اتاق تاریک است

سیاه بختی ِ گیسوانم گم می شود میان این همه بی چراغی

می شنوم فریاد مادر را که ناتوانی ِ چشمهایم را تکرار می کند

تمام چراغ های خانه را هم  روشن کرده  تا من  خط ِ کتاب هایم را گم نکنم

و حسرت ِ روشنی ِ پنجره ی اتاق ِ دخترک ِ همسایه  دلگیرم نکند .

مادر نمی داند که چراغ  فایده ایی ندارد ،

من مداد رنگی هایم را هم دیگر خوب نمی شناسم

و گاه میان واژه های فروغ سر گردان می شوم

نمی داند دیگر خوب نقاشی نمی کنم ُ  نارنجی را با خاکستری ها اشتباه می گیرم ...

  

مادر ! نگاه کن

چشم های ِ من  دیگر  خوب  نمی بیند

مداد رنگی ها را گم می کنم

نقاش شدن  خیال ِ کودکانه ایی بیش نیست  ،  باور کن

خیالی دور از دست ها و چشم های ِ من

من نا توان شده ام مادر !

دست هایم مُرده

چشم هایم تاریک است

قناری ام خیال ِ باز گشت ندارد ...

پس اشک ها و ذکرها و دعاهایت  کاری نمی کنند چرا ...

مادر !  بگذار خانه بی چراغ بماند

بگذار سپیده ی کوچکت  نبیند این همه نرسیدن  را ،

این همه نامهربانی را و سیاه بختی اش را

اگر خاموش بماند این اتاق دلخوش می شوم  که  خیال ها  خانه را گم کرده اند

آن وقت همیشه منتظر می نشینم کنار پنجره ، بی چراغ .

دلخوشی ِ کوچکم را مگیر از من مادر

چراغ ها را خاموش کن

به خدای ِ ا نار ها و سیب ها و دلتنگی ها هم  بگو 

خیال هایم را اگر نمی دهد  پرپرشان  نکند ...

 

دلم برای باغچه می سوزد - اردیبهشت 1385