پيش از هر چيز ، از تمامي شما عزيزان عذر مي خواهم كه اين مطلب قدري طولاني است! ... با اين حال ،‌اگر حوصله نداشتيد ،‌ نخوانيد! ... فقط ، كساني كه اين ماجرا را مي خوانند ، اگر در جريان ماجرا هستند لطفن سكوت اختيار كنند و اگر با اين ماجرا ، غريبه هستند ، آن چه كنند كه خود مي خواهند!

و اما داستان ...

پولي در دست كسي داشتيم و به هر دليلي و هر جرياني ، اين پول از بين رفت و ما هم دست مان به جايي بند نبود! مدت ها گذشت و هر چه ما با ايشان نشست و صحبت داشتيم و طلب پول از دست رفته مي كرديم ،‌ چيزي عايدمان نمي شد!

چند روز پيش تلفني به ما شد و كسي از آن طرف سيم گفت:‌چه نشسته ايد كه طرف را گرفته اند! شخص مربوطه به زندان رفت و چون تعطيلات بود براي سه روز در آنجا ماند تا سرانجام با قرار وثيقه آزاد شد! ما هم كه چنين ديديم ، فرصت را مغتنم دانستيم و با خود گفتيم شايد با تشكيل اين پرونده و تحقيقات انجام شده ،‌ پول ما هم زنده شود! ... همان صبح آزادي ايشان ، به طور خیلی اتفاقی ، ‌ما نيز در مجتمع قضايي مربوطه حاضر شديم و شكوائيه داديم و به انتظار نشستيم!

از تمامي صحبت هاي انجام شده و ماجراهاي اتفاق افتاده در اين مدت مي گذريم و فقط چند نكته اساسي اين ماجرا را با هم مرور مي كنيم!

از آن تلفن اول كه هنوز هم همه مي پرسند: "تو چگونه از اين شكايت باخبر شدي و خودت را به آنجا رساندي!" ، اگر بگذريم ، ‌و هنوز هم نمي دانم چه كسي بود! ، به آنجا  رسيدم و در همان جا ، صحبتي ريش سفيدمآبانه انجام شد و قرار شد ، بدون آن كه شكايتي كنيم ، طلب ما را در طي چند ماه بازپرداخت كنند!

ما به همراه چهار نفر ديگر (يك شاكي ديگر و سه همراهش) از مجتمع قضايي خارج شديم و در اين هواي برفي و زمين هاي يخزده ، ‌آرام آرام رفتيم تا جايي كه ماشيني بگيريم و اين حدود 10 دقيقه گذشت! ... همگي از يكديگر خداحافظي كرديم و از يكديگر جدا شديم و هر يك به سمتي رفتيم! ... در اين بين ، من هم كه از ساعت 7 صبح در آن هواي سرد ، آنجا ايستاده بودم و الان هم ساعت 11 بود ، تصميم گرفتم يك نوشيدني داغ بخورم! ... دور ميدان را در آن هواي سرد و زمين لغزنده گشتيم و جاي مناسبي نمي يافتيم تا سرانجام در يك خياباني يك كافي شاپ پيدا كردم و نشستم و يك هات چاكلت (شكلات داغ) سفارش داديم و آماده شد و نوشيديم و كمي نشستيم و گرم شديم و بيرون آمديم!

حدود 45 دقيقه اي گذشته بود و نمي دانم چرا؟؟!! به طور ناگهاني تصميم گرفتم كه دوباره به همان مجتمع قضايي برگردم! ... وقتي به آنجا رسيدم ، هنوز دو دل بودم ، که ناگهان به طرزي باورنكردني ، هر چهار نفري كه يك ساعت پيش با هم خداحافظي كرده بوديم به همراه ساير اعضاء تيم متهم را در آنجا ديديم!!!!!

پرسيدم:‌اينجا؟!

گفتند: آمده ايم كه رضايت بدهيم!!!

