سنتوري را ديدم!

نمي دانم از كجايش بگويم! ... نمي دانم از كجايش بنويسم! ... حيف شد!‌ ... واقعن حيف شد!

 

ديشب خيلي دير وقت فيلم تمام شد و ما خسته بوديم و بي خواب و نیز بی تاب! ... ديدم فرصت کافی نيست ، تا بيشتر از همين دو خط بالا ، در مورد اين شاهكار سينمايي بنويسم! ... و حالا ، اين ما و اين هم شما و سنتوري دلبندتان!

 

من از آن آدم هايي نيستم كه سينه چاك سينما بوده باشند و وقتي حرف مي زنند ، گرد و خاك سينماي پيش ازانقلاب از دوش شان بريزد ، ولي خُب ، وقتي كه كمي كوچولو بوديم ، پدر و مادرمان دست ما را مي گرفتند و گاهي اوقات ما را به سينما هم مي بردند! ... از چند فيلمي كه از آن دوران پيش از انقلاب به خاطر دارم ، اگر از قيصر بگذريم ، گاو بود و تنگنا و تنگسیر! ... به هر حال ، چون خيلي با ادب بوديم ، براي تماشاي هر فيلمي ، ما را نمي بردند و مثل خيلي از اين گزارش نويس هاي سينه چاك سينمايي ، آن قدر هم زرنگ نبوديم كه از لاي پروپاچۀ بليط جمع كن جلوي در سينما ، يواشكي برويم داخل و فيلم هاي سرايدار و آقاي هالو را ببينيم! ... از بقيۀ‌ فيلم هاي آن دوران مثل رضا موتوري و داش آكل و خاك و تنگسير و خروس و خواستگار و سوته دلان و حسن كچل و طبيعت بي جان و آرامش در حضور ديگران و صادق كرده و گوزن ها و ... هم چيزي برای تان نمي گويم كه سال ها بعد ديدم و بسي لذت بردم از آن همه سينماي مبتذل ، به قول برخي از اين آقايان منتقد و دست اندركار و نيز روشنفكران نماهاي فخيمِ فهيم ... و گاو!  ... عجب فيلمي بود ، آقا!

 

خلاصه ، سال هاي اول انقلاب بود ، ما هم مثل بقيه نوجوانان ، افتاده بوديم دست چند تا جوان خام و مرتب ما را با خودشان مي بردند به سينما و فيلم فاخر به ما نشان مي دادند! ... شاید پیش خودشان فکر می کردند ، دارند محبت می کنند تا نسل آينده بتواند به راحتی فيلم خوب را از بد تشخيص دهد!‌... حاصل آن روزها ، فيلم هايي شد مثل رگبار ، تنگسير ، سازدهني (اميرو) ، سفرسنگ و البته باز هم گاو! ... نمي دانم در اين فيلم گاو چه نهفته است كه هر كسي اين فيلم را مي بيند ، جو گير مي شود و كله تكان مي دهد! ... واقعن كه گاوي بود ،‌ آقا!

 

سال ها گذشت!‌... ما كم كم با سينماي فاخر آشنا شديم! ... از محسن مخملباف بگير كه خودي بود تا آن بهرام بيضايي و ناصر تقوايي و امير نادري و خسرو سينايي ناخودي! ... در اين ميان هم آقایان داريوش مهرجويي بودند و مسعود كيميايي و عباس كيارستمي و علي حاتمي خدابيامرز! ... سال ها گذشت تا ابرمردان جايزه بگيري چون اقایان مجيد مجيدي ،‌ جعفر پناهي ،‌ بهمن قبادي و واروژكريمي مسيحي به اين جمع اضافه شدند و گاو ، كه فيلمي بس نيكو بود ،‌ آقا!

 

آرام آرام ، زمان گذشت!‌... فاصله ها به تدريج زياد شد‌... مثل فاصله بين آدم ها با هم! ... مثل فاصلۀ‌ بين انديشه ها و توانمندي ها در يك آدم! ... و مثل فاصله بين سينماي خودي و غيرخودي! ... مثل گاو!

