فقط يك احساس

 

بعد از حدود دو هفته ابر و باران و برف و سوز و سرما ، آسمان آفتابي شده است و زيبا!

گويي ، خبرهاي خوشي در راه است و من خوشحال!

منتظرم!

 

مقصر

 

اين داستان ، برگزيدۀ رتبه چهارم در نخستين جشنوارۀ داستان كوتاه كوتاه اصفهان است:

مادرم به تفنگ پلاستيكي ام نگاه مي كند. آن را در آغوش گرفته و قطره قطره اشك مي ريزد. پدرم دستم را مي كشد و با خودش مي برد. من زياد ناراحت نيستم. چون مي دانم مادرم از تفنگم خوب مواظبت مي كند. من بالاخره پيش او برمي گردم. تفنگ را برمي دارم و مي روم سراغ قاضي. چون خوب مي دانم فقط تقصير قاضي است.

                                                     دانيال موحدي پور

                                                    آبادان - متولد 1375

 

زندگی زیباست ، به همین سادگی!

 

همه چیز ختم به خیر شد! ... احساس سبک بالی دارم و فکر می کنم در پروازم! ... چقدر سخت گرفته بودم! .... زندگی زیباست ، به همین سادگی!

 

يك اتفاق باورنكردني ، ولي ساده!

 

پيش از هر چيز ، از تمامي شما عزيزان عذر مي خواهم كه اين مطلب قدري طولاني است! ... با اين حال ،‌اگر حوصله نداشتيد ،‌ نخوانيد! ... فقط ، كساني كه اين ماجرا را مي خوانند ، اگر در جريان ماجرا هستند لطفن سكوت اختيار كنند و اگر با اين ماجرا ، غريبه هستند ، آن چه كنند كه خود مي خواهند!

و اما داستان ...

پولي در دست كسي داشتيم و به هر دليلي و هر جرياني ، اين پول از بين رفت و ما هم دست مان به جايي بند نبود! مدت ها گذشت و هر چه ما با ايشان نشست و صحبت داشتيم و طلب پول از دست رفته مي كرديم ،‌ چيزي عايدمان نمي شد!

چند روز پيش تلفني به ما شد و كسي از آن طرف سيم گفت:‌چه نشسته ايد كه طرف را گرفته اند! شخص مربوطه به زندان رفت و چون تعطيلات بود براي سه روز در آنجا ماند تا سرانجام با قرار وثيقه آزاد شد! ما هم كه چنين ديديم ، فرصت را مغتنم دانستيم و با خود گفتيم شايد با تشكيل اين پرونده و تحقيقات انجام شده ،‌ پول ما هم زنده شود! ... همان صبح آزادي ايشان ، به طور خیلی اتفاقی ، ‌ما نيز در مجتمع قضايي مربوطه حاضر شديم و شكوائيه داديم و به انتظار نشستيم!

از تمامي صحبت هاي انجام شده و ماجراهاي اتفاق افتاده در اين مدت مي گذريم و فقط چند نكته اساسي اين ماجرا را با هم مرور مي كنيم!

از آن تلفن اول كه هنوز هم همه مي پرسند: "تو چگونه از اين شكايت باخبر شدي و خودت را به آنجا رساندي!" ، اگر بگذريم ، ‌و هنوز هم نمي دانم چه كسي بود! ، به آنجا  رسيدم و در همان جا ، صحبتي ريش سفيدمآبانه انجام شد و قرار شد ، بدون آن كه شكايتي كنيم ، طلب ما را در طي چند ماه بازپرداخت كنند!

ما به همراه چهار نفر ديگر (يك شاكي ديگر و سه همراهش) از مجتمع قضايي خارج شديم و در اين هواي برفي و زمين هاي يخزده ، ‌آرام آرام رفتيم تا جايي كه ماشيني بگيريم و اين حدود 10 دقيقه گذشت! ... همگي از يكديگر خداحافظي كرديم و از يكديگر جدا شديم و هر يك به سمتي رفتيم! ... در اين بين ، من هم كه از ساعت 7 صبح در آن هواي سرد ، آنجا ايستاده بودم و الان هم ساعت 11 بود ، تصميم گرفتم يك نوشيدني داغ بخورم! ... دور ميدان را در آن هواي سرد و زمين لغزنده گشتيم و جاي مناسبي نمي يافتيم تا سرانجام در يك خياباني يك كافي شاپ پيدا كردم و نشستم و يك هات چاكلت (شكلات داغ) سفارش داديم و آماده شد و نوشيديم و كمي نشستيم و گرم شديم و بيرون آمديم!

حدود 45 دقيقه اي گذشته بود و نمي دانم چرا؟؟!! به طور ناگهاني تصميم گرفتم كه دوباره به همان مجتمع قضايي برگردم! ... وقتي به آنجا رسيدم ، هنوز دو دل بودم ، که ناگهان به طرزي باورنكردني ، هر چهار نفري كه يك ساعت پيش با هم خداحافظي كرده بوديم به همراه ساير اعضاء تيم متهم را در آنجا ديديم!!!!!

