چه باید گفت از این زندگی
مرگ واژه ی عجیبی است ... باید به آن برخورد کرد تا فهمید ... هر روز ، انسان های بسیار زیادی در پیرامون ما می میرند و ما از کنارشان به سادگی می گذریم ... تلنگر ، زمانی است که از نزدیکان ما باشد ... هر چه نزدیک تر ، تلنگر به ضربه شبیه تر ... حق است و باید پذیرفت ... قانون زندگی است ... یکی ، یک روز دنیا می آید و یک روز هم از دنیا می رود ... قانون ساده ای است ، ولی درکش خیلی سخت است و تحملش بیشتر سخت.
هر بار که یکی از عزیزان ما در می گذرد ، پس از تمام اندوهی که می ریزد ، یک چیز بیشتر مرا به خود مشغول می کند ... ای کاش ، بیشتر با هم بودیم ... ای کاش از بودن در کنار هم بیشتر استفاده کرده بودیم ... زمان می گذرد و هیچ چیز ارزش این همه با هم بودن را ندارد ... زندگی را باید غنیمت شمرد و کنار هم گذراند ... تنهایی ، فانتزی بزرگی است که در فرار از دو شدن ، می سازیم.
پریشب بود ... برای شروع کارهای مالی سازمان مربوطه ، به مشاوری مالیاتی نیاز داشتیم ، تا از همان ابتدا ، کلیه ی امور بر مبنای درستی پایه ریزی گردد ... چه کسی بهتر از عموی بازنشسته ام ، که سال های سال ، کارشناس مالیاتی و سرممیز و رئیس اداره دارایی بود ... تماسی با او گرفتم ، در منزل نبود ... طبق عادت همیشه ایشان که هنگام استراحت ، تلفن را از مدار خارج می کند ، گفتم شاید خوابیده است ... غروب تر ، به در منزل ایشان رفتم ، نبود ... به یکی از همین پسرهایش زنگ زدم ، گفت رفته است زیارت ... مکه ... زیارت قبول حاج عمو ... خوشا به سعادتت.
امروز صبح ، یکی از همین آرش ها زنگ زد ... بغض عجیبی در گلویش بود ... سعی شدیدی داشت که خونسرد باشد ... نمی دانم چه اصراری است بر این خودکنترلی ... دیشب ، پس از خروج از هتل برای خرید ، در حین عبور از خیابان ، حاج عمو ، پدر یکی از همین آرش ها ، بر اثر برخورد یک اتومبیل ، درگذشت ... خدایش بیامرزدش ... روحش شاد ... خاک پاکش ، بقای عمر بازماندگانش.
یکی از همین آرش ها و کیارش عزیز ، تسلیت صمیمانه ی مرا بپذیرید.