دوست داشتن
دوست داشتن ، وحشتناک ترین چیزی است که می توانی داشته باشی!
دوست داشتن ، وحشتناک ترین چیزی است که می توانی داشته باشی!
این تب درست کردن "بزرگ ترین چیز دنیا" هم ما را گرفته است و هر سال چندین "بزرگ ترین چیز" درست می کنیم تا از قافله عقب نمانده باشیم! ... در این میان ، این یکی ، "بزرگ ترین ساندویچ دنیا" ، از بقیه مسخره تر است! ... حتی اگر فرنگی ها هم چنین کار مشابهی انجام داده باشند باز احمقانه است! ... نشسته اند و صدها و شاید هم هزاران ساندویچ با نان باگت درست کرده اند و به دنبال یکدیگر در داخل فویلی آلومینیومی پیچیده اند! ... خانوم های محترم ، چرا اینقدر خود را به زحمت انداخته اید! ... به هر کدام از این ساندویچ فروشی های زنجیره ای که سر بزنید ، کافی است تولید یک روزشان را بگیرید و در کاغذ فویلی به دنبال هم بپیچید و رکورد بزنید! ... آنچه که در چنین رکوردی باید مهم باشد ، طول ساندویچ یک پارچه است ، با نانی یکسره! . نه صدها ساندویچ مجزا در کنار هم نشسته!
گاهی می خواهی شیری باشی ، غران و سلطان!
گاهی می خواهی سگی باشی ، وفادار!
گاهی می خواهی فیلی باشی گنده و پر زور!
گاهی می خواهی کبوتری باشی ، عاشق و نامه رسان!
گاهی می خواهی پلنگی باشی ، کمین کرده بر بالای درخت!
گاهی می خواهی ماری باشی ، پر رمز و راز!
گاهی می خواهی خروسی باشی ، آوازه خوان!
گاهی می خواهی گرگی باشی ، دران!
گاهی می خواهی گرازی وحشی باشی ، کله شق!
گاهی می خواهی خوکی باشی ، پرخور و پرخواب و شهوتران!
گاهی می خواهی گاوی باشی ، مفید!
گاهی می خواهی اسبی باشی ، نجیب و راهوار!
گاهی می خواهی روباهی باشی ، مکار!
گاهی می خواهی میمونی باشی ، بازیگوش و متقلب!
گاهی می خواهی گربه ای باش ، زنجیرناپذیر و آزاد!
گاهی می خواهی عقابی باشی ، بلندپرواز!
گاهی می خواهی ماهی باشی ، شناگر ، به ویژه در خلاف جریان آب!
ولی به ضرورت در می یابی:
گاهی فقط زندگی همچون الاغ!
در صحبت ها که دقت می کنیم ، به نظر می رسد از سه نوع جمله بندی کلی استفاده می شود که هر کدام ، نشانگر نوع منطق گوینده است!
برخی ، از جملات کلی و بدیهی استفاده می کنند! ... ماشین بنز گران قیمت تر از پراید است! ... من رنگ سبز را دوست دارم! ... چارلی چاپلین ، هنرپیشه است! ... جنگ جهانی دوم در سال 1939 میلادی شروع شد! ... اهل کاشانم من ، قطعه شعری از سهراب سپهری است! ... و الخ! ... در این جملات ، هیچ ایرادی از نظر مفهومی وجود ندارد! ... جملات آن قدر کلی ، خبری و در عین حال دقیق هستند که شما بی نیاز از پرسشی در خصوص آن هستید! ... تکلیف گوینده با شنونده مشخص است و گوینده به راحتی می تواند از هرگونه بازخواستی فرار کند! ... گروه ریاضی!
برخی ، از جملات احتمالی استفاده می کنند ، هرچند ممکن است ، کلماتی همچون "احتمال" ، "شاید" و یا "ممکن است" در جملات شان دیده نشود و جملات شان به استفهام ، تعجب و تردید آمیخته باشد و یا به نوعی نمایانگر جزئی از کل باشد یا تکمیلی بر جمله قبلی! ... ماشین بنز به احتمال ، گران ترین ماشین دنیاست! ... رنگ سبز هم رنگی دوست داشتنی است! ... چارلی چاپلین ، کارگردان هم بود! ... فکر کنم جنگ جهانی دوم در دهه 30 میلادی شروع شده باشد؟! ... اهل کاشانم من ، روزگارم بد نیست! ... بله! ... قطعه شعری از سهراب! ... و الخ! ... در این دسته از جملات ، همه چیز با احتمالات سر و کار دارد! ... به دلیل همین شاید و احتمال و ممکن های به کار رفته در جملات ، گوینده راه فراری برای خودش باز می گذارد! ... گروه احتمالی!