پرسيدم:‌اينجا؟!

گفتند: آمده ايم كه رضايت بدهيم!!!

من از تعجب خشكم زده بود!!!! ... آيا موضوع ، دور زدن من بود كه عليرغم توافق هاي قبلي ،‌ اين شاكي را به اينجا آورده بودند تا به نحوي راضيش كنند و  ما را بپيچانند!!!! .... در همان هنگام يكي از نزديكان بسيار عزيز و دوست داشتني متهم آمد و مرا به كناري كشيد و گفت: آقاي ... از اين به بعد با خود من تماس بگير و من خودم قول مي دهم تمامي بدهي شما را پرداخت نمايم!!! فقط شكايت نكن و پرونده را سنگين تر نكن!!!

حس عجيبي است! تنها عامل پيروزي شما در اين پرونده آن است كه شكايت شما بر روي اين پرونده باشد و بايد تصميم بگيريد كه اگر شكايتي نگذاشته باشيد و اين پرونده با رضايت تنها شاكي آن خاتمه يابد ، شما بايد از همه چيز صرف نظر كنيد! و با توجه به آن كه در اين چند ماهه ، ‌هميشه همين صحبت بوده است كه يك روزي پولت را خواهي گرفت و پس از 6 ماه ، هنوز هيچ خبري نبوده است! الان كه در مسير پيروزي قرار گرفته ايد ، بايد يك بار ديگر كنار بكشيد و همه چيز را به همان وعده هاي واهي سر خرمن بسپاريد!!!!

همه چيز مشكوك بود و تصميم گيري سخت!!! ... دوباره با وكلايم تماس گرفتم!!! و نيز با تني چند از مأمورين نيروي انتظامي و چند تن از بستگان!!!! همگي: "اگر همين جا ، طرف را گرفتي ، به پولت خواهی رسید ، در غير اين صورت بايد براي هميشه قيد پولت را بزني!" ... يادتان باشد ، وكلا ، به انسان ها ، فارغ از هر گونه روح و احساسي نگاه مي كنند ،‌ همچون پزشكاني كه به يك جسد نگاه مي كنند !!

فردا صبح ، اول وقت ، رفتيم و شكايت را به جريان انداختيم و با توجه به مبلغ پولي كه من طلب داشتم ، براي متهم ، به ميزان وثيقه اي بسيار بيشتر از دفعه قبل ،‌ حكم جلب صادر شد و وي كه تازه همان ديشب از زندان آزاد شد ،‌ دوباره خبردار شد كه بايد با وثيقه اي بسيار سنگين تر به دادگاه بازگردد!!!

تماس تلفني پشت سر تماس تلفني ‌و به شكل هاي مختلف! اي بابا ...!! مگر من چه كرده ام؟! ... آن روزي كه پولم از دستم رفت يك نفر از اين عزيزان با من تماس گرفت؟؟!! ... با اين حال ، با تماس يك عزيز و فقط همان يك عزيز دوست داشتني ... گفتم: "من همين فردا خواهم رفت و شكايت خود را پس خواهم گرفت!!! و خانوادۀ متهم هر وقت پول داشتند ، پول مرا بدهند!!!"

فردا صبح با وكيلم تماس گرفتم و گفت: اگر اين كار را بكني ديگر به پولت نخواهي رسيد و كلي شرط و شروط براي من تعيين كرد كه اين طوري عمل كن تا تمامي راه هاي فرار را ببندي!!! ... با خانوادۀ ‌متهم تماس گرفتم و قرار شد همديگر را ببينيم! ... شب در لابي يك هتل همديگر را ديديم و صحبت ها انجام شد و قرار گذاشتيم كه بخشي از پول به صورت نقدي و مابقي به صورت چك ، طي چند روز آتي پرداخت شود و ما نيز شكايت خود را پس بگيريم!

آخر شب ، به آن عزيز دوست داشتني ، زنگي زديم و گفتيم كه همه چيز تمام شد و ما شكايت خود را پس خواهيم گرفت!!! ... همه چيز به خوبي داشت پيش مي رفت تا اين كه دو تن از دوستاني كه در جلسۀ لابي هتل ، همراه من حضور داشتند با من تماس گرفتند و گفتند: "يكي از اعضاء ‌خانوادۀ متهم از طريق آنها مرا تهديد كرده است؟؟!!" ... به تهديد انجام شده ،‌ من كاري ندارم! ... ولي بد نيست این را بدانيد ، من در مجموع نسبت به تهديد خیلی حساس هستم و اين نه به معني آن است كه از تهديد مي ترسم ، اتفاقن كاملن برعكس!!! ... من هيچكس را تهديد نمي كنم ،‌ چون معتقدم كسي كه تهديد بكند ،‌ به طور يقين ، عمل نمي كند! و نباید از وی ترسید! ... ولي ، اگر كسي من را تهديد كند ‌، متاسفانه بلافاصله واكنش نشان مي دهم و به سرعت نه در حالت دفاع ، بلكه در حالت حمله قرار مي گيرم!! ... چون معتقدم بهترين دفاع ، ‌همان حمله است!! ... در نتیجه ، وقتي كسي من را تهديد كند ،‌ من تا از بين بردن طرف مقابل حمله مي كنم! و الان ، ‌همان اتفاق افتاده بود!!!!

