خم شد و در گوش شولك آهسته گفت: موضوع من و تو و ژوپولوشكا كه جايش اينجا نيست! ... جلوي بچه ها خوب نيست! ... روي شان به من باز مي شود و بعد من نمي توانم جلوي شان را بگيرم! ... اين موضوع را بگذار بعد از ميزِ گرد ، يك جوري موضوع را بين خودمان ، حل و فصل مي كنيم! ... به ژوپولوشكا هم نمي خواهد چيزي بگويي! ... من خودم با او صحبت مي كنم! ......... بعد يك چشمك ديگري زد و يك لبخند زوركي تحويل شولك داد و برگشت عقب و به صندليش تكيه داد ..................... شولك كه با تعجب و دهاني باز او را نگاه مي كرد ، خواست چيزي بگويد كه پيرچماق ، دوباره جلو آمد و يك چشمكي به او زد و باز با همان اشاره هاي سر و چشم و ابرو به او فهماند كه كمي جلوتر بيا و خم شد و در گوش شولك خيلي آهسته و البته اين بار با لبخند گفت: پدرسوخته! ... حالا ژوپولوشكا ، عزيز شد؟! ... تو از كجا رنگ صورتي ژوپولوشكا را ديدي؟! و دوباره يك لبخندي زد و برگشت عقب ، به صندليش تكيه داد!
شولك برافروخت ... رنگ صورتش قرمز و كبود شد ... يك لحظه رفت دهانش را باز كند كه کمی مکث کرد ... يك نفس عميق كشيد و چشم هايش را بست و نفس دوم را عميق تر كشيد و چشم هايش را باز كرد و به سمت پيرچماق خم شد و خيلي عصباني و جدي ، ولي با صدايي آهسته ، طوري كه فقط من مي شنيدم ، در گوش پيرچماق گفت: اگر يك بار ديگر ، در حضور من ، چنين حرف هاي مزخرفي در مورد ژوپولوشكا بزني ؛ زيرشلواريِ مامان دوزِ گُل منگوليِ كيسه گونيِ دو لولِ گشاد پنچرِ چهارسوراخِ و آبكش ات را با تمام محتویاتش از پایت درمي آورم و چهار تيكه مثل چارقد چهل تيكۀ ننه گُل چماق مي بندم سرت و محتویاتش را هم مثل پاپیون می بندم گردنت و دور همين ميزِ گرد ، چهل و چهار دور مي چرخونمت! ....... و بعد نفس عمیقی کشید و خيلي آرام برگشت سرجايش و به صندليش تكيه داد ............ پيرچماق براي چند لحظه با دهاني باز و چشماني گشاد همين طور به سمت شولك خميده ماند! و بعد از چند لحظه همين طور گيج و مات و مبهوت برگشت و به صندليش تكيه داد! ... هیچ کس تا به امروز ، از شولک چنین حرکتی ندیده بود!
هاردترابايتي گفت: از قديم گفته اند هر كه بامش بيش ، برفش بيشتر ... هر چه بيشتر بداني ، بيشتر رنج مي بري ، راحتي در نفهميدن است ... همين خود من ، مي داني چقدر در هراسم؟! ... هر روز كه ازمنزل بيرون مي آيم ، كلي مراقب هستم و اطراف را مي پايم تا اين بچه هاي خيابان اولي من را ندزدند و نبرند به خيابان شان ، تا اطلاعات اين چندساله ام را تخليه كنند!
