غروب راه افتادیم و رفتیم میدان ونک ... نرسیده به میدان ونک در خیابان سئول ، طبق معمول ترافیک بود که بعد از پیاده شدن ، متوجه شدیم برای کنترل ترافیک در بخش های دیگر میدان ، یک پلیس آنجا ایستاده است و مانع از حرکت اتومبیل ها شده است ... بگذریم ... در ماشین ساکت و آرام نشسته بودیم و مثل بچه ی آدم ، همه ۵ سرنشین ، جلوی شان را نگاه می کردند ... در این هوای سرد زمستانی ، خیابان هم ساکت و آرام بود ... ناگهان ، در میان آن سکوت ، راننده ی اتومبیل بغلی بوق زد ... از پنجره نگاهش کردم ... چند ثانیه بعد دوباره بوق زد ... این دفعه ، نگاهش هم نکردم ... چند ثانیه بعد اتومبیل جلویی بوق زد و بعد اتومبیلی در پشت سر ما و بعد همان اتومبیل اولی و بعد اتومبیل ما و اتومبیلی دیگر و یک دفعه سمفونی بوق شروع شد ... برای ایجاد سر و صدا ، آن هم از نوع ناهنجار ، دنبال بهانه می گردیم ... گویا ، بوق زدن امری مسری است! ... یک بیماری واگیر!