صبح ، دوست عزيزمان ‌به من زنگ زد و گفت: "شما نرفتيد رضایت بدهید؟؟!!!" ... گفتم ماجرا از اين قرار است و من ديگر نمي توانم كاري بكنم!!!

چند دقيقه بعد دوباره تماس هاي تلفني شروع شد و من با توجه به همان ويژگي گفته شده ، یعنی ، بهترين دفاع همان حمله است ، ‌ديگر قاطي كرده بودم و هر حركتي از سوی ایشان را با يك حمله انجام مي دادم!!!! ... سرانجام قرار شد كه بخشي از پول را به صورت نقد و بخشي ديگر را به صورت چك در يك محضر تحويل دهند و من هم رضايت نامه محضري بدهم! ... با هر دو وكيلم تماس تلفني گرفتم و گفتند: "تعهد محضري هيچ مشكلي ندارد ولي يادت باشد فقط پول نقد حتي چك هم قبول نكن!!! ... متهم مجبور است پولت را بدهد و در صورت عدم پرداخت و با توجه به قرارهاي صادره ، بلافاصله ، چوب حراج را به املاك وثیقه مي زنند و پول شما نقد خواهد شد! ... پس به هيچ وجه نگران نباش كه پولت را نقد بايد بدهند و اصلن هم كوتاه نيا!!!" ... متن رضايت نامه را از ايشان گرفتم و  آخر شب هم با يك افسر انتظامي تماس گرفتم و او هم تجربيات عمليش را گفت و همه چيز آماده شد براي رضايت نامه فردا ... كه همين امروز باشد!!!

صبح ، حدود ساعت 10 بود. خانوادۀ‌ متهم از من خواسته بودند كه شكايت و تمامي مدارك مربوطه ، ‌از جمله فيش ها را هم بگيرم و تحويل ايشان بدهم!!! رفتم دادگاه تا از ايشان بپرسم آيا مي شود مدارك را پس گرفت يا خير؟؟!! ... در اتاق دفتر داديار بودم! .... مسئول دفتر به من گفت: "اينجايي؟ ... به كجا رسيد؟!" ... گفتم: "قرار است تا با هم صلح كنيم و رضايت دهيم!" ... در همين لحظه ، در اتاق باز شد و پدر متهم به داخل آمد ... هر دو جا خورديم؟؟!! .... حتي كاركنان دفتر داديار هم تعجب كردند كه ما بدون هماهنگي با يكديگر  ،‌ در يك لحظه ،‌ آنجا باشيم!!!

صحبت هايي خصوصي با هم داشتند و به ناچار من بيرون آمدم!! ... بعد از مدتی ، پدر متهم بيرون آمد. وثيقه اي آورده بود تا براي آزادي فرزندش بگذارد!!! ... برگشت به من گفت: "شكايتت را پس گرفتي؟؟!!"

گفتم: "هنوز كه چيزي از شما نگرفته ام ، ‌قرار شد هر وقت چيزي گرفتم ،‌ بيايم و شكايت را پس بگيرم!!!"

گفت: "ديشب تا ساعت چهار صبح فرزندم در بيمارستان بوده است"

و بعد گفت: "پول اين قدر ارزش ندارد كه جان يك انسان ارزش دارد"

گفتم: "مي فهمم چه مي گوييد ، ولي اين حرف ها بايد زماني گفته مي شد كه كار به اينجا نرسيده بود".

آمدم بيرون و رفتم! ... منتظر تاكسي شدم و كمي بعد سوار شدم و به سمت منزل رفتم! ... بيست دقيقه بعد رسيدم به دور ميداني در نزديكي منزل و از تاكسي پياده شدم! ... قدم زنان از کنار پياده رو مي رفتم و ذهنم به شدت مشغول بود! ...  يك خانوم و آقاي مسني را ديدم كه از روبرو می آمدند و خانوم مسن به من خيره شده بود! ... چشم هاي مان با يكديگر تلاقي كرد! ... چقدر آشنا!!! .... چند قدم ديگر هم رفتم!!! ... اين قدر ذهنم مشغول بود كه نمي توانستم تشخيص دهم آشنا است يا خير! ... تا خواستم به مرد مسن همراه وي نگاه كنم ، يك دفعه خشكم زد!

بعد از ساليان سال دايي و زندايي خودم را دور آن ميدان مي ديدم! ... آنها در اصفهان زندگي مي كنند و من در تهران و سال هاي سال به دلايل مختلف ارتباطات ما قطع شده بود و حالا آنها را مي ديدم!!! ... نمي دانستم چه بكنم!!! و به صورتي ناخودآگاه و غير قابل كنترل ، در وسط پياده رو ، همه ، همديگر را در آغوش كشيديم!!!!