شاسكول گفت: مال بد بيخ ريش صاحبش است ... نگران نباش تو را جاي دوری نمي برند ... اگر قرار به تخليۀ اطلاعات باشد ، نيازي نيست تو را ببرند ... اگر همين جا هم دكمۀ تو را بزنند ، خودت همۀ اطلاعات را خواهي داد؟
شولك بدون توجه به حرف هاي شاسكول گفت: مشكل ، در خود فهميدن نيست ، كه هر كَسی زنده هست و زندگي مي گذراند ، به نوعي مي فهمد. ... بحث و جدل تاريخي و فلسفي و منطقي و سياسي و هر چيز ديگر ، بر سر اين موضوع كه چه كسي مي فهمد يا نمي فهمد ، بيراهه اي بيش نيست! مشكل حتي در فهم يكديگر هم نيست ، هر چند در مواردي لازم است ولي نه كافي؟! ... براي اثبات فهم تو ، همين قدر كافي است كه الان اينجا هستي و در اين ميز گرد شركت داري ، پس تو مي فهمي.
شولك ادامه داد: مشكل در خود فهمیدن نيست ، در فهم چه و كه هم نيست ، در شجاعت بيان فهميده هايمان است از هرچه و هركه ... بيان احساسات و عواطف مان است از هرچه و هركه ... بيان ديده ها و شنيده هاي مان است از هرچه و هركه .... و اين هرچه و هركه مي تواند هرچيز و هركسي باشد ، حتي خود تو!
هاردترابايتي اضافه كرد: مشكل ما ، ترس از بيان است ، يعني: ملاحظه!
ژوپولوشكا گفت: در گذشته هايي نه چندان دور ، حتي تا همين ديروز ، دفترچه هاي خاطرات روزانه ، محلي بود براي بيان تمامي آنچه كه گفتيد.
شولك در پاسخ به ژوپولوشكا گفت: ولي مملو از ترس ، چون دسترسي به آن را محدود مي كرديم يا ممنوع! ... دفترچۀ خاطرات ، فضايي است عاري از حس شجاعت!
هاردترابايتي در ادامه حرف هاي شولك افزود: البته ، امروزه ، يعني از حدود چند سال پيش به اين طرف ، دفترچۀ خاطرات ، هر چند در جاي خود بسيار با ارزش است ، به تدريج كنار گذاشته شد و به جاي آنها ، دفترچۀ يادداشت ديگري آمد ، يعني: وبلاگ!
شولك گفت: آري! وبلاگ ، دفترچۀ يادداشت شخصي بزرگي است ، مملو از حس شجاعت و توانايي بيان فهميده ها ، احساسات و عواطف ، شنيده ها و ديده های مان از هرچه و هركه و ابراز: من زنده ام! ... من فكر مي كنم! ... من حس مي كنم! ... من شك مي كنم! ... من عصيان مي كنم! ... من مي فهمم! ... و من هستم! ... پس من شجاعم!
شولك نفس عميقي كشيد و در سكوت حضار گفت: ورود به وبلاگ و وبلاگ نويسي ، هر چند اولين گام براي تمرين بيان نيست ، اولين گام است براي كسب شجاعت در ابراز بيان!
دوغعلی بوق كه پيش از شروع ميزِ گرد ، يك صندوق دوغ از شولك گرفته بود ، از روي كاغذي كه در دستش بود ، بلافاصله ، بعد از پايان جملۀ شولك با صدايي بلند خواند:
«جامعۀ جهانيِ انديشمندانِ شجاع را از بين نبريم و اجازه دهيم شجاعت فراگير شود.»
2
اين دور از صحبت را هم باز شولك شروع كرد ... خيلي آرام و خونسرد و با لحني پرسشگرانه گفت: مي نويسيد ، آپ مي كنيد و مي رويد. ... تا نوشتن بعدي و آپ بعدي مرتب به وبلاگ تان سر مي زنيد ....... به چه قصدي؟ ...... چند نفر آمده اند؟ ...... چه كساني آمده اند؟ ...... غريبه يا آشنا؟ ...... آيا تازه واردي هم داشته ايم؟ ...... چه كسي ، چه وقتي و ازكجا؟
ژوپولوشكا گفت: چه رنج طاقت فرسايي است اين احساس ديده شدن و ديدن ..... كه اگر نمي خواستي ديده شوي ، پشت ميزي يا زير يك كرسي مي نشستي و در همان دفترچه هاي خاطرات قديمي مي نوشتي و ماه به ماه ورق سياه مي كردي و بايگاني!