برخی سوم ، از جملاتی با مفهومی نهفته از نسبیت حرف می زنند! ... ماشین بنز ، گران است! ... رنگ سبز قشنگ است! ... چارلی چاپلین هنرمند بزرگی است! ... جنگ جهانی دوم ، جنگ سختی بود! ... اهل کاشانم من ، شعر زیبایی است! ... والخ! ... در این دسته از جملات ، به دلیل استفاده از صفات که مفهومی متفاوت در ذهن گوینده و شنونده دارد ، پرسش های زیادی مطرح می شود و فرار گوینده از زیر پرسش ها سخت می شود! ... گروه فازی!
در بحث ها و گفتگوها ، گروه ریاضی و احتمالی به گروه فازی حمله می کنند ، هر چند در بین خودشان نیز درگیری هایی وجود دارد! ... ریاضی ها ، گروه احتمالاتی ها را به عدم قطعیت متهم می کنند و بالعکس ، احتمالی ها ، گروه ریاضی ها را به کلی گویی و عدم آشنایی با مسائل تجربی! ... ریاضی ها ، در ایده آل و حقایق سیر می کنند و بایدها و نبایدها ... و احتمالی ها ، در واقعیات سیر می کنند و هست ها و نیست ها! ... و هر دو ، فازی ها را به نسبی گویی و مبهم گویی!
در این میان ، فازی ها بیش از هر گروه دیگری ، نیازمند به توضیح و تفسیر جملات شان هستند! ... منطق آنها ، مبتنی بر وجود پیش فرض هایی یکسان در بین همه آدمیان است! ... در حالی که در منطق ریاضی ، سبز سبز است و نه هیچ سبزی دیگر! ... اگر می خواهی تفسیر درستی به او بدهید ، باید بگویید سبز فسفری ، سبز چمنی ، سبز ماشی ، سبز سیر ، سبز یشمی! ... در همین اصطلاحات تفکیک شده نیز ممکن است بین آنها اختلاف نظر وجود داشته باشد! ... در منطق احتمالی ، این سبز می تواند هر سبزی باشد! ... بدون نیاز به هیچ تفسیری! ... در چنین مواردی او فقط شنونده است و ساکت و یا پرسشگری از این دست "چه نوع سبزی؟"! ... چیزی که در ذهن او شکل می گیرد ، مجموعه ای از رنگ های طیف سبز است که ممکن است یکی را انتخاب و در ذهن خود تداعی کند!
در یک گفتگو ، ذهن ریاضی ، همواره یک ذهن ایرادگیر است ، مبتنی بر صفر و یک ، درست و غلط! ... ذهن احتمالی ، همواره تکمیل کننده و متمم زننده و منطقی نما! ... ذهن فازی ، به دلیل منطقی از نوع نسبیت ، شنونده ای است پذیرنده با تحلیلی شخصی در ذهن خودش!
پی نوشت: هر آدمی ممکن است در شرایط مختلف هر یک از این سه حالت را بروز دهد و هیچ الزامی وجود ندارد که یک نفر فقط متعلق به یک گروه باشد!
پس از سال ها ، فرصتی دست داد تا بتوانیم فیلم قدیمی سه روز کُندور (۱۹۷۵) ساخته سیدنی پولاک و با بازیگری رابرت ردفورد و فی داناوی را ببینیم! ... این فیلم را ، حدود بیست و اندی سال پیش ، هم در سینما و هم در تلویزیون دیده بودم ، ولی این بار ، علاوه بر این که فیلم دوبله شده بود ، زیرنویس انگلیسی هم داشت که با توجه به سانسور برخی از صحنه های فیلم و فقدان صدای دوبله ، ناگزیر شدیم زیرنویس انگلیسی را هم روشن کنیم و همراه با صدای دوبله ، در صحنه های حذف شده ، از زیرنویس استفاده کنیم! ... به طور بسیار اتفاقی متوجه شدم ، بسیاری از صحنه های سانسور شده ، فاقد هر گونه صحنه مبتذلی است و در برخی از موارد ، حتی فاقد هر گونه زنی در تصویر است! ... به تدریج متوجه زیر نویس فیلم شدم و نکته جالبی برای من مشخص شد! ... تا آنجایی که به خاطر داشتم ، این فیلم در مورد برخی از مسایل جاسوسی در کشور ونزوئلا بود و اطلاعاتی که سازمان های جاسوسی آمریکا از ونزوئلا بدست آورده بودند و نباید منتشر می شد و بقیه ماجرا! ... دوبله فیلم هم همین نکته را تایید می کرد! ... ولی ، زیرنویس فیلم در مورد یک کشور مجهول در خاورمیانه بود که باید به واسطه ی نفت و با یک طرحی بسیار موفق که صد در صد هم جواب می داده است ، دولتش سرنگون می شد ، ولی بنا به دلایلی این طرح باید به تعویق می افتاد و لازم بود که 15 سال بعد به اجرا گذاشته شود! ... یعنی ، بنا به گفته ی فیلم ، زمانی که بحران غذا و پولوتونیوم در دنیا خواهیم داشت!!!
