تنهایی

 

شنيده بوديم هيچ كس براي آدم مادر نمي شود ، اما ياد گرفتيم براي يك مرد هيچ كس همسرش نمي شود ... وقتي تنها باشي ، مي فهمي.

 

بازگویی یک واقعه ی از پیش اعلام نشده!

 

در منزل دوستي مهمان هستم ... چند روزي است كه همه چيز غريب است ... حال و حوصله ی هيچ حرفي را ندارم ... دو روز است كه مي خواهم با دوستي قرارداد تدريس ببندم و اسمش امير است ... نمي دانم چرا هر بار در فهرست اسامي تلفن همراهم مي گردم ، اسم تو مي آيد به اشتباه ، اميرحسين!

ساعت دوازده نيمه شب است ... تلفن همراهم زنگ مي زند ... مادرم پشت خط است ... مي گويد هر جايي كه هستي ، بدون هيچ واكنشي فقط گوش كن ... ساري ، بيمارستان امام خميني ، بخش ICU ... اميرحسين!

تلفن را قطع مي كنم ، در حالي كه هنوز مي خندم ... چند جمله اي كوتاه صحبت مي كنم و بعد با عذرخواهي و به بهانه ي بازي پلي استيشن در منزل مديرعامل داوود مي خواهم خارج شوم ، بازي كه تا به حال انجام نداده ام ... بابا فريد با اصرار مي خواهد مرا برساند ... عجب گيري افتادم ... به بهانه گرفتن ژاكتم از منزل دوست ديگري در همان نزديكي ، مي خواهم از دستش فرار كنم ، ولي سنبه پر زور است ... می رویم و ژاکتم را می گیرم و راهی می شوم ... ناگزیر از گفتن حقیقت آن هم به صورتی ناقص می شوم ، فقط از بابا فرید مي خواهم به كسي چيزي نگويد تا ببينيم چه مي شود ... خبر ناگواري است و نمي توان ديگران را دلواپس كرد ، آن هم اميرحسين!

ساعت 2:30 بامداد به ساري مي رسم ... همه چيز خاموش است و شهر ، ساكت و در خواب ... آدرس را به درستي نمي دانم و از چند نفري مي پرسم و مي روم ... راه زيادي نيست و با توجه به اين كه ماشيني هم پيدا نمي شود ، پياده مي روم ... حدود ساعت 3 صبح به بيمارستان امام خمینی ساری مي رسم و وارد بخش اورژانس مي شوم ... از خانمي كه مسئول پذيرش اورژانس است مي پرسم ، بيمار جواني داشتيم كه سر شب آورده اند اينجا ، اميرحسين ... بلافاصله آدرس بخش ICU را مي دهد و مي گويد از پشت آيفون صحبت كن.

به بخش ICU مي روم ... جلوي در ، نگهباني با خواب دست و پنجه نرم مي كند ... مي پرسد كجا؟ ... مي گويم بيماري داشته ايم به نام اميرحسين ... مي گويد جه نسبتي با او داري؟ ... مي گويم برادرش هستم! ... مي گويد چرا این وقت صبح آمده اي؟! ... مي گويم در اين شهر نيستم و تازه به من خبر داده اند و همين الان رسيده ام ... مي گويد برو بالا و از پشت آيفون صحبت كن.

مي روم بالا ... زنگ را مي زنم و پس از چندي ، صداي خانمي شنيده مي شود ... مي گويم بيماري داريم به نام اميرحسين ... مي گويد چه نستي با او داري؟ ... مي گويم برادر بزرگش هستم ... صدای پشت آیفون مي گويد دعا كن!

سالن خالي است ، حتي يك صندلي نيست! .. به ديواري تكيه مي دهم ... چند دقيقه بعد در بخش باز مي شود و خانمي كه به نظر مي رسد مسئول بخش است ، بيرون مي آيد ... مي پرسد چه نسبتي داري؟ ... مي گويم برادر بزرگش هستم و مادر و برادر ديگرم هم در راه هستند ... مي گويد مي تواني بروي داخل بخش و فقط براي 1 دقيقه او را ببيني ... می گوید اگر تا 72- 48 ساعت ديگر دوام بياورد ، او را به بخش داخلي منتقل مي كنند.