من از تعجب خشكم زده بود!!!! ... آيا موضوع ، دور زدن من بود كه عليرغم توافق هاي قبلي ،‌ اين شاكي را به اينجا آورده بودند تا به نحوي راضيش كنند و  ما را بپيچانند!!!! .... در همان هنگام يكي از نزديكان بسيار عزيز و دوست داشتني متهم آمد و مرا به كناري كشيد و گفت: آقاي ... از اين به بعد با خود من تماس بگير و من خودم قول مي دهم تمامي بدهي شما را پرداخت نمايم!!! فقط شكايت نكن و پرونده را سنگين تر نكن!!!

حس عجيبي است! تنها عامل پيروزي شما در اين پرونده آن است كه شكايت شما بر روي اين پرونده باشد و بايد تصميم بگيريد كه اگر شكايتي نگذاشته باشيد و اين پرونده با رضايت تنها شاكي آن خاتمه يابد ، شما بايد از همه چيز صرف نظر كنيد! و با توجه به آن كه در اين چند ماهه ، ‌هميشه همين صحبت بوده است كه يك روزي پولت را خواهي گرفت و پس از 6 ماه ، هنوز هيچ خبري نبوده است! الان كه در مسير پيروزي قرار گرفته ايد ، بايد يك بار ديگر كنار بكشيد و همه چيز را به همان وعده هاي واهي سر خرمن بسپاريد!!!!

همه چيز مشكوك بود و تصميم گيري سخت!!! ... دوباره با وكلايم تماس گرفتم!!! و نيز با تني چند از مأمورين نيروي انتظامي و چند تن از بستگان!!!! همگي: "اگر همين جا ، طرف را گرفتي ، به پولت خواهی رسید ، در غير اين صورت بايد براي هميشه قيد پولت را بزني!" ... يادتان باشد ، وكلا ، به انسان ها ، فارغ از هر گونه روح و احساسي نگاه مي كنند ،‌ همچون پزشكاني كه به يك جسد نگاه مي كنند !!

فردا صبح ، اول وقت ، رفتيم و شكايت را به جريان انداختيم و با توجه به مبلغ پولي كه من طلب داشتم ، براي متهم ، به ميزان وثيقه اي بسيار بيشتر از دفعه قبل ،‌ حكم جلب صادر شد و وي كه تازه همان ديشب از زندان آزاد شد ،‌ دوباره خبردار شد كه بايد با وثيقه اي بسيار سنگين تر به دادگاه بازگردد!!!

تماس تلفني پشت سر تماس تلفني ‌و به شكل هاي مختلف! اي بابا ...!! مگر من چه كرده ام؟! ... آن روزي كه پولم از دستم رفت يك نفر از اين عزيزان با من تماس گرفت؟؟!! ... با اين حال ، با تماس يك عزيز و فقط همان يك عزيز دوست داشتني ... گفتم: "من همين فردا خواهم رفت و شكايت خود را پس خواهم گرفت!!! و خانوادۀ متهم هر وقت پول داشتند ، پول مرا بدهند!!!"

فردا صبح با وكيلم تماس گرفتم و گفت: اگر اين كار را بكني ديگر به پولت نخواهي رسيد و كلي شرط و شروط براي من تعيين كرد كه اين طوري عمل كن تا تمامي راه هاي فرار را ببندي!!! ... با خانوادۀ ‌متهم تماس گرفتم و قرار شد همديگر را ببينيم! ... شب در لابي يك هتل همديگر را ديديم و صحبت ها انجام شد و قرار گذاشتيم كه بخشي از پول به صورت نقدي و مابقي به صورت چك ، طي چند روز آتي پرداخت شود و ما نيز شكايت خود را پس بگيريم!