هاردترابايتي گفت: اين نياز به ديده شدن است كه در همۀ وبلاگ نويسان به صورت يك درد مشترك فرياد مي كشد و هر چند ممكن است كم و زياد داشته باشد ، همۀ ما يك صدا مي گوييم: ... مرا ببينيد! ... من اينجا هستم!
پيرچماق رو به جمع گفت: حيف نيست ، آدم ، گرماي زير كرسي و نرمي تشك را رها كند و برود پاي ميز كامپيوتر بنشيند؟! من خاطرات نويسي را بيشتر دوستم مي آيد تا وبلاگ نويسي! ... هر چيزي قديميش خوبي! ... مرد هم مردهاي قديم!
شولك نگاه تيزي به پيرچماق كرد و گفت: به آدرس پيوندهاي تان نگاه كنيد ... به فهرست دوستاني نگاه كنيد كه به هر طريق به ايشان اطلاع داده ايد ، وبلاگ داريد ... كامنت هايي را بخوانيد كه براي ديگران مي گذاريد و به انواع نرم افزارها و ماژول ها و اسكريپت ها و آمارگيرهايي فكر كنيد كه در وبلاگ تان مي گذاريد ... به غير از اين است: من هستم ، تو هم هستي؟! ... يك خبرگزاري جهاني پويا در دستان من و تو ، از زندگي و زنده ام. ؛ خبررساني ، ... زنده ام! و خبرگيري ، ... زنده اي؟!
دوغعلي بوق ، بطري سوم را خورده بود كه جملۀ شولك تمام شد و بلافاصله پشت سرش گفت:
«خبرگزاري جهاني پوياي مشترك را حفظ كنيم ، به كاركنان آن احترام بگذاريم و دوست شان بداريم.»
3
باز هم شولك شروع كرد و گفت: مي نويسيد ، آپ مي كنيد و مي رويد. ............. تا نوشتن بعدي و آپ بعدي مرتب به وبلاگ تان سر مي زنيد .... به چه قصدي؟..... اين حس ، همچون گذشته نيست ؛ كار ديگري داريم و نياز ديگري ؛ شور ديگري در سر است و شوق ديگري در قلب و ترس ديگري در سراسر وجود: قضاوت!
هاردترابايتي گفت: قضاوت يعني داوري و هيچكس حق ندارد در موردِ كسي قضاوت كند!
شولك گفت: بي خيال هستيم و بي باك و فقط برخي تا اندازه اي ترسو در قضاوت كردن ، و بسيار در انديشه هستيم و ترسو و برخي تا اندازه اي شجاع در قضاوت شدن. ........ و ادامه داد: پيام هايي كه براي من مي گذاريد و من براي شما ، پيام هايي كه من به شما پاسخ مي دهم و شما به من ؛ همگي به حس قضاوت ما بازمي گردد و توانايي ما. حسي كه بارها و بارها و به انواع و اشكال مختلف بيان كرده ايم ولي در يك بحث روشنفكري و روشنفكرستيزي مي گوييم: هيچ كس حق قضاوت كردن ديگران را ندارد!
زورچُپان وزورتُپان يك صدا گفتند: كي گفته است هیچ كسي حق قضاوت ندارد؟! ... پس ما اينجا چكاره هستيم! حرف هاي جديد مي شنويم! ...... بابااااااااااااااااااااااااا ... چه بكنيم با اين جماعت من و اون .... و با سر و چشم و ابرو به همديگر اشاره اي كردند.
شولك گفت: مشكل در قضاوت نيست ، كه در پاداش و جزاي ناشي از آن قضاوت است ..... تو ، روشنفكر و روشنفكرستيز ، بايد بگويي: هيچكس حق تنبيه و مجازات ديگران را ندارد و نه قضاوت ديگران!