خيلي عذرخواهي كردم كه آن قدر ذهنم مشغول بود و نتوانستم ايشان را بلافاصله بشناسم ... لبخند بود و مهر و صميميت! و یک احساس عجیب دیگر! ... در همان چند لحظه اي كه داشتيم قرار ديدار مجدد و دعوت شام را مي گذاشتيم ،‌ صحبت به گذشته كشيده شد و در اين ميان ، دايي ما گفت:

                                "پول اين قدر ارزش ندارد كه جان يك انسان ارزش دارد"!!!!!!!!!!!

برق مرا گرفت!!!!!!!! ... خشكم زد!!!!!!!!! ... كارم تمام شد!!!!!!!

به منزل كه رسيدم ، تمام شده بودم و مغزم تعطيل شده بود!!!! ... يك تلفن به مادرم زدم و هنوز چند كلمه اي نگفته بودم كه به گريه افتادم و با صدايي بلند گريه كردم!!!! ... تلفن را قطع كردم و وقتي كه روحيه ام بهتر شد ، دوباره تماس گرفتم و گفتم:‌

"نمي توانم شاهد چنين ماجرايي باشم"! ... در توان من نيست كه بتوانم كسي را به زندان بياندازم و بهم خوردن آرامش يك خانوده را شاهد باشم ... يك روز ، شايد من هم بچه اي داشتم كه او هم دچار همين گرفتاري شد ... بچۀ‌ من مقصر است و بايد تنبيه شود ولي من يا مادرش چه تقصيري داريم؟! ... ما ،‌ چرا بايد اين چنين عذابي را متحمل شويم؟! .... اگر چه ممكن است من به عنوان پدر يا مادر ، ‌كوتاهي كرده باشم ولي نمي خواهم من كسي باشم كه چنين پدر يا مادري را عذاب دهم!!! ... من در جايگاهي نيستم كه بتوانم قضاوت كنم آيا اين فرد متهم ، واقعن مقصر است يا خير!!! ... خیلی سخت است که بتوانی آرامش گرم و صمیمی یک خانواده را بر هم بزنی و آن وقت ، آرام بنشینی و فقط نظاره گر باشی! ... من تا آخر عمر دچار عذاب وجدان خواهم بود و هيچ وقت نمي توانم احساس آرامش داشته باشم! ... من فقط بايد بگذرم!!!!!

مادرم گفت: "فقط كاري را بكن كه احساس آرامش داشته باشي".

بلافاصله زنگ زدم به پدر متهم و گفتم: "بيايد به مجتمع قضايي تا من شكايتم را پس بگيرم!"

گفت:‌ "الان دير نيست؟!"

گفتم: "مهم نيست! ... تا پرونده هنوز جلوتر نرفته است ، مي خواهم جلويش را بگيرم"

به سرعت ، هم من و هم ايشان ، خود را به مجتمع قضايي رسانديم!!! ... ساعت اداري تمام شده بود و قرار را براي فردا صبح گذاشتيم! ...

پدر متهم به من گفت: "چه شنيدي كه آمدي تا شكايتت را پس بگيري؟!"

خيلي مختصر و سربسته داستان را برايش گفتم و اضافه كردم: "براي من هيچ چيز مهم نيست!!! ... اگر خواستيد پول من را بدهيد ، ممنون! ... اگر هم نداديد من هيچ شكايتي ندارم!!! :

                                  "پول اين قدر ارزش ندارد كه جان يك انسان ارزش دارد"

مرا در آغوش كشيد و شما فقط تصور كنيد ، دو نفر مرد ، وسط يك ميدان شلوغ ،‌ جلوي ايستگاه تاكسي هاي كرايه اي ، همديگر را در آغوش كشيدند و فقط گريستند !!!!!!!!!!!

به من گفت: "چون اين طوري از شكايتت گذشت كردي ،‌ من هر جور شده ، اول از همه ، پول تو را جور خواهم كرد و بهت پس خواهم داد!"

گفتم: "براي من ديگر مهم نيست ... از نظر من همه چيز تمام شده است و من همه چيز را به خود شما مي سپارم ... هر جور دوست داشتيد و يا خواستيد عمل كنيد و من ديگر هيچ گله و شكايتي ندارم!"

از هم خداحافظي كرديم و دور شديم! از صبح تا الان ،‌ اين پنجمين بار است كه گريسته ام!!! ... فقط اميدوارم ، خداوند مرا ببخشد! ... خانوادۀ ايشان مرا ببخشد! ... خانواده ام مرا ببخشد! ... شما مرا ببخشيد! و خودم ،‌ خودم را ببخشم!!!!‌

در عجبم!!! ... آن تلفن اول چگونه انجام شد؟!

چرا در همان روز اول ، من باید به مجتمع قضايي برمی گشتم و همۀ آن آدم ها را عليرغم خداحافظي يك ساعت قبل ، در آن جا می ديدم؟؟!!

چرا من باید امروز صبح به مجتمع قضايي می رفتم تا سوالي بپرسم و پدر متهم را در همان موقع ، آن جا می ديدم؟؟!!

چرا بعد از اين همه سال ، من باید دايي خود را كه در شهري ديگر زندگي مي كند ، در اين شهر بزرگ و درست در ميدان نزديك منزلم می ديدم!!!!