داستان شنگول و منگول را که به خاطر دارید؟! ... یکی دیگر از داستان های بسیار معروف و قدیمی ، اگر به خاطر داشته باشید ، علی بابا و چهل دزد بغداد است! ... در این داستان بخشی وجود دارد که یکی از دزدان به دنبال علی بابا در شهر می رود و خانه ی او را شناسایی می کند و برای آن که آن را گم نکند ، بر روی آن علامت ضربدر می گذارد و به نزد دزدان بازمی گردد ، تا با هم بیایند و کار علی بابا را یکسره کنند! ... علی بابا نیز از ماجرا باخبر می شود و دست به کار می شود و بر روی در تمام خانه های شهر ضربدر می زند! .... بدین ترتیب ، زمانی که دزدان به شهر می آیند ، خانه ی علی بابا را نمی توانند شناسایی کنند! ... چون همه ضربدر دارند!!
ای میلی از یکی از دوستان به دستم رسید که حیفم آمد برای شما اینجا نگذارم!
يک برنامهنويس و يک مهندس در يک مسافرت طولانى هوائى کنار يکديگر در هواپيما نشسته بودند. برنامهنويس رو به مهندس کرد و گفت: مايلى با همديگر بازى کنيم؟ مهندس که ميخواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رويش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روى خودش کشيد. برنامهنويس دوباره گفت: بازى سرگرمکنندهاى است. من از شما يک سوال ميپرسم و اگر شما جوابش را نميدانستيد ۵ دلار به من بدهيد. بعد شما از من يک سوال ميکنيد و اگر من جوابش را نميدانستم من ۵ دلار به شما ميدهم. مهندس مجدداً معذرت خواست و چشمهايش را روى هم گذاشت تا خوابش ببرد. اين بار، برنامهنويس پيشنهاد ديگرى داد. گفت: خوب، اگر شما سوال مرا جواب نداديد ۵ دلار بدهيد ولى اگر من نتوانستم سوال شما را جواب دهم ٥٠ دلار به شما ميدهم. اين پيشنهاد چرت مهندس را پاره کرد و رضايت داد که با برنامهنويس بازى کند.
برنامهنويس نخستين سوال را مطرح کرد: «فاصله زمين تا ماه چقدر است؟» مهندس بدون اينکه کلمهاى بر زبان آورد دست در جيبش کرد و ۵ دلار به برنامهنويس داد. حالا نوبت خودش بود. مهندس گفت: «آن چيست که وقتى از تپه بالا ميرود ۳ پا دارد و وقتى پائين ميآيد ۴ پا؟» برنامهنويس نگاه تعجب آميزى کرد و سپس به سراغ کامپيوتر قابل حملش رفت و تمام اطلاعات موجود در آن را مورد جستجو قرار داد. آنگاه از طريق مودم بيسيم کامپيوترش به اينترنت وصل شد و اطلاعات موجود در کتابخانه کنگره آمريکا را هم جستجو کرد. باز هم چيز بدرد بخورى پيدا نکرد. سپس براى تمام همکارانش پست الکترونيک فرستاد و سوال را با آنها در ميان گذاشت و با يکى دو نفر هم گپ (chat) زد ولى آنها هم نتوانستند کمکى کنند.
بالاخره بعد از ۳ ساعت، مهندس را از خواب بيدار کرد و ٥٠ دلار به او داد. مهندس مودبانه ٥٠ دلار را گرفت و رويش را برگرداند تا دوباره بخوابد. برنامهنويس بعد از کمى مکث، او را تکان داد و گفت: «خوب، جواب سوالت چه بود؟» مهندس دوباره بدون اينکه کلمهاى بر زبان آورد دست در جيبش کرد و ۵ دلار به برنامهنويس داد و رويش را برگرداند و خوابيد ...