ژوپولوشكا گفت: در پشت تمامي اخبار ارسالي از سوي انديشمندان شجاع اين جامعۀ جهاني الكترونيكي ، ضربان قلبي از جنس گوشت و خون به گوش مي رسد: من زنده ام و مي خواهم زنده بمانم!
و شولك ادامه داد: پاداش نمي خواهم ، فقط مجازاتم نكنيد!
شاسكول گفت: خوب به هم نان قرض مي دهيد ، فكر مي كنيد چون من شاسكولم ، از اين چيزها هيچي حاليم نمي شود؟! با برنامۀ از پيش هماهنگي شده وارد ميزِ گرد مي شويد؟! ........ زرشك!
شولك رو به شاسكول كرد و خيلي جدي گفت: ..... جان!!!!!
شاسكول گفت: نگذاشتيد كه من ادامه بدم ... حرفم را قطع كرديد ، جمله ام ناتمام ماند ... زرشك خوب اعلاء ، كيلويي 3700 تومان ، اگر مي خواهيد سوپر سركوچه آورده است!
شولك نگاه تندي به شاسكول كرد و ادامه داد: چه ، زماني كه مي نويسيد و چه ، زماني كه مي خوانيد ... چه ، هنگامي كه مي انديشيد و چه ، هنگامي كه حس مي كنيد ... چه ، موقعي كه پيامي مي گذاريد و چه ، موقعي كه پاسخي مي دهيد! سراسر ، مملو از ترس و شجاعت در قضاوت كردن هستيم و قضاوت شدن!
دوغعلي بوق بيشتر از نصف صندوق دوغ را خورد بود كه شولك به اينجا رسيد ... سريع از جايش بلند شد و با صدايي بلند در ادامۀ حرف هاي شولك گفت:
«با كاشتن نهال شجاعت در چاله هاي ترس و كمك به پرورش و شكوفايي حس قضاوت ، سازمان داوران آزاد جهاني را گسترش دهيم. ................. مجازاتگر نباشيم ، پاداش پيشكش!»
4
گفتم: سال 1379 كامپيوتري خريدم كه در زمان خودش سرآمد بود. در شهرستان زندگي مي كردم و براي استفاده از اينترنت ، از سرويس دهنده هاي تهران خدمات مي گرفتم. در آن زمان جستجو بود و حرف زدن دوستانه ......... همان سِرچ (Search) و چَت (Chat)!
هاردترابايتي گفت: در جستجوها ، ما به دنبال واژگاني خاص مي گشتيم و انواع مختلف و متنوع و متعدد از مطالب و مقالات را به زبان هاي فارسي و انگليسي مي گرفتيم و مي خوانديم و تعريف مي كرديم و ساير مقولات! .... جستجو در اينترنت هنوز هم به همين منظور به كار مي رود و فقط دامنۀآن وسيع تر شده و از متن به عكس و موزيك و فيلم كشيده شده و امكان دانلود هر يك را فراهم كرده است ؛ هر چند ، در آن زمان نيز چنين چيزي ممكن بود ، فقط سرعت هاي اينترنتي و پهناي باندها و امكانات سخت افزاري موجود چنين امكاني را براي ما فراهم نمي ساخت! و اين يعني : اطلاعات!
شولك گفت: به هر حال ، اين امكان در طول يك دهه ، منابع اطلاعاتي بسيار مهمي را در اختيار جامعۀ داوران انديشمند شجاع جهاني گذاشته است تا با اين همه خوراك اطلاعاتي ، خيلي بهتر ، احساس زنده بودن داشته باشند!
زورچُپان وزروتُپان يك صدا گفتند: خيلي جامعه جامعه مي كني؟! ... باباااااااااااااااااااااا ..... با اين همه انديشمند و پشه بند و سرِ هم بند و شكسته بند چه كنيم!!!!!!