چرا هم پدر متهم و هم دايي من در يك روز و به فاصلۀ ‌شايد يك ساعت ،  يك جمله را گفتند:

                                  "پول اين قدر ارزش ندارد كه جان يك انسان ارزش دارد"

همه چيز يك اتفاق بود كه به طرزي باورنكردني شروع شد و امیدوارم به همين سادگي تمام شود!

فقط صداي پدر متهم در گوش من مي پيچد: "تو چه شنيدي؟!"

 

هیچ گاه ، سوءاستفادۀ احساسی نکنم!

مطلبي خواندم ، به نام "سوءاستفادۀ احساسی" ، كه من را به دوران دانشجويي برد و كتاب هاي روان شناسي و خودشناسي و از اين جور چيزها! ... وقتي تمام شد ، فقط با خودم گفتم:

1-      هيچ گاه ، اعتمـاد به نفـس را از كسـي نگيرم.

2-      هيچ گاه ٬ احساس ارزشمند بودن را از كسي نگيرم.

3-      هيچ گاه ،‌ حمـایت عاطفـی خود را از كسـي دريــغ نكنم.

4-      هيچ گاه ، اعتماد به قضاوت شخصی را در كسي از بين نبرم.

5-      هيچ گاه ، مانع از خودبيني يا ديدن كسي توسط خودش نشوم.

6-      هيچ گاه ، اختيارات و آزادي هاي شخصي كسي را محدود و كنترل نكنم.

7-      هيچ گاه ، توان شنيدن و گوش كردن به صحبت ديگران را از ايشان دريغ نكنم.

8-      هيچ گاه ، حق یک زندگی فارغ از انتقاد ، قضاوت ، سرزنش و تهمت را از كسي نگيرم.

9-    هيچ گاه ، به قصد كوچك كردن،پندارها،رفتارها و گفتارهاي كسي را بدیهی جلوه  ندهم.

10- هيچ گاه ، به نام"راهنمایی"٬"آموزش"،"نصیحت"،كسي راسرزنش،تحقیر ومرعوب نكنم.

- هيچ گاه ، ‌احساسِ غلط بودن و مورد ترديدبودن احساس كسي را ، به وي منتقل نكنم.11

12- هيچ گاه ، در جهت بي اعتباري واقعیات٬ احساسات  و تجربه هاي ديگران گام برندارم.

13-   هيچ گاه ، ‌از الفاظي و كماتي استفاده نكنم كه ارزش ديگران را زیر سئوال مي برند.

14-   هيچ گاه ، آزادي داشتن و بيان عقاید شخصی را از كسي سلب نكنم.

15-   هيچ گاه ، احترام به کار و علاقه و سليقه هاي ديگران را از ياد نبرم.

16-   هيچ گاه ، بيهـوده عصبـاني نشوم و بر ديگران خشمگين نگردم.

17-   هيچ گاه ، تقصير كرده هاي خويش را بر گـردن ديگـران نگذارم.

18-   هيچ گاه ، نسبت به كسـي ، توهین کلامی نداشته باشم.

19-   هيچ گاه ،‌ بر داشتـۀ‌ ديگـران ، ‌چشم طمع نداشته باشم.

20-   هيچ گاه ، معـذرت خواهـی صـادقـانه را فــراموش نكنم.

21-   هيچ گاه ، نيّـت بدي نسبت به كسـي نداشته باشم.

22-   هيچ گاه ، از برقراری ارتباط با ديگران خودداري نكنم.

23-   هيچ گاه ، كسي را متهم ، تهديد و سرزنش نكنم.

24-   هيچ گاه ،‌ پاسـخ مودبانه را از كسـي دريغ نكنم.

25-   هيچ گاه ، مهر و محبتم را از كسي دریـغ نكنم.

26-   هيچ گاه ،‌ حق ادامۀ زندگي را از كسي نگيرم.

27-   هيچ گاه ، با كسي کشمکش نداشته باشم.

28-   هيچ گاه ،‌ بدون احترام از ديگران تقاضا نكنم.

29-   هيچ گاه ،‌ در تشويق ديگران كوتاهي نكنم.

30-   هيچ گاه ، در برابر نيازمنـدان بخيـل نباشم.

31-   هيچ گاه ،‌ حق نقـد ديگـران را نفـي نكنم.

32-   هيچ گاه ، نسبت به كسي حسـد نورزم.

33-   هيچ گاه ، كسي را كوچك و پَست نكنم.

34-   هيچ گاه ، كينـۀ ‌كسي را به دل نگيـرم.

35-   هيچ گاه ،‌ ناشكر داشته هايم نباشم.

36-   هيچ گاه ،‌ خود را منـزه از خطا ندانم.

37-   هيچ گاه ، به كسي دستـور ندهـم.

38-   هيچ گاه ،‌ از كسـي انتقـام نگيـرم.

39-   هيچ گاه ، قلب كسـي را نشكنم.

40-   هيچ گاه ، به كسي دروغ نگويم.

