آخرین جمله زندگی!

 

در وبلاگ دوستی خواندم:

        "اگر به شما يك قلم و كاغذ بدن و بگن كه آخرين جمله زندگيت رو بنويس ، چي مي نويسيد!"

 

تا آنجایی که من را می شناسید ، معمولن ، از این کارها نمی کنم! ... ولی ، خُب! ... این دفعه؟! ... با آن  پست بی مقدمه پیشین ، ناگزیر ، این را هم می نویسم! 

فقط ...

شاید ...! 

شاید ...! 

شاید ...! ... و شاید ...!

دیگر ، کم آورده ام! ... ، ... آآآه ه ه! ... بگذریم!

 

زندگي زيباست ... اميد نیز ... شادی هم ... و عشق ، به همين سادگي!

 

جمله بعدی را نمي توانم بگويم ، چون قول دادم كه فقط همين يك جمله باشد ، وگرنه فرياد مي زدم:

 

خيلي دوسِت دارم! ... تا آخرِ دنیا! ... ولي آرام!

 

روحِ واژه

 

1

در وبلاگ يكي از دوستان ، كامنتي ديدم كه شايد مقدمه اي باشد بر اين پست بدون مقدمه! ... پستي كه شايد هيچ وقت آپ نمي شد! ... کاشکی!

"برای من همیشه همین طور بوده. چه در رابطه با آقايون و چه در رابطه با خانم ها. بعضي ها مي گن در زندگي قبلي همو مي شناختن ، اما من بودايي نيستم كه به تناسخ معتقد باشم. بعضي ديگه مي گن حوزه انرژي اون ها همسانه و به محض نزديك شدن ، ‌هم رو جذب مي كنن. اينم نمي شه ، مگه اين كه باور كنيم حوزه انرژي افراد از طريق اينترنت هم منتقل مي شه. خلاصه نمي دونم چه خبره يا چرا اين جوريه! ... ولي ،‌گاهي يكي رو مي بيني يا يه اي ميلي مي خوني و فكر مي كني طرف از پسرخاله يا دختر خاله نزديكتره و براي من بلاشخصه اغلب اين احساس اشتباه نكرده." ... اصلان

2

چندي پيش پستي داشتم تحت نام "احساس تو در واژگانت نهفته است" ، به نوعي شبيه همين كامنت بود!

3

واژگان از قدرت بسيار بالايي برخوردار هستند. نيازي نيست شما حتمن كسي را بشناسيد تا بدانيد در هنگام نوشتن يك مطلب چه احساسي دارد! ... نيازي نيست ‌شما ضريب هوشي بالايي داشته باشيد و يا روان شناس ، روان پزشك ، روان كاو ، مشاور تربيتي ،‌ پزشك ،‌ معلم ،‌ قاضي ، وكيل ، بازجو ،‌ پليس و يا فضول باشيد تا بتوانيد منظور طرف مقابل خود را از يك واژه درک کنيد! ... اين را مي توان ، ‌به سادگي ، از روي واژگاني كه براي نوشتن انتخاب مي شوند و در كنار يكديگر قرار مي گيرند ، ‌تشخيص داد! ... شما فقط كافي است يك زن باشيد!‌ ... امتحان كنيد!

در بسياري از موارد ، جملاتي هم چون ، "من اين چيزهايي را كه مي گويي ،‌ نمي فهمم!" ... "من منظورم از اين جمله اين نبود كه تو برداشت كردي!" ... "من مي خواستم اين را بگويم ولي تو طور ديگري برداشت كردي!" ... تو منظور من را خوب نفهميدي ، بگذار تا توضيح بدهم!" ... و بسيار موارد ديگر ، همگي ، جز خودفريبي و فرار از خود ،‌ چيز ديگري نيستند! ... واژه خود گوياي همه چيز است! ... حتي از يك نگاه ، محكم تر است!

واژه ،‌ تنها صدايي است كه از درون شما برمي خيزد و در بسياري از موارد ، ‌ناخواسته و يا ندانسته ، تمامي مشكوكات ذهني و مكنونات قلبي شما را بيرون مي ريزد! ... واژه چه دقيق به كار برده شود و چه از روی ناچاري ، چيزي نخواهد بود ،‌ جز هماني كه بايد باشد و گاهی نیز ، اصلن قرار بوده است ،‌ باشد! ... هر واژه ، روحي در خود نهفته دارد كه فقط با گوش جان و چشم دل ، شنيده و ديده مي شود! ... هنگامي كه ساخته مي شود ، ‌آن را ببوييد! ... آن را بچشيد!  ... به اندازه يك كيك شكلاتي ، بوي تلخ و طعم شيرين دارد!

 

                    به هر واژه دقت کنید ... شايد اين آخرين فرصت باشد تا روح آن را دريابيد!

 

یکی

 

یکی ، یک روز ، به دنیا آمد!

یکی ، به دنیا آمد که بگرید و بگریاند! ... یکی ، به دنیا آمد که بخندد و بخنداند! ... یکی ، به دنیا آمد که خوبی ها را ببیند و بشنود! ... یکی ، به دنیا آمد که زیبایی ها را حس کند و تجربه کند! ... یکی ، به دنیا آمد که هر آنچه را می داند ، بگوید ، بنویسد و شاید هم بنوازد! ... و بالاخره ، یکی ، به دنیا آمد که بورزد و بورزاند!

یکی ، تنها آمد ، تنها زندگی کرد و یک روز هم تنها از این دنیا رفت!

 

عشق ورزی ، هنری است که آسان ندهند ... جان ستانند و به داستان بدهند!