جلب مخاطب برای وبلاگ

 

چند وقتی است که وبلاگ نویسی می کنم … نه خیلی قدیمی و نه خیلی جدید … یک چیزی میانه … تجربیات زیادی هم بدست آورده ام و به یقین شما هم!

یکی از بزرگ ترین دل مشغولی های وبلاگ نویسان ، جلب مخاطب است … وبلاگ نویسان بسیار زیادی دیده ام که برای جلب مخاطب تلاش زیادی دارند … تکنیک های متعدد و متنوعی نیز وجود دارد ... نوشتن مرتب و روزانه ، روزمره نویسی ، فرهنگی و هنری (سینمایی و موسیقی) و ورزشی و سیاسی نویسی ، هرزه نویسی ، استفاده از عکس ، استفاده از اسامی خاص به ویژه آدم های معروف ، کامنت دونی فعال ، پاسخ گویی به خوانندگان ، اسم وبلاگ جالب و توجه برانگیز ، قالب زیبا ، اندازه و نوع و رنگ قلم مناسب برای نوشتار ، لینکدونی پربار ، حضور در لینکدونی سایر دوستان ، حضور وبلاگ در گوگل ریدر و سایر فیدخوان ها ، حضور مطالب وبلاگ در بالاترین و سایر سایت های مشابه ، ذکر نام وبلاگ در سایر رسانه های عمومی و ده ها تکنیک ریز و درشت دیگر!

بسیاری از این روش ها را آزموده ام و یا آزموده اید! ... ولی هیچ یک به اندازه ی کافی در تثبیت شما به عنوان یک وبلاگ نویس یا وبلاگ موفق موثر نیست! ... به اعتقاد من ، مهم ترین چیزی که ضمن رعایت تمامی اصول اولیه ی وبلاگ نویسی ، باعث موفقیت وبلاگ شما خواهد شد ، فقط یک نکته است!

شما باید سبک خود را در وبلاگ نویسی داشته باشید! ... مخاطب شما باید بداند با چه کسی روبرو است! ... مخاطب باید بداند با مراجعه به وبلاگ شما ، چه نوع مطلبی در انتظارش خواهد بود! ... در این صورت ، وبلاگ شما هم مثل آب ، راه خودش را باز می کند و در جامعه ی وبلاگ نویسان منتشر خواهد شد! ... راستی ، یادتان باشد ، باید چیزی هم برای گفتن داشته باشید!

سایه

سایه ، چه معنای گسترده ای دارد! ... تصویر یا لکه ی که در اثر برخورد نور با جسمی ، بر روی زمین یا دیوار یا هر سطح دیگری تشکیل می شود ... نامی برای دختر خانوم ها ... نام یک روستا ، وادی یا قریه ... علاوه بر تمامی این معانی ، مفاهیم دیگری نیز در ذهن تداعی می شود ... تاریکی و سیاهی ، وهم و خیال ، شبح ، ترس و دلهره و هراس ، سردی ، سوء ظن و شک و تردید ، سکوت!

 

برای یحیی

"روزها در سایه ، هفته می شوند و هفته ها ماه و در سایه به سال می رسند و سالیان" ... مانا

 

 

و امروز ...

 

خیلی وقت بود چیزی نمی نوشتم و یا شاید بهتر است بگویم خیلی کم می نوشتم! ... نمی دانم چرا؟! ... دوستی می گفت آن قدر سرگرم زندگی شده ای که فرصت نوشتن نداری! ... دوست دیگری می گفت ، خستگی وبلاگی است ، هر از چند گاهی گریبان یکی را می گیرد! ... یکی دیگر از دوستان می گفت از اثرات بازی تراوین است ، دل مشغولی جدید! ... دیگری می گفت دست به کاری زده ای که پول زیادی دارد و وقت نوشتن نداری! ... یکی هم می گفت ، داستان های تو هم بالاخره تمام شد ، ته کشیده ای داداش!

فقط یک نفر می داند چرا! ... شاید این نوشتن بازگردد از امروز!

 

گوجه فرنگی های سبز

 

کتابی ، خیلی اتفاق به دستم رسید ... گویا کتابی بوده است از خیل کتاب های اهدایی به مرکز که شاید به اتفاق بر روی میز اتاقم قرار گرفته بود ... تنها در اتاق نشسته بودم و کسی در مرکز نبود ، جز کارگر لوله کشی که لوله کشی بوفه را برای برنده ی مزایده بوفه انجام می داد ... ناگزیر بودم بمانم تا نگهبان برسد و بروم ... از ناچاری کتاب را برداشتم و ورقی زدم ... در صفحه ی اول آن نوشته بود:

 

برای یحیی

"روزها در سایه ، هفته می شوند و هفته ها ماه و در سایه به سال می رسند و سالیان" ... مانا

 

پرسش برانگیز بود و نگاه کنجکاو مرا به خود جلب کرد و آرام آرام آلوده شدم ... بعد از سال ها ، یک رمان عاشقانه خواندم ... خیلی سال بود که چنین چیزی را نخوانده بودم ... شاید بیش از بیست سال! ... همین الان تمام شد!

شاید وقتی 19 ساله بودم ، شاید وقتی 27 ساله بودم ، شاید وقتی 29 ساله بودم ، می توانستم ، ولی نه الان! ... تاب چنین انتظاری را ندارم! ... پیرتر از آن هستم که بتوانم!

 

گوجه فرنگی های سبز ... مینو کریم زاده!