هاردترابايتي گفت: اما امكان ديگر كه گفتيد ، چَت يا همان حرف زدن دوستانه است. در معني چت گفته اند: گپ زدن ، دوستانه حرف زدن ، سخن دوستانه ، درددل و گپ. ................... با اين حال ، از چَت و چَت كردن دو مفهوم متفاوت برداشت مي شود. يك مفهوم به همان معني كه گفتيم و دوم به مفهوم فريب دادن از واژۀ انگليسي Cheat.
شولك گفت: ..... و چقدر اين دو واژۀ چَت و چيت به يكديگر شبيه اند در نگارش و تلفظ و اين مفهوم دوم.
ژوپولوشكا گفت: در آن سال ها ، به دلايل متعدد و مختلف ، شايد اين تنها راه ارتباط بي خطر بين آدم هاي مختلف به ويژه دخترها و پسرها بود. وقتي روابط بين آدم ها ، به هر نوع و دليلي محدود مي شود و به ناگاه در برابر پديده اي قرار مي گيريم كه فاصلۀ بين آنان را كم مي كند و آن هم بدون هرگونه محدوديت يا هزينۀ بالايي ، آن وقت چه انتظاري مي شود داشت.
شاسكول ، با همۀ شاسكوليش ، اين يكی را خوب آمد و گفت: هزينۀ چَت كردن خيلي ارزان تر از هزينۀ رفتن به يك كافي شاپ است .... اگر بخواهيد برويد كافي شاپ و دو تا كافه گلاسه و كيك بخوريد ، با پول اياب و ذهاب ، سرجمع بيشتر از هزينۀ 10 ساعت چَت با خطوط 56 كيلو بابيتي است ....... در ADSL كه به مراتب ، هم ارزان تر است و هم پرسرعت تر. تازه مي توانيد شكلك و عكس و فيلم و از اين جور دخترگول زنك ها هم بفرستي!
هاردترابايتي گفت: در چَت ، شما مي توانيد با آدم هاي بسيار زيادي چه ايراني و چه عرب و اروپايي و مالايي و چيني ، چه زرد و سياه و سفيد ، چه مسلمان و مسيحي و يهودي و چه زن و مرد و پير و جوان صحبت كنيد ..... آن هم فقط با فشردن چند دكمۀ ساده .................. و اين يعني: ارتباطات!
شاسکول گفت: دوست دختر سیاه پوست سیری چند؟! .... چرا هیچکس یک دختر سرخ پوست در قفس من ندید؟!
شولك گفت: لازم است به خود بازگرديم ................ در آن زمان (منظور سال 1379 است) ، چند نفر از شمايي كه در اين ميزِ گرد شركت داريد ، كامپيوتر داشتيد و يا به اندازۀ كافي با آن آشنا بوديد ، تا برسيم به اين كه آيا چَت هم مي كرديد يا خير! حداقل از بين دوستان و بستگان و آشنايان حاضر ، شايد به تعداد انگشتان دست! ..... پس ، در آن زمان ، يك عضو حاضر و ناظر در فضاي مجازي ، ناگزير از چَت با چه كساني بود؟! ........ به غير از آن كه : هر كه از راه مي رسيد! ..... بيگانگاني كه شايد با هم آشنا مي شدند و شايد هم نه! .... و البته ، چه آشنايي هاي كوتاهي! ...... در چنين فضايي ، روابط كلامي ، آن قدر كم ادامه مي يافت كه شايد نيازي نبود چيزي جز دروغ و ياوه گفته شود ، تا چه رسد به قرار ملاقات! ....... شايد ، نگاه جامعۀ آن زمان به اين مكان ، چندان هم بي راه نبود ، فضاي اغلب چَت روم ها و چَت ها بيگانه بود و سكسي و مسموم! .................... چَت از مفهوم اول به مفهوم دوم گريخته بود! و اين يعني : فريب!