41-   هيچ گاه ، كسي را انكـار نكنم.

42-   هيچ گاه ، با كسي قهـر نكنم.

43-   هيچ گاه ، در برابر پرسش ها و یا دل مشغولی های به حق ديگران ، انتظار شنیدن یک جواب شفاف و سودمند را ناديده نگيرم.

44-   هيچ گاه ، در پوشش "نقد" ٬ "نصیحت" ٬ "ارائۀ راه حل" ٬ "تجزيه و تحليل" و "تحقيق و تفحص" ، عملكرد كسي را زیر سئوال نبرم.

نيز ...

1-      هيچ گاه نگويم: "کاری که کرده اید و یا مطلبی که گفته اید ، بی اهمیت است."

2-      هيچ گاه نگويم:‌ "هیچ وقت نمی تواني یك کار را درست انجام دهي!"

3-      هيچ گاه نگويم: "اصلن معلـوم هست ، راجع به چه حرف میزنی؟"

4-      هيچ گاه نگويم: "من چقدر احمقم!" و يا  "تو جقدر احمقـي!"

5-      هيچ گاه نگويم: "من هیـچ وقـت ، چنیـن حـرفی نزده ام."

6-      هيچ گاه نگويم: " تو چقدر موضوع را بزرگ می کنی!"

7-      هيچ گاه نگويم: "من بهتـر از همـه مي دانـم."

8-      هيچ گاه نگويم: "تو داری غلـو می کنـی!"

9-      هيچ گاه نگويم: "تو زیادی حساسی!"

و سرانجام ، هيچ گاه حق زندگی ، فارغ از تهدیدهای فیزیکی و احساسی را از كسي نگيرم.

همۀ‌ شما را دوست دارم!

پينگ

در مورد اين كلمه ، حتمن ،‌ به طور جسته و گريخته ، چيزهايي شنيده ايد! ... اين موضوع كه "پينگ" چه معني و مفهومي دارد و به چه كارهايي مي آيد و چه مزايايي دارد و مخترع و مكتشف آن كيست ، به من و شما و هيچ كس ديگري ربط ندارد! ... آن چه كه مهم است ، امكان استفاده از آن در وبلاگ تان است و بس! ... پس بي خيال همه چيز شويد و مثل يك بچۀ‌ خوب و تُپُل مُپُل و گُل و ناز ، كارهاي زير را به ترتيب شماره انجام دهيد!

1-      اول از هر چيز ، پس از اتصال به ايننرنت و باز كردن صفحۀ مسخرۀ اينترنت اكسپلورر يا مشابهات مسخره تر از آن ، وارد صفحۀ‌ بي رنگ و روحِ وب سايت بلاگفا و سپس وارد صفحۀ گرم و صميميِ "منوي مديريت" وبلاگ تان در "بلاگفا" شويد! ... حداقل ، اين كارها را كه بلديد؟!

2-      بر روي دكمۀ "ويرايش قالب" در بلوك سمت راست از "منوي مديريت" كليك كنيد! همان دكمه اي كه تا به حال از آن ترسيده ايد و هيچ وقت سراغش نرفته ايد!

3-      پنجره اي آن وسط ، در منوي مديريت باز خواهد شد ، پُر از كدهاي لاتين ، كه هيچي از آن نخواهيد فهميد و مهم هم نيست!

4-      در بين كدهاي نوشته شده به زبان لاتين كه نمي فهميد چيست! آن قدر به سمت پايين حركت كنيد تا به خطوطي برسيد كه چيزي شبيه به خطوط كدنويسي شدۀ زير باشد و در داخل آن به زبان فارسي نوشته شده باشد "صفحه نخست" ، "پست الكترونيك" و "آرشيو نظرات" يا چيزي شبيه اين ها! ... حداقل ، اين سه تا كلمه را مي توانيد بخوانيد!

              

5-      درست در زير خط كد حاوي "آرشيو نظرات" ، سخت ترين كار ممكن را انجام دهيد و خط كد زير را كپي و پيست كنيد!    

                 

6-     انرژي مصرف كنيد و كمي به خودتان حركت دهيد و دكمۀ "ثبت و بازسازي وبلاگ" را كليك كنيد و پس از ثبت تغييرات و بازسازي صفحه ، با صرف مقداري انرژي بيشتر ، بر روي دكمۀ "مشاهده وبلاگ" ، آخرين خط در بلوك سمت راست از "منوي مديريت" ، كليك كنيد تا گم نشويد و به وبلاگ خود برسيد!

7-      در بلوك كناري از صفحۀ اصلي وبلاگ تان ، بسته به نوع قالب ، در سمت چپ يا راست ،‌ در همان بالاي بلوك و زير خط "آرشيو نظرات" ،‌ شما يك خط جديد خواهيد ديد كه نوشته شده است : "فرم پينگ"! ... ديديد؟؟!!

8-      با كليك بر روي آن ، صفحه اي باز مي شود كه مربوط به فرم پينگ در سايت بلاگرد است! ... خسته شدم!

