داستان های قدیمی بسیاری را شنیده اید و به خاطر دارید! ... یکی از این داستان های مهیج دوران کودکی ، داستان شنگول و منگول است! ... به خاطر دارید که؟! ... در پی توضیح چرایی این شهرت روزافزون نیستم ، که باشد برای مجالی دیگر! ... امروز می خواهم فقط چیزی گفته باشم!

وقتی گرگ بد ناقلا به در منزل شنگول و منگول می آید و در می زند ، بزغاله ها برای تأیید آن که بدانند آیا مادرشان (بخوانید خودی) پشت در است یا گرگ بد ناقلا (بخوانید غیر خودی) ، مجموعه سوالاتی را مطرح می کنند که هر بار گرگ بد ناقلا برای مجاب کردن آنان با ترفندهایی خاص ، پاسخی مناسب برای ایشان فراهم می کند و در نهایت پس از مجاب شدن شنگول و منگول ، وارد منزل ایشان می شود و بزغاله های نازنین و دوست داشتنی را می خورد!

نگاهی کوتاه به مسائل درونی و فشارهای بیرونی ، نشان از درگیری جمعی ، در یک بازی شنگول و منگولی دارد (بخوانید بازی مشنگی)! ... چیزی می گویند و چیزی می بافیم! ... پرسشی مطرح می کنند و پاسخی می سازیم! ... شاید یک روز در را باز کردند و خوردیم شان!

بماند! ... فقط برای خالی نبودن عریضه بود و بس ...!