این اتفاق چندین بار برای من رخ داده است و این داستان آخرین بار بوده است! ... همواره هم به این اندیشیده ام که چرا؟! ... چه حکمتی در کار بوده است؟! ... شاید هم هیچ حکمتی نداشته باشد و فقط یک تصادف ساده است و هیچ!
با چه داستان پرمصیبتی از پای کامپیوتر بلند شدم ، در حالی که همسرم نیم ساعت زودتر آماده شده بود! ... در عین تنگی وقت ، یک دوش هم گرفتم و حاضر شدم و راه افتادیم! ... امشب قرار مهمانی داشتیم و باید به سرعت خودمان را به قلهک می رساندیم! ... درست جلوی در منزل ، یادم افتاد که سیم چای ساز خراب شده را فراموش کرده ام با خودم بیاورم و به ناچار بازگشتم تا آن را بگیرم! ... همسرم می گفت ، چقدر خونسردی و آرام ، بدون هیچ تعجیلی! ... عجب ترافیکی! ... رسیدیم به آریاشهر! ... در چند پاساژ و کوچه دور زدیم تا شاید یک تعمیرگاه لوازم الکتریکی پیدا کنیم و دریغ! ... رفتیم در پاساژ گلدیس و یک پیراهن تازه خریده را تعویض کردیم و گفت ساعت شش بیا و پس بگیر و گفتیم چون کار داریم فردا شب می آییم! ... گردشی دوباره برای یافتن یک تعمیراتی لوازم الکتریکی! ... به بالاتر از فلکه اول هم رسیدیم و سرانجام در یک کوچه خلوت ، چای ساز خراب شده را تحویل دادیم و برگشتیم! ... همسرم گفت ، یک آب میوه ای ، چیری بخوریم و من هم گفتم بریم مغازه ی داخل کوچه! ... کیک و شیرکاکائو گرفتیم! ... هنوز یک گاز نزده بودم که در عین تعجب دوستی را دیدم! ... از دانشجویان بسیار قدیمی من! ... نه او باور می کرد و نه من! ... چقدر خاطره بود که در همین اندک ، مرور شد! ... وقتی رفت ، با خودم گفتم ، این همه داستان که گذشت ، برای چه بود؟! ... آیا فقط برای دیدن او؟!
همین اتفاق ، روز قبل هم اتفاق افتاده بود و این بار من دوستی را پس از 15 سال دیدم! ... یک هم دانشگاهی قدیمی که اگر چه استاد من نبود ولی کمتر هم نبود!
آیا داستان اولی به پاس داستان دومی بود؟! ... آیا این دو داستان هیچ ربطی به هم داشتند؟! ... آیا این دو داستان هیچ ربطی به من داشتند؟! ... آیا قرار است هر چیزی به هر چیزی ربط داشته باشد؟!
... آیا هنوز هم چرا این چنین؟!
دوستی می گفت:
وقتی ازدواج می کنی ، تا مدت ها می گویند ، چرا بچه دار نمی شوی؟! ... بچه خیلی خوب است و قس علی هذا ... بعد از این که اولی به دنیا آمد و از آب و گل گذشت و سه چهار ساله شد ، خواهند گفت ، یکی کم است! ... به اولی خیلی سخت می گذرد! ... حیف است! ... اگر دو تا باشند ، با هم بزرگ خواهند ش! ... تنها نمی مانند! ... و چیزهای دیگری از این قبیل! ... بعد از این که دومی به دنیا آمد و چند سالی گذشت و پای دومی هم به مدرسه باز شد و به سال سوم و چهارم مدرسه رسید و دیگر خیال تان راحت شد ، می روند زیر پوست تان که الان دو تا آوردی ، سومی را هم بیار تا دو تا خواهر بشوند و یا دو تا برادر! ... اگر هم دو تا اولی ، هر دو پسر یا دختر بودند ، می گویند ، دختر خوب است و یا پسر! ... یا می گویند ، این دو تا که بزرگ شدند ، چهار روز دیگر می روند دانشگاه و سر زندگی خودشان و شما تنها می مانید! ... حیف است! ... پیر می شوید و دیگر فرصت نخواهید داشت! ... حوصله نمی کنید بچه بزرگ کنید! ... تا الان فرصت دارید ، بجنبید! ... و مشابهات! ... خلاصه ، وقتی که سومی به دنیا آمد و آب ها از آسیاب افتاد ، می گویند ، هر چه سوادشان بیشتر می شود ، الاغ تر می شوند! ... با این همه درسی که خوانده اند و کلاسی که می گذارند ، خجالت نمی کشند ، سه تا بچه دارند؟!