9-      در دو تكست باكسي كه مي بينيد ، به ترتيب ، اسم و آدرس وبلاگ تان را تايپ كنيد و در زير آن ، بر روي هر كدام از مربع هايي كه لازم مي دانيد ، كليك كنيد تا تيك بخورد و سپس دكمۀ "ارسال پينگ" را كليك كنيد! ... آخيييييييييييييش ... خسته نباشيد! ... مي دانم كه خيلي فسفر سوزانده ايد! ... كار فكري براي امروز كافي است و بهتر است ، برويد تا فردا استراحت كنيد و به سلول هاي خاكستري تان زیاد فشار نياوريد!

10-   فقط يادتان باشد ، اگر مراحل فوق را درست انجام داده ايد ، هر وقت مطلب جديدي در وبلاگ تان نوشتيد ، حتمن اين فرم پينگ را پُر و ارسال كنيد ، تا من و بقيۀ بچه ها خبردار شويم كه شما مطلب تازه اي نوشته ايد و بياييم سراغ تان!

۱۱-  حالا ،‌ اگر ديديد انجام مراحل بالا خيلي سخت است ، خيلي نااميد نشويد ، فقط كافي است ،  آدرس زير را در منوي مديريت وبلاگ تان په فهرست پيوندهاي تان اضافه كنيد! ... به همين راحتي!      http://pinger.blogard.com/ 

برف

خواستم یک پست جدید بگذارم ، دیدم هیچ چيز نمي توان نوشت جز: برف!

عجب برف سنگيني مي بارد اينجا ...!!!

جالب آن كه در سمت غرب تهران و شمال تهران برف سنگيني داريم ولي در سمت شرق از برف خبري نيست!!

شنيده بوديم ، در جبهه غرب خبري نيست ،‌ حال مثل اين كه در جبهه شرق خبري نيست!!!

با اين حال ، برف و برف و برف و برف و باز هم برف ...!!

ياد کودکی های گریخته ، گمشده و نیاموخته ام افتادم!

يادتان باشد اين فرصت را از دست ندهيد و تا مي توانيد برف تماشا كنيد و برف بازي كنيد و عكس هاي برفي بگيريد و روي برف قدم بزنيد و با برف نفس بكشيد! ... شايد اين آخرين برف شما باشد!

شاد باشید و برفی!

احساس تو در واژگانت نهفته است!

ديشب با دوست عزیزي در مورد وبلاگ و بلاگ نويسي صحبت مي كردیم. مي گفت وبلاگ فضای عجیبی است! ...... آدم ها ، بدون آن كه یکديگر را ببينند و یا صدای هم را بشنوند ، فقط‌ از طریق خواندن متون وبلاگی و پيام هايي كه براي یکدیگر مي گذارند ، خیلی راحت به شناختی نسبی از هم می رسند و تا حدودي مکنونات قلبی و احساسات یکدیگر را درك می كنند! ... و شگفت آن كه ، تا چه اندازه راحت ، به همین روش ، به يكديگر پيام مي دهند!

وقتي به متون نوشته شده ، چه در متون وبلاگي و چه در پيام ها مراجعه مي كنم ، گاه متعجب مي شوم ، چگونه چند واژۀ ساده ، با قرار گرفتن در كنار يكديگر ، به اين زيبايي ، احساسات و انديشه هاي صاحبش را نشان مي دهند! ... متعجب مي شوم ، چه نتايج شگفتي مي توان فقط از يك جمله يا عبارت بدست آورد ،‌ طوري كه خود نويسنده نيز در شگفت مي ماند! ... متعجب مي شوم ، وقتي يك متن وبلاگی یا پيامی را مي خوانم ، احساس مي كنم صداي نويسنده را مي شنوم و لحنش را مي شناسم! طوري كه اگر نويسنده آشنا باشد و با اسمي ناشناس وارد شده باشد ، ‌احساس مي كنم ،‌ اين "او" ، همان " اويي" است كه سال ها مي شناسم!

گاهي اوقات ، با يك جملۀ بسيار ساده ، كشف مي كنيم ، گويندۀ آن در چه ماهي به دنيا آمده است و يا در كدام شهر يا كشور زندگي مي كند! ... با يك مقايسه ، بين دو متن در دو وبلاگ كاملن متفاوت ، در مي يابيم صاحب هر دو وبلاگ يكي است! ... با مقايسۀ دو شكلك ساده و يك عبارت كوتاه ، به سادگي تشخيص مي دهيم ، نويسندۀ‌ هر دو پيام يك نفر بوده است! ... با خواندن يك عبارت ، به راحتي مي فهميم ، نويسندۀ‌ آن ، مملو از تنفر بوده يا عشق ، سرشار از حسادت بوده يا غبطه و دوست است يا دشمن! ... حتي ، خيلي راحت مي فهميم ، نويسنده وبلاگ يا پيام ، به چه نيتي وارد وبلاگ نويسي شده و به چه انگيزه اي براي ما پيام گذاشته است!

