یک روز ، لوس لوسک دست به قلم شد ، تا شاید یک چیزی بنویسد!
زنی در برابر آینه ایستاده بود ، با چشمانی پف کرده ... با صورتی سفید! ... به چشمان گودی خیره شده بود که در برابرش ایستاده بود! ... آیا او ، من بودم ... یا شاید من ، او بودم؟! ... لختی ایستاد و لباسی بر تن کرد و موهایش شانه! ... به کوچه زد و به خیابان و بیابان! ... از کوه ها و دشت ها گذشت و در بیشه ای نشست ، در کنار نهر آبی! ... پاهایش را در آب نهر گذاشت ، چه خنک! ... بر روی چمن های شاداب کنار نهر دراز کشید و به آسمان چشم دوخت ، چه روشن! ... شب رسید ، همراه با تمام ستاره های زیبایش و مهتاب! ... با خود اندیشید! ... چه می شد ، اگر یک پله ی برقی آنجا بود و او را به آسمان می برد ، بالای ابرها! ... جایی که همه چیز رقصان و شناور است ، سبک و خاموش! ... چقدر زیبا بود ، اگر آنجا ، در میان ابرها ، یک پل هوایی بود و او می توانست از این ابر به آن ابر برود ، آرام آرام! ... چه عالی می شد ، اگر یک آسانسور فضایی ، در کنار آخرین ابر آسمان بود و او را به جایی می برد که آخرین ستاره های آسمان هم چشمک زنان خاموش می شدند ، با او! ... با خود اندیشید تا نسیم خنک صبح ، که بر گونه اش نواخت ، بیدار شو! ... چقدر سخت است ، جدایی از زمین! ... چقدر سخت است ، جدایی از تو!
بی تو اما ، خرخروسک ، به چه سختی ، شبی ، از کنار آن نهر کوچک گذشتم!
...
..
.
لوس لوسک با خود اندیشید ، چقدر لوس و بی مزه! ... حالا درست است که ما لوسیم ، ولی دیگر نه این قدر! ... بهتر است ، پیش از آپ کردن ، کمی نوشته را اصلاحش کنیم! ... پس ، دست به کار شد و نوشته اش را به این شکل اصلاح کرد!
.
..
...
زنی ایستاده در برابر آینه ، به چهره اش خیره شده بود ! ... آیا او ، من بودم ... یا من ، او بودم؟! ... لباسش را پوشید و به کوچه رفت! ... وارد پارک شهر شد و بر روی چمن های آنجا نشست! ... شب رسید و او در حالی که به ستاره های آسمان چشم دوخته بود ، با خود اندیشید! ... آیا در بالای ابرها ، همه چیز رقصان و شناور است؟! ... آیا در بین ابرها ، پلی هست تا بشود از این ابر به آن ابر رفت؟! ... ای کاش ، در آن گوشه های دور آسمان ، جایی بود که آخرین ستاره های آسمان هم چشمک زنان خاموش می شدند! ... نسیم خنک صبح بر گونه اش نواخت! ... چقدر سخت است ، جدایی از زمین!
اما بی تو ...!
.
..
...
لوس لوسک با خود اندیشید ، این طوری بهتر شد! ... ولی دلش رضایت نمی داد تا آپش کند! ... به خرخروسک تلفن زد و گفت یک متن نوشته ام و می خواهم آپش کنم ولی هر کاری می کنم به دلم نمی نشیند! ... می توانی برایم درستش کنی؟! ... خرخروسک گفت باشد!
...
..
.
خرخروسک متن را گرفت و نگاهی انداخت و قلم به دست شد و چنین نوشت!
زنی در برابر آینه ایستاده بود ، با چشمانی پف کرده ... با صورتی سفید! ... به چشمان گودی خیره شده بود که در برابرش ایستاده بود! ... آیا او ، من بودم ... یا شاید من ، او بودم؟! ... لختی ایستاد و لباسی بر تن کرد و موهایش شانه! ... به کوچه زد و به خیابان و بیابان! ... از کوه ها و دشت ها گذشت و در بیشه ای نشست ، در کنار نهر آبی! ... پاهایش را در آب نهر گذاشت ، چه خنک! ... بر روی چمن های شاداب کنار نهر دراز کشید و به آسمان چشم دوخت ، چه روشن! ... شب رسید ، همراه با تمام ستاره های زیبایش و مهتاب! ... با خود اندیشید! ... چه می شد ، اگر یک پله ی برقی آنجا بود و او را به آسمان می برد ، بالای ابرها! ... جایی که همه چیز رقصان و شناور است ، سبک و خاموش! ... چقدر زیبا بود ، اگر آنجا ، در میان ابرها ، یک پل هوایی بود و او می توانست از این ابر به آن ابر برود ، آرام آرام! ... چه عالی می شد ، اگر یک آسانسور فضایی ، در کنار آخرین ابر آسمان بود و او را به جایی می برد که آخرین ستاره های آسمان هم چشمک زنان خاموش می شدند ، با او! ... با خود اندیشید تا نسیم خنک صبح ، که بر گونه اش نواخت ، بیدار شو! ... چقدر سخت است ، جدایی از زمین! ... چقدر سخت است ، جدایی از تو!
بی تو اما ، خرخروسک ، شبی باز بر آن نهر نشستم! ... به همین سادگی!
...
..
.
آپ شد ، رفت! ... خواندید و لذت بردید!
.
..
...
لوس لوسک مات مانده بود! ... می گفت ، حتی می خواسته است در همان متن اول هم بنویسد "بی تو اما ، خرخروسک ، شبی باز بر آن نهر نشستم! ... به همین سادگی!" ، ولی خودش ، به خودش کلک زده و ننوشته است! ... خرخروسک وقتی فهمید ، تا چند ساعت دهانش باز مانده بود! ... و من هم! ... تو را نمی دانم!
...
..
.
عجیب ترین داستانی که تاکنون دیدم و نوشتم ، ولی واقعی! ... به همین سادگی!
یک روح در دو بدن! ... دو قلوهای جدا نشدنی!
