مورچه ها زندگی گروهی دارند ... این که با هم زندگی می کنند و با هم کار می کنند و با هم می خورند و می خوابند ، هر چند موضوع مهمی است ولی به داستان امروز ما ربطی ندارد ... داستان امروز چیز دیگری است ... هنگامی که مورچه ها ، به هر دلیلی ، به جوی آبی می رسند و باید از آن بگذرند از تکنیک بسیار جالبی استفاده می کنند که در مغز بسیاری از ما هیچ جایگاهی ندارد ... یک مورچه در لب نهر می ایستد ، مورچه ی دومی از روی او می گذرد و مورچه ی اولی پای او را می چسبد و بعد مورچه ی سومی از روی آن دو می گذرد و مورچه ی دومی پای مورچه ی سومی را می چسبد و تا رسیدن به آن سوی جوی و ایجاد یک پل مورچه ای ، سایر مورچه ها به همین نحو ادامه می دهند ... زمانی که به آن سوی جوی رسیدند ،  آخرین مورچه ، خودش را محکم می کند و سایر مورچه ها ، به سادگی ، از روی این پل مورچه ای عبور می کند و پس از عبور تمامی مورچه ها ، نفر اول این پل از روی سایرین می گذرد و سپس نفر دومی و الخ ... بدین ترتیب با گذشتن آخرین نفر از مورچه های عضو سازه ی پل ، این پل جمع می شود.

در بسیاری از موارد  ، شاید لازم باشد ، زندگی اجتماعی ما نیز به همین منوال باشد ، ولی گویی ، هر آدم فقط پلی است برای نفر بعدی ... به مجرد این که کسی توانست از دوش دیگری بگذرد ، به سادگی فراموش می کند باید دست بقیه را هم بگیرد و از آب رد کند ... خیلی راحت هم می گویند ، " خُب ، همین است دیگر  ... اینجا ایران است ... به فکر خودت باش ... چکار داری به کار مردم ... والخ"

البته ، نمونه های موفق بسیاری هم از این نوع همکاری وجود دارد ... ولی اگر از موفقیت های خود راضی نیستید و یا از موفقیت سایرین تعجب می کنید و هزار توجیه برای عدم موفقیت خود و هزار بهانه برای موفقیت دیگران می سازید ، به خاطر داشته باشید ... "آنها بازیکنان خوبی هستند که توانسته اند در تیم شان به نحو مناسبی بازی کنند"