در ابتدا ، گاهي از چنين حسي متعجب مي شدم ، ولي به تدريج فهميدم كه اين يك حس همگاني است و بسياري از وبگردها و وبلاگ نويسان داراي چنين توانايي شگرفي هستند و آن را خيلي خوب نيز مي شناسند! ... فقط ، گاهی از خود  مي پرسم ، چقدر اين توانايي ذاتي و دروني خود را مي شناسيم ،‌ آن را باور داريم ، به آن اعتماد مي كنيم و در هنگام نوشتن ، مراقب آن هستيم و بر آن كنترل داريم؟!

آيا واژگان زباني آن فدر نيرومند هستند كه بار حسي مخصوص به خود را منتقل مي كنند؟! ... آيا واژه آن قدر به شخصيت گوينده وابسته است كه ناخواسته ، منعكس كنندۀ خصوصيات اخلاقي و شخصيتي و روحي نويسنده يا گويندۀ‌ آن است؟! ... واژه چه پديدۀ شگفت انگيزي است!

مادربزرگي دارم كه از همان كودكي ، هميشه به من مي گفت : "بشين و بفرما و بتمرگ هر سه يك معني دارند ، این تو هستی که انتخاب مي كني!"

در تفاوت مهرورزی و عشق ورزی

دو ظرف ، يكي حاوي مايعي قرمز و ديگري حاوي مايعي آبي است. جدار بين اين دو ظرف نسبت به انتقال هر دو مايع ، تراوا است ، در نتيجه ،‌ مايع قرمز به سمت ظرف حاوي مايع آبي مي رود و با آن در مي آميزد. اين جابجايي ، از سوي ديگر نيز وجود دارد ، مايع آبي نيز به سمت ظرف حاوي مايع قرمز  مي رود و با آن در مي آميزد. اين پديده كه جرياني دو سويه است ، هماني است كه به نام پدیدۀ انتشار مي شناسيم.

شرايطي نيز داريم مشابه همان پديدۀ انتشار ، با اين تفاوت كه جدار بين دو ظرف ، نيمه تراوا است و فقط اجازه عبور را به يكی از دو ماده مي دهد. به عبارتي ،‌ يك محلول نمكي می تواند از اين غشاء بگذرد و وارد ظرف ديگر شود ، در حالي كه ، از سوي ظرف دوم ، چيزي نمي تواند از غشاء ‌نيمه تراوا بگذرد و وارد محلول‌ نمكي ظرف اول شود. اين پديدۀ یک سویه ، معمولن تحت فشاري است به نام فشار اسمز كه ناشي از اختلاف غلظت است بين دو مادۀ‌ مجاور و همانی است که به نام پديدۀ‌ اسمز می شناسیم.

مِهرورزي ، پديدۀ ‌انتشار است و عشق ورزي ، پديدۀ‌ اسمز است!

مِهرورزي ، غشاء تراوا دارد و عشق ورزي ، غشاء نيمه تراوا!

مِهرورزي ، تبادلي دو سويه است و عشق ورزي ، انتقالي است يك سويه!

مِهرورزي ، آزاد از هر قید و شرط و انتخابی است و عشق ورزی ، گزینشی است!

مِهرورزي ، جنبشی است در رسیدن و عشق ورزی ، تلاشی است در نرسیدن!

مِهرورزي ، بي نياز از انرژي است و عشق ورزي ، نيازمند انرژي بسيار!

مِهرورزي ،‌ انرژي مي سازد و عشق ورزي ، انرژي مي سوزاند!

مِهرورزي ، یکی شدن است و عشق ورزی ، یکی بودن!

و اما ...

كسي مِهر مي ورزد كه سرشار از مِهر باشد ... تا در خود مِهري سراغ نداريد وارد پديدۀ‌ انتشار نشويد ،‌ بهتر است به پديدۀ‌ اسمز بيانديشيد كه بي نياز است از شما!

 

پی نوشت ۱:

سال ها بود که می خواستم چنین چیزی را بنویسم ، شاید ۱۰ سال پیش. علتش بماند که چندان مهم نیست و شاید در فرصتی دیگر گفته شد ...

با این حال ، در پی همان علت ، چیزی که قصد نوشتن داشتم ، آن بود که دو مقولۀ مهرورزی و عشق ورزی ، دو پدیدۀ کاملن جدا هستند که هیچیک بر دیگری برتری ندارد و هر یک در جای خود قرار دارد و محترم است و مناقشه بر سر برتری هر یک بر دیگری کاری عبث است و بیهوده .... هر چند ، وقتی خودم متن بالا را می خوانم  ، احساس می کنم ، شاید این گمان پدید آید که مهرورزی برتر از عشق ورزی است ، ولی عمیقن اعتراف می کنم ، چنین عقیده ای ندارم و هر یک در جای خود قرار دارد و بار خود به ثمر می رساند!

پی نوشت ۲:

با توجه به نظر خوانندگان ، چند خط مقایسه ای دیگر نیز اضافه شدکه از همه نظردهندگان سپاسگزارم!

باز هم زندگی 2

ما محکوم به زندگی هستیم و مجبور به زندگی!

تبریک سال نو میلادی

ورود شما را به سال ۲۰۰۸ میلادی تبریک عرض می کنم