داخل بخش مي شوم ... بر روی همان تخت جلویی خوابيده است ... انواع دستگاه ها و تجهيزات مراقبتي و شاید درماني به او وصل است ... كمي نگاهش مي كنم ... دستش را مي فشارم ... شانه هايش را با دست هایم مي گيرم ... تنش سرد است ... سينه اش كمي آبی كبود است ... پرستارش مي گويد ضربان قلبش نامنظم است و فشارش پايين ، حدود 6 ... مي بوسمش ... بيرون مي آيم و در سالن هاي سرد و خالي بيمارستان قدم مي زنم. ... زنده می مانم؟ ... آخرین جمله ای است که امیرحسین می گوید ... زنده می ماند؟

ساعت چهار صبح ، مادر و برادر ديگرم ، رضا ، مي آيند ... دوباره به بخش مي رويم ... مامان از پشت آيفون صحبت مي كند ... همان خانم قبلي بيرون مي آيد و مامان را به داخل مي برد ... من و رضا بيرون ايستاده ايم ... رضا خونسرد است ، گويي نمي داند چقدر اوضاع وخيم است ... مامان از بخش بيرون مي آيد و خانم پرستار با شرط سكوت ، هر دوي ما را به داخل مي برد ... كمي مي ايستيم ... دستش را دوباره مي گيرم ... تنش سردتر شده است ... نوار قلبش تقريباً خطی صاف است ... شانه هايش را مي مالم ... رضا همان گونه خونسرد از تخت دور مي شود  ... گویی باور ندارد ... صورت سرد و پريده رنگ اميرحسين را دوباره مي بوسم ... در حالي كه نگاهش مي كنم ، يك دفعه دستش را با تمامي تجهيزاتي كه به آن وصل است ، بالا مي آورد ... ديدمت آقا هدايت ... از اين مهلكه جان سالم به در ببرم ، باز هم در خدمتت هستم آقا هدايت ... 21 سال از من كوچك تر است و از نگاه او ، من هميشه آقا هدايت بوده ام و داداشي.

از بخش بيرون مي آييم ... در راهرو ،خانم پرستار به من مي گويد آماده باشيد ... از رضا مي پرسم ، مامان مي داند حال اميرحسين چقدر وخيم است؟ ... مي گويد نه ... خود رضا هم هنوز نمي داند ... مي گويم به مامان هيچي نگو ، ولي آماده باش ... كمي نگران مي شود ولي هنوز باور ندارد.

مامان ، در سالن منتظر ماست ... هراسان است و نگران ، هر چند خودش را خونسرد نشان مي دهد ... مرتب مي گويد خدا ، خودش كمك كند! ... مي پندارد 72- 48 ساعت ديگر بايد در همان سالن منتظر بماند ... به رضا مي گويد براي انجام كارهايش به تهران برگردد ... ساعت 5 صبح رضا مي رود ... ساعت نزديك 6 صبح است ... مامان مي گويد تو هم برو به كارت برس و برگرد ... مي گويم ، هستم ... كمي اصرار مي كند ... مي گويم يك بار ديگر از او خبر بگيريم ، اگر بهتر بود مي روم و زود برمي گردم.

دوباره به طبقه بالا مي رويم ... از پشت آيفون تا ما را مي بينند ، مي گويند دكترها مشغول كار بر روي بيمار هستند و نمي توانید او را ببينید ... دو دقيقه بعد ، همان خانم پرستار قبلي بيرون مي آيد و آهسته مي گويد اگر سروصدا نمي كنيد مي توانيد وارد بخش شويد ... مامان كمي جلوتر مي رود ... من هنوز وارد نشده ام كه پرستار آهسته به من مي گويد ، تمام كرد ... با تعجب ، گويي هنوز نفهميده ام ، مي پرسم چي؟ ... مامان صداي ما را مي شنود و برمي گردد ... پرستار مي گويد تمام كرد ... من از بخش بيرون مي آيم ... مامان در همان راهرو مي ماند ... اشك ، اشك ، اشک و اشك ... چقدر سخت است ... او را بارها و بارها و بارها مي بينيم و مي بوسيم ... ساكت ... آرام ... و خاموش!

آنهايي كه مادر مرا مي شناسند ، مي دانند تا چه ميزان خونسرد ، مقاوم ، محكم و صبور است ... ولي تا چه حد؟

برادر كوچكم ، اميرحسين ، هجده ساله ، دانشجوي ترم اول حسابداري ، ساعت 4:45 بامداد روز سه شنبه ، اول بهمن هزار و سيصد و هشتاد و هفت ، به علت مسموميت دارويي در بيمارستان امام خميني ساري درگذشت! ... روحش شاد و آمرزيده باد!

 

 

 

 

پي نوشت: از تمامي عزيزاني كه در اين مدت ، چه از طريق وبلاگ هاي من و ساير دوستان ، چه از طريق پست هاي وبلاگي و چه به صورت حضوري ابراز همدري كردند ، سپاسگزارم

 

 

 

مطالب مرتبط

به تو می اندیشم

و اگر مرگ نبود زندگی چیزی کم داشت

تاسف

چله نشین تو شدم ...