کتابی ، خیلی اتفاق به دستم رسید ... گویا کتابی بوده است از خیل کتاب های اهدایی به مرکز که شاید به اتفاق بر روی میز اتاقم قرار گرفته بود ... تنها در اتاق نشسته بودم و کسی در مرکز نبود ، جز کارگر لوله کشی که لوله کشی بوفه را برای برنده ی مزایده بوفه انجام می داد ... ناگزیر بودم بمانم تا نگهبان برسد و بروم ... از ناچاری کتاب را برداشتم و ورقی زدم ... در صفحه ی اول آن نوشته بود:

 

برای یحیی

"روزها در سایه ، هفته می شوند و هفته ها ماه و در سایه به سال می رسند و سالیان" ... مانا

 

پرسش برانگیز بود و نگاه کنجکاو مرا به خود جلب کرد و آرام آرام آلوده شدم ... بعد از سال ها ، یک رمان عاشقانه خواندم ... خیلی سال بود که چنین چیزی را نخوانده بودم ... شاید بیش از بیست سال! ... همین الان تمام شد!

شاید وقتی 19 ساله بودم ، شاید وقتی 27 ساله بودم ، شاید وقتی 29 ساله بودم ، می توانستم ، ولی نه الان! ... تاب چنین انتظاری را ندارم! ... پیرتر از آن هستم که بتوانم!

 

گوجه فرنگی های سبز ... مینو کریم زاده!