رفتارها به دو دسته ذاتی و اکتسابی تقسیم می شوند ... برخی از ذات سرچشمه می گیرند و برخی دیگر از محیط پیرامونی ما و از دوران جنینی تا پایان عمر ، یاد گرفته می شوند ... رفتارهای اکتسابی ، قابل تغییر و اصلاح پذیر هستند ، با مرور زمان ممکن است تغییر کنند و انسان های پیرامونی ، نقش بسزایی در شکل گیری آن دارند ... اما رفتارهای ذاتی غیر قابل تغییر و اصلاح ناپذیرند ، هر چند ممکن است حداقل از نظر ظاهری تغییراتی را نشان دهند ولی در بطن قضیه تغییری رخ نمی دهد ... این رفتارها ، همچون رفتار فردی سیگاری را می ماند که از ترس زنش سیگار نمی کشد و در بالکن ، زیرزمین و خیابان ، یواشکی سیگار می کشد و با کلی آدامس طعم دار ، اثرش را از بین می برد و زنش نیز ، علیرغم فهمیدن قضیه ، به روی خود نمی آورد! ... رفتارهای ذاتی ، خود به دو دسته تقسیم می شوند ... رفتارهای ذاتی جنسی و رفتارهای ذاتی شخصی! ... رفتارهای ذاتی جنسی وابسته به جنسیت فرد هستند و رفتارهای ذاتی شخصی ، فارغ از جنسیت و قائم به ذات است و در هر شخصی ممکن است متفاوت از دیگری باشد!
اهمیت این رفتارها زمانی است که ما در ارتباطی حداقل دو نفره قرار می گیریم و وظایف ما را در زندگی دو نفره تحت الشعاع قرار می دهند! ... رفتارهای اکتسابی مشکل چندانی ندارند ... با حداقل آموزش ، سفارش ، یادآوری ، ایماء و اشاره ، جر و بحث ، فشار ، قهر ، برقراری سیستم جزا و پاداش و ده ها روش آزموده و ناآزموده ی دیگر تغییر می کنند و پس از چندی مشکل حل می شود! ... حداقلش آن است که در حضور دیگران مجالی برای بروز ندارد ... خیلی دگرآزار نیست! ... مشکل در رفتارهای ذاتی است! ... رفتارهایی که وابسته به جنسیت ما هستند و یا شخص ما! ... به ویژه این دومی ، رفتارهای شخصی قائم به ذات!
رفتارهای ذاتی وابسته به جنسیت ، اگر تغییر ناپذیر باشند و اصلاح نشدنی ، حداقل به دلیل کثرت و تکرر در جامعه ی هم جنسان پیرامونی ، از یک پشتوانه تاییدی نیرومندی برخوردار است! ... اما ، رفتارهای ذاتی شخصی ، ، از پشتوانه محکمی برخوردار نیستند و قائم به ذات اند و به ناگزیر ، باید به تنهایی از آن دفاع کنیم! ... شخصیت ماست! ... هویت ماست! ... همه چیز ماست! ... سهم ما از این زندگی کوتاه است! ... همین است که هست! ... و بس!
در یک ارتباط دو سویه با دو وضعیت روبرو هستیم! ... یا ارتباطی سازگار است و یا ناسازگار! ... یک وضعیت سومی هم وجود دارد که این مابین قرار گرفته است! ... این که شد سه وضعیت؟! ... بگذریم!
ارتباط سازگار بی نیاز از هر گونه حرف و حدیثی است ، از همان ابتدا عاشقانه است و سازگار! ... و تا انتها نیز به همان گونه می ماند! ... نه به اجبار کسی بر سر پیمانش می ماند و نه به تعهد! ... ساخت و ساز در این ارتباط ، از نوع ته به سر است! ... بیشتر در حد یک طراحی دکوراسیون داخلی است! ... رفتارهای ذاتی شخصی آن چنان مورد تایید طرف مقابل (همسر- پارتنر) است که رفتارهای اکتسابی را در صورت لزوم ، به سرعت ، اصلاح و رفتارهای مناسب ذاتی وابسته به جنسیت را تقویت می کند! ... ارتباط ناسازگار نیز از همان ابتدا تکلیفش مشخص است! ... یا شکل نمی گیرد و یا اگر به هزار و یک دلیل خود ساخته و دیگران بافته ، شکل گرفت ، دیری نمی پاید و در همان سال های اولیه شکل گیری ، از هم می پاشد! ... مشکل ، در مورد ارتباطاتی از نوع وضعیت سوم است! ... سازگاری همراه با برخورد! ... ناسازگاری همراه با آرامش گاه به گاه! ... سوختن و ساختن!