آخر شب ، به آن عزيز دوست داشتني ، زنگي زديم و گفتيم كه همه چيز تمام شد و ما شكايت خود را پس خواهيم گرفت!!! ... همه چيز به خوبي داشت پيش مي رفت تا اين كه دو تن از دوستاني كه در جلسۀ لابي هتل ، همراه من حضور داشتند با من تماس گرفتند و گفتند: "يكي از اعضاء ‌خانوادۀ متهم از طريق آنها مرا تهديد كرده است؟؟!!" ... به تهديد انجام شده ،‌ من كاري ندارم! ... ولي بد نيست این را بدانيد ، من در مجموع نسبت به تهديد خیلی حساس هستم و اين نه به معني آن است كه از تهديد مي ترسم ، اتفاقن كاملن برعكس!!! ... من هيچكس را تهديد نمي كنم ،‌ چون معتقدم كسي كه تهديد بكند ،‌ به طور يقين ، عمل نمي كند! و نباید از وی ترسید! ... ولي ، اگر كسي من را تهديد كند ‌، متاسفانه بلافاصله واكنش نشان مي دهم و به سرعت نه در حالت دفاع ، بلكه در حالت حمله قرار مي گيرم!! ... چون معتقدم بهترين دفاع ، ‌همان حمله است!! ... در نتیجه ، وقتي كسي من را تهديد كند ،‌ من تا از بين بردن طرف مقابل حمله مي كنم! و الان ، ‌همان اتفاق افتاده بود!!!!

صبح ، دوست عزيزمان ‌به من زنگ زد و گفت: "شما نرفتيد رضایت بدهید؟؟!!!" ... گفتم ماجرا از اين قرار است و من ديگر نمي توانم كاري بكنم!!!

چند دقيقه بعد دوباره تماس هاي تلفني شروع شد و من با توجه به همان ويژگي گفته شده ، یعنی ، بهترين دفاع همان حمله است ، ‌ديگر قاطي كرده بودم و هر حركتي از سوی ایشان را با يك حمله انجام مي دادم!!!! ... سرانجام قرار شد كه بخشي از پول را به صورت نقد و بخشي ديگر را به صورت چك در يك محضر تحويل دهند و من هم رضايت نامه محضري بدهم! ... با هر دو وكيلم تماس تلفني گرفتم و گفتند: "تعهد محضري هيچ مشكلي ندارد ولي يادت باشد فقط پول نقد حتي چك هم قبول نكن!!! ... متهم مجبور است پولت را بدهد و در صورت عدم پرداخت و با توجه به قرارهاي صادره ، بلافاصله ، چوب حراج را به املاك وثیقه مي زنند و پول شما نقد خواهد شد! ... پس به هيچ وجه نگران نباش كه پولت را نقد بايد بدهند و اصلن هم كوتاه نيا!!!" ... متن رضايت نامه را از ايشان گرفتم و  آخر شب هم با يك افسر انتظامي تماس گرفتم و او هم تجربيات عمليش را گفت و همه چيز آماده شد براي رضايت نامه فردا ... كه همين امروز باشد!!!

صبح ، حدود ساعت 10 بود. خانوادۀ‌ متهم از من خواسته بودند كه شكايت و تمامي مدارك مربوطه ، ‌از جمله فيش ها را هم بگيرم و تحويل ايشان بدهم!!! رفتم دادگاه تا از ايشان بپرسم آيا مي شود مدارك را پس گرفت يا خير؟؟!! ... در اتاق دفتر داديار بودم! .... مسئول دفتر به من گفت: "اينجايي؟ ... به كجا رسيد؟!" ... گفتم: "قرار است تا با هم صلح كنيم و رضايت دهيم!" ... در همين لحظه ، در اتاق باز شد و پدر متهم به داخل آمد ... هر دو جا خورديم؟؟!! .... حتي كاركنان دفتر داديار هم تعجب كردند كه ما بدون هماهنگي با يكديگر  ،‌ در يك لحظه ،‌ آنجا باشيم!!!