هاردترابايتي گفت: با اين حال ، در درازمدت ، چَت هم مسير خودش را يافت. در حال حاضر ، بسياري از آشنايان و بستگان و دوستان ، آي دي معتبري دارند ، حتي بچه هاي بالاي 10 سال دوست و آشنا هم ديگر وارد اينترنت و چَت شده اند ، جايي كه ، شايد زماني براي ما بزرگسالان هم ممنوع بود! ...........
گفتم: من به عنوان كسي كه تقريباً بيش از 7 سال در اين فضا زندگي كرده ام ، الان ، احساس ديگري از چَت و چَت روم و چَت كردن دارم! و فكر مي كنم شما هم با من هم عقيده باشيد
شولك و هاردترابايتي و ژوپولوشكا با تكان سر تأييد كردند و شولك رو به آنهاي ديگر كرد و گفت: اگر غير از اين است ، به آي دي هاي موجود در ياهو مسنجرتان نگاه كنيد ، تعداد بسيار زيادي از آنها را مي شناسيد كه شايد اكثريت باشند و از ميان آنهايي كه مخاطب شما هستند نيز ، باز اكثريت با آشنايان است! شما ديگر در فضايي بيگانه به سر نمي بريد! ... حالا ، چَت از مفهوم دوم به مفهوم اول بازگشته است! و اين يعني فقط : گپ و درددل و حرف دوستانه!
ژوپولوشكا گفت: چَت محيطي است بسيار قوي ...... حتي ، نيرومند تر و تاثيرگذارتر از وبلاگ!
هاردترابايتي گفت: من به چَت زنده ام و هر آنچه كه از اوست!
شاسكول گفت: ژوپول جان ، با كدام آي دي وارد ياهو مسنجر مي شوي؟
زورچِپان و زروتُپان يك صدا گفتند: شماره تلفن رد و بدل مي كنيد؟! ... آي دي یاهو مسنجرتان را روي در و ديوار و درخت مي نويسيد؟! .... باباااااااااااااااااااا ........... كجا را بريزيم به هم؟!
پيرچماق گفت: از بخش چيت كه گفتيد خيلي خوشم آمد ، بخصوص آن قسمت گريختن ، آدم در تعقيب و گريز احساس جواني مي كند ، احساس من بدو- آهو بدو ................. كسي هست به من بينوا ، چَت ياد بده؟! .... يواش يواش دارم چِت مي كنم آآآآآآآآآآآ؟!
شولك گفت:
تمامي آن چه را كه من فهميده ام و تو هم نيز
تمامي آن چه را كه من ديده ام و شنيده ام و تو هم نيز
تمامي آن چه را كه من حس كرده ام و تو هم نيز
تمامي آن چه را كه من آپ كرده ام و تو هم نيز
تمامي آن احساس ديده شدن و همدردي و ملامت را كه من تجربه كرده ام و تو هم نيز
تمامي آن چه را كه من به داوري گذاشته ام و تو هم نيز
تمامي آن چه را كه من داوري كرده ام و تو هم نيز
و تمامي پاداش ها و مجازات هايي را كه من دريافت كرده ام و تو هم نيز
با تو به گفتگو مي گذارم و تو هم نيز!
شولک ميزِ گرد را با اين سخنان پايان داد :
چَت قوي ترين پديدۀ عصر حاضر است كه موجب ارتباط زنده و تبادل اطلاعات سريع بين تمامي داوران و انديشمندان شجاع مي شود! هواي پاك آن را آلوده و تنفس در آن را سخت نسازيم! ... روح بيگانگي بر اين فضاي آشنا ندميم! ... خاك مردگي بر اين فضاي زنده نپاشيم! ... آن را فقط دوست بداريم!
دوغعلي بوق تمامي دوغ ها را خورده بود و ديگر چيزي نداشت تا بگويد ، پس چيزي نگفت!