در ارتباط بینابینی از نوع سوم ، تلاش بر ساختن است ، آموزش دادن است ، یادآوری کردن است ، شکل دادن است ، درست کردن است و اصلاح و تعمیر است! ... در ابتدا ، تمامی این تلاش ها ، بر روی رفتارهای اکتسابی متمرکز است! ... سرگرمی خوبی است ، برای گذران وقت و حتی تمامی عمر! ... اگر دانش آموز ، مستعد ، توانا و با انگیزه های قوی باشد ، چند سالی می گذرد تا به نظر برسد ، رفتارهای اکتسابی تا اندازه ی زیادی اصلاح شده اند! ... پس از اصلاح رفتارهای اکتسابی ، نوبت به رفتارهای ذاتی می رسد! ... با نمونه گیری و الگو برداری از انسان های هم جنس پیرامونی ، رفتارهای ذاتی وابسته به جنسیت هم مثلاً اصلاح می شوند! ... ولی ، پس از مدتی (بسته به ده ها عامل گوناگون) ، هر دو طرف قضیه متوجه می شوند که هیچ تغییری حاصل نشده است و فقط برخی از رفتارهای ساده و پیش پا افتاده (مثل جلوی در گذاشتن سطل زباله توسط آقایان) ، آن هم به صورتی ظاهری تغییر کرده اند! ... سپس ، تلاش ها شروع می شود تا خمیر مایه طرف مقابل را درست کنند ، شاید بتوان کار را به صورتی ریشه ای حل کرد! ... این دفعه ، خیلی زودتر به نتیجه می رسند! ... هر کسی کار خودش ، آتش به انبار خودش! ... عیسی به دین خود ، موسی به دین خود! ... اصل بد نیکو نگردد ، چون که بنیادش بد است! ... اصلاً ، خر ما از کره خری دم نداشت! ... از اینجا به بعد ، به تدریج ، ابتدا رفتارهای ذاتی شخصی و سپس رفتارهای ذاتی وابسته به جنسیت به حال خود گذاشته می شوند و سرانجام اصلاحات ، با شکست به پایان می رسد! ... هر دو طرف خسته از این مبارزه بی امان چندین ساله! ... گور سرش! ... شاید هم ، گور باباش!
در این میان ، تنها چیزی که ممکن است به کمک بیاید ، فرزندان هستند و بس! ... اینجاست که باید گفت ، ای کاش جایی برای عشق بود! ... که اگر بود ، ارتباطی سازگار بود و نه برخورد نزدیک از نوع سوم!
پی نوشت: من ، خود به شخصه ، اعتقاد بر ذاتی بودن تمامی رفتارهای انسان دارم و هیچ چیز را اکتسابی نمی دانم ... آنچه را که فکر می کنیم یاد گرفته ایم ، در واقع ، همان است که مطابق با ذات مان باید یاد می گرفتیم و نه بیشتر! ... با این حال ، برای رعایت اصول بی طرفی ، چنین نوشته شد که خواندید! ... به همین دلیل ، زیاد تلاش نکنید ، تا چیزی را در کسی پدید آورید که خمیر مایه اش در او وجود ندارد! ... چیزی عاید نمی شود جز خستگی!
تگ: بازیگری در زندگی ، روان شناسی
جایی خواندم از اریک فروم گویا! ... مردها و زن ها در برابر یکدیگر نقش های مختلفی بازی می کنند و چقدر سخت! ... یک مرد باید در برابر طرفش (همسرش) نقش های پدر ، برادر ، همسر ، فرزند پسر و دوست پسر را به عهده داشته باشد و به همین ترتیب ، یک زن باید در برابر طرفش (همسرش) ، نقش های مادر ، خواهر ، همسر ، فرزند دختر و دوست دختر را! ... در چنین شرایطی ، هرگاه یکی از این نقش ها بلنگد ، طرف مربوطه ناگزیر از جایگزینی آن نقش توسط یک نفر دیگر می شود! ... خیلی سخت شد این همه نقاشی!