 

امير نادري فرار كرد!‌... سهراب شهيد ثالث كه خيلي قبل تر رفته بود!‌ ... پرويز كيمياوي كه هيچ!‌ ... كمي بعدتر علي حاتمي مُرد!‌... و در اين ميان عباس كيارستمي ، بهرام بيضايي ، مسعود كيميايي ، خسرو سينايي ،‌ ناصر تقوايي و داريوش مهرجويي ماندند و چند كارگردان جنگولك باز و گاو هم عجب فيلمي است ، آقا!

 

ما با فيلم هاي اين آقايان و مشابهات خارجی ایشان بزرگ شدیم و کم کم سينمای فاخر  را شناختيم و مثل بقيۀ‌ آدم هاي متعصب زبان نفهم ، به ايشان ارادت هاي خاص داشتيم و سينما را فقط از دريچۀ دوربين ايشان مي ديديم و مي پسنديديم! ... البته ، با هيچ يك از اين آقايان كاری نداریم و سروسری هم!!! كه هر يك در جاي خودشان محترم هستند!‌ ولي دیگر قرار نيست ، این عزيزان نيز ، ‌اين چنين ،‌ به تمامي تماشاچيان عاشقی كه سال های سال ارادت داشته اند ،‌ بي احترامي كنند و شاخ بزنند ، گاوی  كه ساختي ،‌ عجب فیلمی بود ، آقا!‌

 

در تمام مدت تماشاي فيلم ، با خودم فکر می كردم ،‌ كه عجب جسارتی؟! چگونه يك انسان ، آن هم در اين قد و اندازه ،‌ این قدر جسور است که چنين مهملاتي را سر هم می كند و اسمش را هم می گذارد ،‌ سنتوري؟! و تازه ، توقع مجوز هم دارد!! ... آقاي داريوش مهرجويي ،‌ خدايي؟! ... اين فيلم را خود شما به تنهایی ساخته ايد؟! .... يا نکند براي تان ساخته اند؟! ... بروید به جان وزیر ارشاد دعا کنید که با توقیف آن ، کلی به شما خدمت کرد ، تا شاید بتوانید در خارج از کشور ، این فیلم را بفروشید و سی دی های قاچاق آن را در داخل کشور!

 

از مسعود كيميايي كه سال ها است دل كنده ام!‌ و بيش از پانزده سال است به اين نتيجه رسيده ام ، كپي ساز بزرگي است و تدوين گري خوب!‌ ... ولي ، شما ديگر چرا؟! ... در آن سال هاي وبا كه ديدن يك فيلم خوب ،‌ غتيمتي بود ،‌ اجاره نشين ها را ديدم و پسنديدم و نه به عنوان يك فيلم در ژانر كمدي! ... كه خود نيك مي داني ،‌ اين فيلم چه مي گويد!‌ فيلمي كه اگر همين الان هم بتواني چهار تا تماشاچي برايش پيدا كني و پاي صحبت شان بنشاني ، ‌حرف هاي تازه ای دارد! ... تا الان ، حداقل پنجاه نفر  را به تماشاي فيلم هامون برده ام و خود اين فيلم را هفت – هشت بار ديده ام و هنوز هم درماندۀ‌ آن هستم و فيلمي ديدم كه هيچ گاه كهنه نمي شود و سال های سال ، تا پس از مرگ من و شما ،‌ تازه مي ماند و بحث برانگيز! ... در برابر بيش از يك صد آدم زبان نفهم ، تاكنون پایش ايستاده ام كه فيلم بانو ، ‌يكي از شاهكارهاي شما است و ناگفته خود مي داني ، كيست كه قدر آن را بداند! ... از سرايدار و آقاي هالو و پستچي شما كه هيچ نمي گويم كه اگر مانند ساير دوستان ، آقايان بهرام بيضايي و ناصر تقوايي ، هر هفت هشت ده سال يك فيلم مي ساختيد ، ‌هر يك ،‌ خود ،‌ به تنهايي ، ‌براي تمامي عمر شما كافي بودند! .... و در پايان هم فقط ذکری می گویم در مصیبت ليلا و پري! ... بگذريم! ... آيا اگر شما به مهماني مامان نمي رفتيد و سنتور نمي زديد ،‌ آسمان به زمين مي آمد؟!