صحبت هايي خصوصي با هم داشتند و به ناچار من بيرون آمدم!! ... بعد از مدتی ، پدر متهم بيرون آمد. وثيقه اي آورده بود تا براي آزادي فرزندش بگذارد!!! ... برگشت به من گفت: "شكايتت را پس گرفتي؟؟!!"

گفتم: "هنوز كه چيزي از شما نگرفته ام ، ‌قرار شد هر وقت چيزي گرفتم ،‌ بيايم و شكايت را پس بگيرم!!!"

گفت: "ديشب تا ساعت چهار صبح فرزندم در بيمارستان بوده است"

و بعد گفت: "پول اين قدر ارزش ندارد كه جان يك انسان ارزش دارد"

گفتم: "مي فهمم چه مي گوييد ، ولي اين حرف ها بايد زماني گفته مي شد كه كار به اينجا نرسيده بود".

آمدم بيرون و رفتم! ... منتظر تاكسي شدم و كمي بعد سوار شدم و به سمت منزل رفتم! ... بيست دقيقه بعد رسيدم به دور ميداني در نزديكي منزل و از تاكسي پياده شدم! ... قدم زنان از کنار پياده رو مي رفتم و ذهنم به شدت مشغول بود! ...  يك خانوم و آقاي مسني را ديدم كه از روبرو می آمدند و خانوم مسن به من خيره شده بود! ... چشم هاي مان با يكديگر تلاقي كرد! ... چقدر آشنا!!! .... چند قدم ديگر هم رفتم!!! ... اين قدر ذهنم مشغول بود كه نمي توانستم تشخيص دهم آشنا است يا خير! ... تا خواستم به مرد مسن همراه وي نگاه كنم ، يك دفعه خشكم زد!

بعد از ساليان سال دايي و زندايي خودم را دور آن ميدان مي ديدم! ... آنها در اصفهان زندگي مي كنند و من در تهران و سال هاي سال به دلايل مختلف ارتباطات ما قطع شده بود و حالا آنها را مي ديدم!!! ... نمي دانستم چه بكنم!!! و به صورتي ناخودآگاه و غير قابل كنترل ، در وسط پياده رو ، همه ، همديگر را در آغوش كشيديم!!!!

خيلي عذرخواهي كردم كه آن قدر ذهنم مشغول بود و نتوانستم ايشان را بلافاصله بشناسم ... لبخند بود و مهر و صميميت! و یک احساس عجیب دیگر! ... در همان چند لحظه اي كه داشتيم قرار ديدار مجدد و دعوت شام را مي گذاشتيم ،‌ صحبت به گذشته كشيده شد و در اين ميان ، دايي ما گفت:

                                "پول اين قدر ارزش ندارد كه جان يك انسان ارزش دارد"!!!!!!!!!!!

برق مرا گرفت!!!!!!!! ... خشكم زد!!!!!!!!! ... كارم تمام شد!!!!!!!

به منزل كه رسيدم ، تمام شده بودم و مغزم تعطيل شده بود!!!! ... يك تلفن به مادرم زدم و هنوز چند كلمه اي نگفته بودم كه به گريه افتادم و با صدايي بلند گريه كردم!!!! ... تلفن را قطع كردم و وقتي كه روحيه ام بهتر شد ، دوباره تماس گرفتم و گفتم:‌

"نمي توانم شاهد چنين ماجرايي باشم"! ... در توان من نيست كه بتوانم كسي را به زندان بياندازم و بهم خوردن آرامش يك خانوده را شاهد باشم ... يك روز ، شايد من هم بچه اي داشتم كه او هم دچار همين گرفتاري شد ... بچۀ‌ من مقصر است و بايد تنبيه شود ولي من يا مادرش چه تقصيري داريم؟! ... ما ،‌ چرا بايد اين چنين عذابي را متحمل شويم؟! .... اگر چه ممكن است من به عنوان پدر يا مادر ، ‌كوتاهي كرده باشم ولي نمي خواهم من كسي باشم كه چنين پدر يا مادري را عذاب دهم!!! ... من در جايگاهي نيستم كه بتوانم قضاوت كنم آيا اين فرد متهم ، واقعن مقصر است يا خير!!! ... خیلی سخت است که بتوانی آرامش گرم و صمیمی یک خانواده را بر هم بزنی و آن وقت ، آرام بنشینی و فقط نظاره گر باشی! ... من تا آخر عمر دچار عذاب وجدان خواهم بود و هيچ وقت نمي توانم احساس آرامش داشته باشم! ... من فقط بايد بگذرم!!!!!

