دسته اي كبك در آسمان پرواز مي كنند! ... تيرانداز ، لوله تفنگ را به سمت آسمان مي گيرد و اندكي بعد شليك مي كند! ... كبك بر زمين مي افتد! ... تيرانداز ، مست از كبك به چنگ آورده ، به شكارچي مي خندد ... نوبت توست!
شكارچي نگاهي ساکت به آسمان مي اندازد! .... كبك سپيدي مي بيند! ... چشمان تیزش در پی او مي دود! ... تفنگش را به آرامی بلند مي کند! ... نشانه مي رود! ... شليك مي كند! ... کبک را در دستش می گیرد! ... لبخندی می زند ... اين هم از نوبت من!
غروب است! ... خسته اند! ... كبكي از دسته جدا مانده است ، گويا! ... تك مي چرخد و در آسمان تنها مي پرد ، شايد به هوای دل خود ، سرگردان!
تيرانداز نیشش باز می شود ... سهم من است ، این یکی یک دانۀ سپید بال! ... لولۀ تفنگ به آسمان راست می کند! ... نشانه می رود! ... شليك و چه مهیب! ... خسته است! ... دوباره تير مي اندازد! ... هوا تاريك است! ... براي بار سوم نیز! ... عجب كبك تیزبالي! ... قهقهه ای بلند سر می دهد!
شكارچي مي ايستد ، راست! ... نگاهي مي زند آرام ، به اين كبك خاموش ، نوازش! ... هنوز بر گرد آنها مي چرخد ، مست و خرامان! ... چشمانش ، به هر چرخش او مي چرخد ، آسان و نرم! ... دلش ، به هر رقص سپید او پر می کشد ، ساده و آرام! ... تو آيا امشب با مني ، سپید بال؟! ... تو آیا خود چنین سرنوشتی خواسته اي ، سپید پرواز! ... نفس عمیقی می کشد! ... همه چیز حبس می شود ، در زمان و در نگاهش! ... نشانه می رود به کبک بازیگوش تک پرواز! ... دستش نمی لرزد ، هیچ وقت و این بار هم! ... ناگزیرم و ناگزیر! ... شكار بر زمین است ، در کنارش! ... نگاه متعجب تيرانداز را به لبخند نازکش مي گيرد!
شكار به تير انداختن نيست ، كه اگر چنين بود ، هر تيراندازي را شكارچي مي گفتند!