 

خيلي تلاش كردم كه فيلم مهماني مامان شما را توجيه كنم!‌ ... خُب نشد! ... خودتان هم مي دانيد كه اثر چندان قابل دفاعي هم نيست!‌ ... ولي با اين شاهكار مثلن موزيكال تان چه كنم! ... آخر اين هم شد فيلم! ... شايد ، ‌اگر اين فيلم را ابراهيم حاتمي كيا مي ساخت و يا مسعود ده نمكي و حتي حسين اله كرم ،‌ مي توانستيم آن را يك اثر قابل قبول و در خور توجه به حساب آوريم! .... ولي براي شما چكار بايد بكنيم! ... اگر پير شده ايد و نمي كشيد و نمی گذارند ،‌ همان كنار برويد ، ‌بهتر است!‌ ... نیک مي دانم و می دانیم و می دانند و می دانی که در مغزتان خيلي حرف براي گفتن هست ،‌ ولي چاره چيست ، ‌هر چند سال يك بار حرف بزنيد!‌ ... اين همه حرف زديد ، ‌چه شد!‌... اين دو تا كلمه را هم نمي گفتيد!‌ ... آیا باید افسوس بكشيم؟!  ... بخوانيم برای تان؟! ... مرثيۀ  مجلس ختم كارگرداني خود زنی کرده؟!

 

يك شب ،‌ در تنهايي و سكوت و خلوت ، ‌با خودتان بنشينید و بيانديشید! ... کاری که سال ها تجربه و تمرین کرده اید؟! ... براي خودتان توضيح بدهید كه به چه نيتي اين فيلم را ساخته اید؟! ... مي خواستيد سينماي مستند را تجربه كنيد با آن دوربين روي دوشي و لرزان تان؟! ... مي خواستيد ،‌ مثل مستندساز هاي ابتداي انقلاب كه از اين فيلم هاي اعتيادي و حلبي آبادي مي ساختند ، مثلن واقعيت هاي جامعه را بگوييد؟! ... آن هم در اين سن و سال؟! ... شايد مرثيۀ موسيقي مي خوانديد مثل مسعود كيميايي كه به نحو مسخره اي در هر فيلمش مرثيۀ‌ سينما مي خواند!

 

كجاي اين فيلم مثلن مبتنی بر واقعياتي ملموس را به نحو زیبایی ساخته ايد كه انتظار داريد مردم با اين فيلم ارتباط برقرار كنند!‌ ... آن دعواي وسط عروسي تان؟! ... آن روابط آزاد دختر و پسر نمايشي تان؟! ... آن ايدز و اعتياد بازي تماشايي تان!‌ ... آن مشكلات اجاره نشيني و دربه دري تان؟! ... آن بي مهري مادر و بي وفايي همسر و بي مسئوليتي پدرتان! ... يا آن خطبۀ‌ عقد خواندن حاج آقاي تان؟!

 

گويي ، اين فيلم را از همان ابتدا براي نمايش در خارج از كشور ساخته بوديد و تمامي اين داستان ها سياه كاري بوده است!‌ ... دانلود فيلم از اينترنت ،‌ براي كساني قشنگ است كه در ناآگاهي از دنياي اينترنت به سر مي برند!‌ ... شبكۀ‌ قاچاق فيلم هم به همين نحو! ... شايد ،‌ زشت ترين كار شما ،‌ كه بيشتر از هر چيز به شخصيت تان لطمه زد ، ‌درخواست واريز وجه به حساب بانكي مشترك تان بود! ... هيچ جايي نديدم كه در زمان قاچاق فيلم هاي ساير كارگردانان اين سينماي وطني ، شما چنين اظهار نظرهاي مسئولانه اي فرموده و پاي به عرصۀ مطبوعات گذاشته باشيد! ... كارگردان محترم و دوست داشتني ، ‌اگر شما هم مي رفتيد نزد پسرخاله تان ،‌ به سينماي اين مملكت هيچ لطمه اي نمي خورد!‌ ... حداقل ، شخصيت خودتان ، حفظ مي ماند!‌

 

ناراحتم!‌...  ناراحتم در اين ميان! ... گاو را كشتند و مش حسن نشسته است و مي گويد : من گاوم!