مادرم گفت: "فقط كاري را بكن كه احساس آرامش داشته باشي".

بلافاصله زنگ زدم به پدر متهم و گفتم: "بيايد به مجتمع قضايي تا من شكايتم را پس بگيرم!"

گفت:‌ "الان دير نيست؟!"

گفتم: "مهم نيست! ... تا پرونده هنوز جلوتر نرفته است ، مي خواهم جلويش را بگيرم"

به سرعت ، هم من و هم ايشان ، خود را به مجتمع قضايي رسانديم!!! ... ساعت اداري تمام شده بود و قرار را براي فردا صبح گذاشتيم! ...

پدر متهم به من گفت: "چه شنيدي كه آمدي تا شكايتت را پس بگيري؟!"

خيلي مختصر و سربسته داستان را برايش گفتم و اضافه كردم: "براي من هيچ چيز مهم نيست!!! ... اگر خواستيد پول من را بدهيد ، ممنون! ... اگر هم نداديد من هيچ شكايتي ندارم!!! :

                                  "پول اين قدر ارزش ندارد كه جان يك انسان ارزش دارد"

مرا در آغوش كشيد و شما فقط تصور كنيد ، دو نفر مرد ، وسط يك ميدان شلوغ ،‌ جلوي ايستگاه تاكسي هاي كرايه اي ، همديگر را در آغوش كشيدند و فقط گريستند !!!!!!!!!!!

به من گفت: "چون اين طوري از شكايتت گذشت كردي ،‌ من هر جور شده ، اول از همه ، پول تو را جور خواهم كرد و بهت پس خواهم داد!"

گفتم: "براي من ديگر مهم نيست ... از نظر من همه چيز تمام شده است و من همه چيز را به خود شما مي سپارم ... هر جور دوست داشتيد و يا خواستيد عمل كنيد و من ديگر هيچ گله و شكايتي ندارم!"

از هم خداحافظي كرديم و دور شديم! از صبح تا الان ،‌ اين پنجمين بار است كه گريسته ام!!! ... فقط اميدوارم ، خداوند مرا ببخشد! ... خانوادۀ ايشان مرا ببخشد! ... خانواده ام مرا ببخشد! ... شما مرا ببخشيد! و خودم ،‌ خودم را ببخشم!!!!‌

در عجبم!!! ... آن تلفن اول چگونه انجام شد؟!

چرا در همان روز اول ، من باید به مجتمع قضايي برمی گشتم و همۀ آن آدم ها را عليرغم خداحافظي يك ساعت قبل ، در آن جا می ديدم؟؟!!

چرا من باید امروز صبح به مجتمع قضايي می رفتم تا سوالي بپرسم و پدر متهم را در همان موقع ، آن جا می ديدم؟؟!!

چرا بعد از اين همه سال ، من باید دايي خود را كه در شهري ديگر زندگي مي كند ، در اين شهر بزرگ و درست در ميدان نزديك منزلم می ديدم!!!!

چرا هم پدر متهم و هم دايي من در يك روز و به فاصلۀ ‌شايد يك ساعت ،  يك جمله را گفتند:

                                  "پول اين قدر ارزش ندارد كه جان يك انسان ارزش دارد"

همه چيز يك اتفاق بود كه به طرزي باورنكردني شروع شد و امیدوارم به همين سادگي تمام شود!

فقط صداي پدر متهم در گوش من مي پيچد: "تو چه شنيدي؟!"